طلوع مهر رُخَت

 

نه شعری، نه شعوری

همه لالی و کوری

نمانده از وعده­ها

بجز فراق و دوری

 

نه روشن شده فکری

نه دل زنده به ذکری

همه گنگی و گیجی

همه نار، نه نوری


...

طلوع مهر رُخَت

 

نه شعری، نه شعوری

همه لالی و کوری

نمانده از وعده­ها

بجز فراق و دوری

 

نه روشن شده فکری

نه دل زنده به ذکری

همه گنگی و گیجی

همه نار، نه نوری

 

در این سرای وحشت

در این خانه­ ی ظلمت

چه آید از دست دل

به یک «آری» صوری

 

نه نور در نمازم

نه شور در نیازم

از چه رو چشم امید

به این طاعت زوری؟

 

شده خسته و بی حال

در گذر ماه و سال

دلِ چشیده ملال

به قدر ذره موری

 

بگیر دست مرا

تو ای عزیز زهرا

چه انتظار قرار

کجا تاب صبوری؟

 

امید قلبم حیدر

پیروی تو در سر

یک یا علی دیگر

تا از محن عبوری

 

مهر تو تابنده شد

دل به مهرت زنده شد

قلب، تو را بنده شد

در سر من چه شوری!؟!

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 آبان 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()