زد زیرش

 

زینگ زینگ

...

زیـــنگ

«باز کن دیگه.»

زیـــــــــــــــــــــــــــنگ

هیچ­کی نیست؟

«نه، مثل اینکه باید برم.»

-        بله؟

-        خانم میرزایی، خودتونین؟ بدویین بیاین پایین.

-        چی شده؟ با من کار داشتی؟

-        بدویین. دیر نشه یه موقع.

-        چی دیر نشه؟

-        بدویین بیایین. محمد منتظره.

خودم به سرعت از پای آیفون دور شدم تا دیگر مجبور نباشم سوالات بعدی را جواب بدهم. نمی­دانم به خاطر هول و ولایی که به دل خانم میرزایی انداخته بودم، دلم تند می­زد؛ یا اینکه نگران محمد بودم. آن­طرف­تر ایستاده بودم تا به محض آنکه خانم میرزایی پایین آمد، او را با خود ببرم. هنوز چشمم به در بسته خانه­شان عادت نکرده بود که خانم میرزایی آن را باز کرد و با عجله بیرون آمد. از همان­جا راه افتادم تا وقت برای پرس و جو نداشته باشد. من را که در حال رفتن دید، به سرعت به دنبالم آمد. دلم برایش سوخت. الآنه بود که قلبش از کار بایستد. سرعتش را زیاد کرد. تند تند قدم می­زد. پایش را که نگاه کردم نتوانستم تفکیک کنم. به من رسید. مضطرب و نفس­نفس­زنان گفت: محمد چی؟... خب... بگو دیگه.

کمی بر سرعتم افزودم، او هم کمی از سرعتش کاست تا بتوانیم همراه شویم. اگر نفس نفس نمی­زد، حتما سوالش را تکرار می­کرد. ترسان نگاهش کردم و گفتم: هیچی، داشت با موتور می­رفت که یک­هو...

-        چی شد؟ ماشین بهش زد.

-        محمد هواسش نبود. داشت با ترکش صحبت می­کرد. یه دختره کوچیک، دنبال توپش، پرید جلوی موتور. محمد سریع ترمز زدا، اما...

-        دختره چی شد؟

-        افتاد زمین. سرش محکم...

نمی­دانستم کارم درست است یا نه. باید همه­چیز را می­گفتم؟ خانم میرزایی خشکش زده بود. بعد از آن «یا امام غریب»ی که گفت، دیگر راه نیامد. من هم مجبور شدم چند متر جلوتر بایستم. نمی­دانم حواسم به قلب خودم بود که حتی یک لحظه هم آرامش نداشت، یا اینکه به خانم میرزایی که توانش را از دست داده و نزدیک بود پهن زمین شود. ناگهان به یاد محمد افتادم و خانم میرزایی را صدا زدم. متوجه من شد. گفتم «برویم» و سپس راه افتادم. او هم دنبالم آمد. خیابان را که رد کردیم، سر خیابان بعدی جمعیت را دیدیم. من که می­آمدم، پنج نفر بیشتر جمع نشده بودند، اما حالا بیست نفری می­شدند. به سمت جمعیت رفتیم. خانم میرزایی از من جلو زد و جمعیت را شکافت و پیش رفت. من هم پشت سرش رفتم. چشمتان روز بد نبیند. وقتی به وسط جمعیت رسید، خشکش زد. دختر مردم روی زمین افتاده بود و از سرش خون رفته بود. موتور محمد کنارش بود. یکی از ساکنین همان دور و بر هم دست محمد را گرفته بود. مثل ستون محکمی می­مانست که محمد را به آن بسته باشند. محمد دست به دست مرد، کنار موتور ایستاده بود. سرش را پایین انداخت تا مادرش نتواند روی سرش خراب شود. هنوز مرد ماجرا را کامل توضیح نداده بود که صدایی همه جمع را به خود جلب کرد. تقریبا همه سر برگرداندند. دماغه آمبولانس مشخص بود. ماشین داخل خیابان آمد. کنار جمعیت ایستاد. دو نفر به سرعت از آن پیاده شدند و برانکاردی را از پشت ماشین بیرون آوردند. در چشم به هم زدنی، دختر مردم را پشت ماشین گذاشتند. مادر دختر در خانه نبود. خود خانم میرزایی مجبور شد که با دخترک برود. وقتی سوار ماشین شد، چنان نگاهی به محمد انداخت که از صدتا فحش بدتر بود.

