چرا داخل آدم؟ چرا حساب کتاب؟

چی بگم آقا جان؟ نامردی کردم خب. ولی آخه شما... نامردی کار همیشه منه. اما شما که این­طور نبودی. تحویل می­گرفتی. ندید راه می­دادی. این­بار چی شده ما را داخل آدم حساب کردی؟ مو از ماست می­کشی؟ چرا ناراحتم؟ اصلا همین که داخل آدمم کردی... ما را چه به این حرف­ها! ما روی نشان دادن نمازمون رو هم نداریم. قطار قطار گناه و معصیت که دیگه هیچ... تا یادم میاد، همیشه مثّ بچه­ها بودم. یعنی من بچه نبودم، زلال نبودم، پاک نبودم، اما شما به چشم بچه نگام می­کردی. همون سلام اول زیارت اول، چشم هم می­ذاشتی و تموم. درسته قلبم تیره و تار شده، اما این قدشو دیگه می­فهمیدم. می­بخشیدی، همون زیارت اول. از حرم که بیرون می­اومدم، سبک سبک بودم. نمی­دونم این گناهای مارو کجا می­بردی؟ چی کار می­کردی؟ سر همون زیارت اول پاکم می­کردی. هیچ­وقت دست خالی ردم نمی­کردی. هیچ­وقت نمی­گفتی این چه وضع زندگیه؟ این چه وضع کسب و کاره؟ این چه وضع معاشرته؟ من سرم پایین بود و شما دسته دسته فرشته می­فرستادی تا سرم رو بالا بیارن. آخه زیارت که اومدنی نبود، کشوندنی بود. هنوزم هست، نیست؟ پس چرا دیگه نمی­کشونی؟ آخه من چطوری رو پاهام حساب کنم؟ اصلا اگه کار به حساب کتاب بکشه که من کُلام پس معرکه است. این دل سیاه، کی لیاقت زیارت داشته که این دومیش باشه؟ آقا! بیا این­بارم مثّ قبل، چشاتو هم بذار، شتر دیدی ندیدی... من کجا، حساب کتاب خدا کجا؟ مگه من می­کشم؟ بیا مثّ قدیما با ما تا کن. آخه مولا! رس بنده رو که نمی­کشن. بیا بازم بین ما با خدا پادرمیونی کن. به خودش قسم روم نمیشه چیزی بهش بگم و ازش بخوام. حتی نمی­تونم دیدن حرمتو بخوام... این قدر خراب­کاری کردم که روم نمیشه طرفای مسجد آفتابی بشم. نمازم که می­خوام بخونم، قاچاقی می­رم تو خونه­اش. این­قده گناه کردم که رو ندارم ازش چیزی بخوام. بیا آقا جان، بیا کرامت کن، حساب ما رو شبیه قدیما ببین. حساب ما رو ببر تو دسته بنده­هات، هرچه قدر گناه­کار... من که گفتم، بدترین بنده­اش منم. قبول، من بدترین کس دستگاتَم. ولی مگه بدترین کست دل نداره؟ مگه هوس نمی­کنه؟ مگه هوای... حرم ...

هوای حرم به سرش زده بود. امسال هنوز حرمش را ندیده بود. می­دانست که گناهانش مانع زیارت شده است، اما به کرامت اقا و لطف خدا امید داشت... عکس حرم را برداشته بود و نصف شبی، دور از چشم­های نامحرم، در دل تاریکی شب، خیره خیره نگاه می­کرد و درد از آتشفشان دل بیرون می­ریخت. با رود جاری از چشم و لب لرزان، درد دل می­کرد. درد دلی از جنس بغضی گلوگیر...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مهر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()