پنبه شد

 

خیلی عجیب بود. تا حالا آن­طوری ندیده بودمش. واقعا عجله داشت. مرخصی گرفته بود و به خانه آمده بود. سند را که برداشت، نیم ساعت مانده به اذان، گیوه رفتن را ور کشید. خیلی عجله داشت. ولی من هرچه گشتم پیدا نکردم. صدایش دوباره مرا به خود خواند: «پس چی شد؟ دیرم شده.»

-        نیست.

-        یعنی چه که نیست؟ حتما همین­جاهاست دیگه.

-        نه، نیست. همه­جا رو گشتم، نبود.

-        بازم بگرد.

گردن چرخاندم تا دور و بر را بگردم. به یاد موبایل حسن افتادم. ناگهان گفتم: «موبایل حسن!»

پنبه شد

 

خیلی عجیب بود. تا حالا آن­طوری ندیده بودمش. واقعا عجله داشت. مرخصی گرفته بود و به خانه آمده بود. سند را که برداشت، نیم ساعت مانده به اذان، گیوه رفتن را ور کشید. خیلی عجله داشت. ولی من هرچه گشتم پیدا نکردم. صدایش دوباره مرا به خود خواند: «پس چی شد؟ دیرم شده.»

-        نیست.

-        یعنی چه که نیست؟ حتما همین­جاهاست دیگه.

-        نه، نیست. همه­جا رو گشتم، نبود.

-        بازم بگرد.

گردن چرخاندم تا دور و بر را بگردم. به یاد موبایل حسن افتادم. ناگهان گفتم: «موبایل حسن!»

-        موبایل حسن چی؟

-        شماره پسرشو داره. حتما شماره خونشونم داره دیگه.

-        الآن چه جوری از حسن شماره بگیرم؟

-        موبایلش خونه است. مدرسه اجازه نمیده با خودشون ببرن. اصلا خبر از بچه­ات نداری.

-        خب، خوب شد. بدو بیار.

زهرا گفت که می­آورد. بعد هم دویید و به اتاق حسن رفت. چیزی نگذشت که آمد. اگر قرار بود من بروم، نیم ساعتی معطل می­ماندم. نمی­دانم زهرا در آن شلوغی، چطور جای وسائل را می­داند. مثلا من مادرم، اما او واردتر است. زهرا موبایل را به دست پدر داد و کنار ایستاد. آقا محمود چند ثانیه­ای با موبایل ور رفت. بعد با حالتی عجولانه و کمی عصبی گفت: «این چی جوری کار می­کنه؟ صفحه­اش سیاه سیاهه، چرا روشن نمیشه؟»

-        بابا بده من.

آقا محمود چنان اعتماد به نفسی در زهرا دید که یک آن خشکش زد. دختر شش ساله و کار با موبایل حسن؟!! ولی عجله­ای که داشت، موبایل را ناخودآگاه به دست زهرا داد. زهرا بعد چند ثانیه پرسید: «می­خواین شماره پیدا کنین؟»

-        آره بابا، فقط یه کم زودتر.

-        چشم.

زهرا آن­قدر خون­سرد بود که ترسیدم آقا محمود را عصبانی کند. لیست شماره­ها را آورد و موبایل را به دست آقا محمود داد. آقا محمود هم روی کاناپه نشست و کمی ور رفت. من منتظر بودم تا اگر سوالی دارد جواب بدهم. زهرا هم مانند یک خبره این­کاره، نزدیک پدر ایستاد. دقیقه­ای خانه ساکت ساکت شده بود که صدای بلند آقا محمود قلبم را به تپش واداشت. گفتم «چی شد؟»

-        این چرا اینجوریه؟

زهرا سرش را به دست پدر نزدیک کرد. هنوز جمله­اش را کامل نگفته بود که توجه آقا محمود به صفحه جلب شد. سرش را پایین­تر برد. زهرا دستش را بلند کرد تا به موبایل نزدیک کند. هم­زمان حرف هم می­زد: «چی کار کردی بابا؟ چرا صفحه لیست رو بستی؟ این که شورت کات...»

-        یه لحظه ساکت!

صدای بلند پدر، صدای آرام زهرا را خاموش کرد. کمی دلخور شد، ولی چیزی نگفت و جایی نرفت. بعد چند ثانیه آقا محمود به زهرا گفت: «اینو بزن ببینم. بزن بره جلو.»

و زهرا به قول خودش بعد از پِلِی کردن، کمی عقب­تر رفت. یک دقیقه همه­چیز ساکت بود تا اینکه آقا محمود با صدای نسبتا بلندی به زهرا گفت: «اینو وایسون.»

زهرا که اول شوکه شده بود، با تأخیر دستور بابا را اجرا کرد. آقا محمود مرا صدا زد و گفت: «بیا ببین. ببین این چیه.»