حالم گرفته بود. حس بازی نداشتم. می­خواستم به سمت خانه بروم که صدایی دیگر آمد. این دفعه تا برگردم، ماشین کامل پیچیده بود و به سمت جمعیت می­آمد. آژیرکشان و با یک گاز، به جمعیت رسید. ترمز زد. سروان یا سرگرد پلیس پیاده شد. شاید هم درجه دیگری داشت. این موقع­ها سروان می­اید دیگر، نه؟ بعد رفتن آمبولانس، دیگر جمعیت فشرده نبود. افراد پراکنده ایستاده بودند. برای همین هم سروان به راحتی نزدیک موتور شد. نزدیک نرفتم تا سخنانشان را نشنوم. اصلا علاقه­ای نداشتم. می­خواستند چه بگویند؟ حتما مردی که دست محمد را گرفته بود، ماجرا را برای او می­گفت. بعد هم سوال و جواب دیگر. طولی نکشید که یک سرباز، مرد همسایه و محمد را با هم سوار ماشین پلیس کرد. موتور را نبردند. فقط پلیس دور و بر آن چرخید و کارهایی کرد. از فاصله چندین متری خوب معلوم نبود. بعد هم که کارشان تمام شد، سوار ماشین شدند. صدای آژیر دوباره بلند شد .ماشین پلیس دوری زد و از همان سمت که آمده بود، برگشت و رفت. تا وقتی صدای آژیر قطع نشد، اعصابم آرام نگرفت. یکی از رفای محمد موتور را گرفت و با خود برد. نصف جمعیت هم رفتند و نصف دیگر ماندند. حالا دیگر مطمئن بودم که همه­چیز تمام شده است و دیگر خبری نخواهد بود. برگشتم. راه خانه را در پیش گرفتم. قدم­هایم ول­گرد شده بودند. هم فاصله پاهایم نصف قبل شده بود و هم هر چند متر، جهت عوض می­شد. حتی یک­بار حس کردم که اختیار پایم را به کس دیگری داده­ام. در خودم فرو رفته بودم و حواسم به اطراف نبود. اگر ماشینی تند می­آمد و به من می­زد، متوجه نمی­شدم. آرام و بی­حوصله می­آمدم تا اینکه چشمم به خانه خودمان افتاد. چطوری رسیده بودم؟ خیلی دوست داشتم به سرعت داخل شوم و دراز بکشم. اما از طرفی نای رفتن نداشتم. البته نا نداشتن بهانه بود، این را خودم می­فهمیدم. چیزی مرا از رفتن باز می­داشت. تردیدی داشتم که رمق رفتن را از من می­گرفت. نمی­دانستم به مامان بگویم یا نه. مامان و خانم میرزایی دوست بودند و گفتن قضیه سخت بود. اگر هم نمی­گفتم، مامان از دوستان مسجد یا از در و همسایه می­شنید. آن موقع برای من بد می­شد. چرا که دیگر نمی­توانستم حرفی را که می­خواستم بزنم. اگر مامان و بابا حرفم را باور نمی­کردند، همه­چیز به هم می­خورد. من دو ماه منتظر بودم! نباید می­گذاشتم چیزی جلوی کار فردا را بگیرد. اگر همین الآن خودم می­گفتم، بعدا هر چه که لازم بود را اضافه می­کردم. حداقل اعتبار حرفم از بین نمی­رفت و امیدی باقی می­ماند. در همین گیر و دار درونی بودم که ناخودآگاه کلید انداختم و وارد شدم. 35 پله را بالا رفتم و جلو در واحدمان ایستادم. دو دقیقه فکر کردم و بالاخره تصمیم گرفتم که ماجرا را خودم همین الآن به مامان بگویم. خیلی سخت بود. نفس را در سینه حبس کردم و در را گشودم...

سلام و احوال­پرسی و کندن لباس. مامان از همان اول پی به حال بدم برد و سوال­پیچم کرد. من هم همان­طور که در ذهنم برنامه­ریزی کرده بودم، جواب دادم. چه لحظات سختی بود. جانم به لبم رسید...

...

زینگ زینگ...

زینگ زینگ

در را که باز کردم، بابا را دیدم. دستش پر بود و زنگ زده بود. البته می­توانست در را باز کند، اما زحمت داشت. این بود که زنگ زد. سلام کردم. جواب داد، اما خیلی سر حال نبود. کمی ترسیدم. «خدایا! چی میشه؟»

-        نمی­خوای بری کنار؟

اصلا حواسم نبود. راه را بسته بودم. سریع جابه­جا شدم تا بابا داخل بیاید. بعد هم در را پشت سرش بستم. آرام پا جای پایش می­گذاشتم. قلبم می­زد. همین­طوری هم معلوم بود. شش ساعت بعد از صحبت با مامان منتظر ورود بابا بودم و حالا آمده بود. چه لحظات حساسی! یک اشتباه می­توانست همه­چیز را خراب کند. تا با مامان سلام و احوال بکند، سه پلاستیک را از دستش گرفتم و به آشپزخانه بردم. معلوم بود دمغ است. به زور توانست جواب مامان را بدهد. من روی خوش­حالی او حساب باز کرده بودم و حالا چنان پکرش می­یافتم که حتی نمی­توانستم دو کلمه حرف عادی با او بزنم. چه شانس مزخرفی دارم من. مهر سکوت بر دهانم زدم و به اتاق رفتم. فکر کردم پیش آن­دو نباشم بهتر است. برخلاف انتظارم، مامان حرفی نزد. فقط چند تا حرف عادی؛ مثل «خسته نباشید» و از این­جور چیزها. بعد هم رفت و یک لیوان چای برای بابا ریخت. به دستش داد. بابا گرفت و ساکت منتظر ماند تا خنک­تر شود. بعد هم در موقع مناسب، در سکوت نوشید. بعد چای حال بهتری پیدا کرد. چند کلمه­ای با مامان صحبت کرد. خسته شدم. پشت میزم رفتم و مشغول کار با کامپیوتر شدم. کمی که در اتاق ماندم، صدای بابا و مامان به گوشم رسید. بیرون آمدم. روحیه بابا کامل عوض شده بود. در دل به مامان «احسنت»ی درست و حسابی گفتم. امید محقق شدن وعده فردا، دلم را گرم کرد. جنب و جوشم بیشتر شد. بالاخره کار مامان و من، اثر گذاشت و حال بابا جا امد. هرچه می­گذشت اوضاع به­تر می­شد...

