http://img.tebyan.net/big/1389/01/2032493745143111233207981036152251213150136.jpg

در منطقه عملیاتی والفجر 8 به عنوان بهیار در اورژانس بهداری لشکر امام حسین (ع) انجام وظیفه می کردم . دو سه روزی از عملیات سنگین و نبرد شدید تصرف فاو سپری شده بود . آن شهید بزرگوار دکتر کرباسی به عنوان پزشک اورژانس مشغول به خدمت بودند .
 آتش دشمن به قدری سنگین بود که زمین  منطقه عملیاتی یک لحظه از اصابت گلوله های توپ و خمپاره در امان  نبود و در این مدت بچه ها اصلا استراحتی نداشتند و مرتبا مشغول سرویس دهی به مجروحین بودند .
من به یکی از تخت های اورژانس تکیه داده بودم و از فرط خستگی و بیخوابی رمقی نداشتم و چهره ام گرفته شده بود ، ناگهان متوجه شدم کسی با دست آرام روی شانه ام می زند ، ایشان دکتر کرباسی بودند  به صورت من خیره شدند و گفتند : چرا گرفته ای و نمی خندی ؟ به خود آمدم و گفتم : دکتر ، خنده ام نمی آید . گفتند : چرا خنده ات نمی آید ؟ گفتم : دلیلی  برای خندیدن نمی بینم ، دکتر تبسمی کرد . و گفت : اشتباه می کنی برادر ، البته جاهایی هست که انسان برای خنده دلیل منطقی ندارد و خنده غفلت می کند و ظاهری شاد دارد ، اما زمانی که بینش و شناخت پیدا کردی و فهمیدی که از کجا و برای چه آمده ای و هدف را روشن دیدی آن موقع تبسم به لبانت می آید و شاد می گردی و آنوقت است که می توانی به مجروحین خدمت بیشتری بکنی ؛ سپس دوباره با دست روی دوش من زد و گفت : یا الله بخند و کارت را شروع کن و رفت . این کلام به قدری برای بنده مفید بود که حس کردم نسبت به وظیفه ام غافل بودم و الان به واقعت نزدیک شده ام ، سخن ایشان با آن لحن گرم مرا به خود آورد و انگار غبار خستگی و گرفتگی را از تنم زدود .
دکتر کرباسی چند روز بعد در همین عملیات به شهادت رسید .

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 شهریور 1390    | توسط: Arg    |    | نظرات()