جلو رفتم. عکس زن را روی صفحه واضح دیدم. صفحه موبایل حسن بزرگ است و همه­چیز را خوب نشان می­دهد. آقا محمود به زهرا گفت: «دوباره بزنش.»

زهرا حرفش را گوش کرد. فیلم که جلو رفت، نزدیک بود رنگم عین گچ سفید شود. همان زن جلوی چند تا زن و مرد دیگه، لخت و پتی می­رقصید. فکر کردم که آقا محمود، همین الآن جلو ادامه آن را می­گیرد. ولی او این کار را نکرد. کاملا معلوم بود که حواسش به زهرا نیست. انگار که اصلا او را نمی­بیند. وگرنه امکان نداشت آن­طوری صفحه را بالا بگیرد که زهرا هم چهار چشمی نگاه کند. یک دقیقه­ای گذشت تا اینکه زهرا به دستور بابا، پخش فیلم را قطع کرد. قلبم سنگین شد. فشار می­آمد. تازه از سه روز پیش، همه­چیز داشت درست می­شد که این اتفاق پیش آمد. البته همه­چیز درست نمی­شد، ولی روی خط می­افتاد. مشکلات کم­تر می­شد. قرارمان پس فردا بود. حالا دو روز تا قرار مانده بود و آقا محمود، آن فیلم را دیده بود. رنگ عین گچ سفید مرا که دید، از شدت اعتراضش کم کرد. ولی از درون، حالش به همان بدی بود. دو طرف پیشانیش قرمز شده بود. حتما شب را با سر درد شدید سپری می­کرد. دو تا نگرانی داشتم، این هم اضافه شد. نمی­دانستم برای کدام­یک نگران باشم. قلبم تحت فشار بود. قلب او هم تحت فشار بود. مطمئنم که اگر عصبانی نبود، چشم­هایش مهلت نمی­دادند. رد خور نداشت که اشکش سرازیر می­شد. ناگهان از روی کاناپه برخاست. موبایل را به طرف من گرفت و گفت: «این چیه مرضیه، این چیه؟»

و بعد موبایل را روی کاناپه پرت کرد. زهرا با اشاره­ی چشم من، آرام دور شد و به اتاقش رفت. نزدیک آقا محمود رفتم. پشت به من ایستاده بود. مطمئن بودم که متوجه نزدیک شدن من شده است. دستم را بلند کردم تا ساعدش را بگیرم، اما پشیمان شدم. هم بسیار عصبانی بود و هم دست من می­لرزید. ترسیدم بیش­تر هیجانی شود. صدایم را پایین­تر آوردم و گفتم: «خب شاید اشتباهی تو موبایلش رفته. بلوتوثش روشن بوده و بی­حواس، از یه موبایلی گرفته.»

-        می­دونی اگه به این چیزا عادت کنه چی میشه؟ می­دونی الآن وسط سن کنجکاویشه؟

-        می­دونم. اما تو خودتو ناراحت نکن. حسن از اون بچه­ها نیست. یادت نیست تو جواب آقای طالبیان چی گفتی؟

داغش دو برابر شد. اصلا نفهمیدم که این حرف چگونه از دهانم در رفت. رفت و دوباره روی کاناپه نشست. حتما صحبتی که با آقای طالبیان کرده بود، برایش تداعی شد. همان اوایل خریدن موبایل برای حسن بود. آقای طالبیان که گوشی به آن گرانی را در دست حسن دید، بعد از نماز مغرب و عشاء، با آقا محمود صحبت کرد. گفت که این دستگاه، کار دست بچه می­دهد. برای این سن مناسب نیست. اما فایده نداشت. آقا محمود گفته بود که «گوشی گوشیه دیگه. چه فرقی میکنه؟ بعدشم، حسن از اون بچه­ها که شما فکر می­کنین نیست.»

-        آخه حسن که پی این چیزا نبود. مشکلش چیه آخه؟ چی کم داره؟

-        مگه حتما باید مشکل خاصی داشته باشه؟ تو این سن...

-        ولی اونی که من و تو دیدیم، مال اول راه نیست. معلوم نیست از کی تا حالا چششش به این عکسا و فیلما عادت کرده که حالا کار به اینجا کشیده.

-        خودتو ناراحت نکن. می­شینیم یه فکر درست و حسابی می­کنیم.

-        دیگه چه فکری؟ کار از کار گذشته.

گوشی حسن را برداشت و به سمت کیفش رفت. داخل انداخت و گفت: «فعلا تعطیل. تا بعدا یه فکر کامل بکنم.»

-        می­خوای چی کار کنی؟

-        همونی که آقای طالبیان گفت. این چیزا برای این سن زوده. بره سرشو یه جور دیگه گرم کنه.