اوضاع به­تر می­شد تا اینکه بحث ماجرای امروز محمد پیش آمد. مامان که همه­چیز را از من شنیده بود، مرا داخل بحث کرد و خودش تا حدودی کنار کشید. خیلی سعی کردم که بهترین جملات را انتخاب کنم تا تلاش دو ماهه بر باد نرود. اما خیلی فایده نداشت. بابا سوال می­کرد و من جواب می­دادم...

-        تو که می­گفتی این پسره موتورو عین دوچرخه میرونه.

-        خب آره، محمد تقصیری نداشت. دختره یهو پرید جلوش. بنده خدا سریع ترمز کرد، ولی دیگه دیر شده بود.

-        یعنی تقصیر محمد نبود؟

-        تقصیر مامان دختره بود. آخه بچه به اون کوچولویی رو میدن دست خواهری که همش پنج سال ازش بزرگتره؟ نگفت یه اتفاقی می­افته؟

-        پس تقصیر مامانه بود؟

-        اگه مامانه بی احطیاتی نمی­کرد، اگه خواهره توپ به اون بزرگی رو دست خواهر کوچیکه­اش نمی­داد، الآن محمد بیچاره تو دردسر نمی­افتاد.

-        راست میگی. تقصیر مامانه بود.

و منی که به خیال خودم توانسته بودم تقصیر را از گردن محمد بردارم و قول و قرار فردا را محکم کنم، با سر به زمین خوردم. اصلا حواسم نبود که بابا دارد زیر پایم را خالی می­کند.

-        پس خودتم قبول داری.

-        بله، پس چی.

-        خدا رو شکر که این چیزا رو خوب می­فهمی.

و بعد با مامان درباره­ی مهمانی فردا شب صحبت کرد. مهمانی که نه، سر زدنی به مامان بزرگم. مامان هم که دلش هوای مامان بزرگ را کرده بود، سریع قبول کرد. همان­جا با هم بریدند و دوختند. کار تمام بود که ناگهان صدای من درآمد: «پس قرار فردا شب چی میشه؟ من دو ماه درس خوندم واسه فرداشب...»

-        خرید رو میگی؟

-        آره. خودتون قول دادین.

-        اونو که الآن حرفشو زدیم، خودتم پذیرفتی.

-        الآن؟ کی؟ من چی رو پذیرفتم؟

-        من نمی­خوام کار غلط مامان دختره رو تکرار کنم. باید مواظب باشم.

-        یعنی چی؟

-        یعنی تا وقتی که گواهی نگیری، موتور بی موتور.

-         گواهی؟ یعنی سه سال دیگه؟!؟ ولی شما قول دادین!

-        قول درستی نبود. خدا رحم کرد. اگه این اتفاق نیفتاده بود، منم واسَت خریده بودم و دیگه بعدش معلوم نبود چه بلایی سرت می­اومد.

-        اما... من رو موتور حساب کرده بودم.

-        همین که گفتم. موتور بی موتور.

کمی صدایم بالا رفت و چیزهایی گفتم. ولی اخم بابا و «موتور بی موتور» بعدی­اش، کار خودش را کرد. دهانم را بستم و نفس را به سینه دادم. از دست همه­کس و همه­چیز عصبانی بودم. از دست محمد، دخترک، مامانش، مامانم، بابا... داخل اتاق رفتم و در را به سرعت بستم. آخر این چه وضعی بود که من داشتم؟ دو ماه تمام درس خوانده بودم تا فردای آن شب با بابا بروم و یک وِیو مشتی بخرم. اما حالا که وقتش رسیده بود... بابا نباید زیر حرفش می­زد. آخر این انصاف است؟ بزرگترها هر کار دلشان بخواهد می­کنند. مثل بابا، انگار نه انگار که قول داده بود موتور بخرد. رفقا را بگو که قرار بود جمعه، همه­شان را با موتور بگردانم. حالا به آن­ها چی می­گفتم؟ مسخره­ام می­کردند. آش نخورده و دهن سوخته. دو ماه با آن­ها بیرون نرفته بودم و الکی درس خوانده بودم، همه­اش به امید آنکه موتوردار بشوم. اما حالا چی... چه­طوری جوابشان را می­دام؟ اگر بنا می­کردند به خندیدن و مسخره کردن، چه خاکی به سرم می­کردم. همه­اش تقصیر آن دختر بود! دست و پا چلفتی بلد نبود توپ را نگه دارد... حالا بدون موتور چه غلطی می­کردم؟

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 مهر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()