نگاهش به ساعت افتاد. دیرش شده بود. نشست و سرش را میان دستانش گرفت. نگرانش شدم. دل توی دلم نبود. چه می­خواست بشود: «سرش درد نگیره. دوباره سردرد؟ قرار پس­فردا که پرید. حسن بفهمه چی میشه؟ جواب معلمش رو چی بدم؟»

تازه از سه روز پیش، همه­چیز داشت درست می­شد که این اتفاق پیش آمد. البته همه­چیز درست نمی­شد، ولی نگرانیم خیلی کم­تر می­شد. حسن قول داده بود که دوباره بچه خوبی بشود و حرف گوش بدهد. آقا محمود هم با آنکه پاسخ صریحی نداده بود، تلویحا رضایت خودش را اعلام کرده بود. یادم می­آمد و گیجی­ام بیش­تر می­شد. سرم داشت می­ترکید. دعواهای سه هفته گذشته، یک­جا به سرم حمله کردند. میدان جنگی شده بودم که نگو و نپرس. اگر آقا محمود نبود، دراز می­کشیدم و با دو دستم، سرم را محکم فشار می­دادم. چه آتشی در خانه­مان بود. سه هفته پیش که محمد، دوست حسن، سوار بر موتورش با یک دختربچه تصادف کرده بود، آقا محمود هم خریدن موتور برای حسن را بی­خیال شد. حسن کاملا به هم ریخت. درسش را که تازه در آن سال خوب شده بود، کنار گذاشت. سر ناسازگاری داشت. چموشی می­کرد. دو ماه قبل را فقط به عشق موتور، درس خوانده بود. تازه آثار درس خواندنش داشت نمایان می­شد که آن اتفاق کذایی پیش آمد. آمد و همه­چیز را به هم ریخت. حسن سر موتور نخریدن، لج کرد و درس را ول نمود. یک هفته طول کشید تا از این تصمیم منصرفش کنم. چقدر در گوشش خواندم تا راضی شد حرف پدر را گوش بدهد. خیلی تحت فشار بود، اما نمی­پذیرفت. دو هفته هم زمان برد تا دل آقا محمود را بدست آورد. در آن دو هفته، کلمه­ای نبود که آقا محمود بگوید و حسن زمین بگذارد. این شد که شوهرم راضی شد و قرار خرید موتور را گذاشت. من تازه خیالم از بابت حسن راحت شده بود. هم درس­خوان و هم حرف گوش کن شده بود. آخر چرا همه­چیز به هم ریخت؟ این چه اتفاقی بود که افتاد؟ حالا چه می­شود؟ درس حسن؟ سر آقا محمود؟ پسرک چطور توانسته است این فیلم را در گوشی نگه دارد؟ اصلا آن را دیده؟ نکند خودش هم خبر نداشته باشد!...

با صدای آقا محمود به خودم آمدم. چند ثانیه­ای فکر کردم تا فهمیدم چه گفت. در جوابش گفتم: «کجا؟ با این حال کجا می­ری؟ برو بگیر بخواب.»

-        نه نمی­تونم. نمی­تونم تو خونه بمونم. می­خوام برم قدم بزنم.

-        پس مواظب باش.

-        تو مواظب باش. همه باید مواظب باشن. اگه مواظب بودم که همچین بلایی سرم نمی­اومد.

خداحافظی کرد و کردم. دستم را به در تکیه دادم و سرم را روی دستم گذاشتم. یک چشمم به دستم تکیه داشت. با چشم دیگر آقا آقا انممممحمود را می­دیدم که بی­رمق و از پا افتاده، پله­ها را یکی­یکی پایین می­رفت. تعادلش را به زحمت حفظ می­کرد، بیرون رفتنش خطرناک بود. اما چیزی نگفتم. می­دانستم که گوشش بدهکار نیست. وقتی راه­پله را دور زد و بعد چند پله، نا پدید شد، من تازه به اندازه غمی که بر دلم نشسته بود پی بردم. حس می­کردم که خانه تنگ است و اکسیژن ندارد. در را بستم و داخل شدم. کلمات دور سرم می­چرخیدند؛ «حسن، درس، موتور، فیلم، صحنه، محمود، سردرد، خیابون، ماشین، زهرا، درس، حسن، دعوا، تنبلی، فحش، عکس برهنه، تصادف...»

نفهمیدم که چه شد، نتوانستم خودم را کنترل کنم. پاهایم رمق نداشتند. دوست داشتم قلبم را با کارد از سینه بیرون بکشم و از پنجره پرت کنم. جلوی کاناپه روی دو زانو بر زمین افتادم. دو دستم را روی کاناپه گذاشتم و سرم را میان دو ساعد. و از آن به بعد، تنها چیزی که جلو گریه مرا می­گرفت، یاری نکردن نفس بود. نفس نداشتم تا ضجه بزنم... تا هق­هق­کنان بغضم را بشکنم... تا... تا کمی نفس بکشم...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 آبان 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()