بوی سیب

عشق را در خاک کربلا کاشت، خاکی که پس از آن رنگ معجزه گرفت. عشق نهان کرده در خاک را به خون خویش و خاندان رسول ا... (ص) و یاران ذوب شده در اسلام، آبیاری کرد. آبی که معجزه عشق را در تمام زمین جاری ساخت. عشق در خاک شدده و آبیاری گشته را به دست باغبانی صالح و صبور سپرد تا از گزند طوفان کفر و برق نفاق و زلزله جهل در امام بماند. باغبانی که تا سر درآوردن عشق از خاک، همه چیز خود را فدا کرد.

بوی سیب

عشق را در خاک کربلا کاشت، خاکی که پس از آن رنگ معجزه گرفت. عشق نهان کرده در خاک را به خون خویش و خاندان رسول ا... (ص) و یاران ذوب شده در اسلام، آبیاری کرد. آبی که معجزه عشق را در تمام زمین جاری ساخت. عشق در خاک شدده و آبیاری گشته را به دست باغبانی صالح و صبور سپرد تا از گزند طوفان کفر و برق نفاق و زلزله جهل در امام بماند. باغبانی که تا سر درآوردن عشق از خاک، همه چیز خود را فدا کرد.

عشق در خاک کربلا کشته و کاشته شد. با خون برترین کشتگان سیراب گردید. با مراقبت باغبان جوانه زد و سر از خاک بیرون کشید. به سرعت و باورنکردنی به گونه ای که تعجب کافران و منافقان را برانگیخت. جوانه عشق در مجلس یزید سر از خاک بیرون کشید. زندگی عشق به خون وابسته بود. جوانه زدن عشق هم پس از اولین خون ریخته شده در کربلا به روز عاشورا بود. اما از این پس هم به خون نیاز بود تا رشد آن ادامه پیدا کند. آن یهودی دعوت شده در مجلس یزید که با آیت چوب خیزران مسلمان شد، جوانه عشق پنهان شده در کربلا بود. اسرا به مدینه بازگشتند و به رهنمایی باغبان، به مراقبت از جوانه تازه رشد کرده عشق پرداختند. مختار قیام کرد تا جوانه دیگر عشق باشد. حال دیگر آن جوانه کوچک خود نهالی شده بود و جوانه زده و برگ دادن کار عادی او محسوب می شد. قیام زید بن علی بن الحسین (ع) هم جوانه سبز و بزرگ دیگری بود. نهال عشق جوانه می زد و عاشقان خون خویش به پایش می ریختند و رشد آن را سریع تر می کردند. نهال درختی شد و جوانه ها زد و برگ ها داد و باغبانانی الهی به مراقبت از آن پرداختند. چراکه بزرگ شدن درخت همان و یورش گرگ صفتان و تباه دینان همان. روزی نبود که دشنه ها به سراغ برگ ها نیایندو اغلب هم موفق می شدند. اما باز جوانه ای تازه و برگی تازه. هر از چند گاهی تبری هم برای قطع درخت بلند می شد و اگر می توانست ضربه هم می زد، اما باغبانان محافظ، نگهش می داشتند و ترمیمش می کردند.

دیگر کار به جایی رسید که برگ درخت انداختنی نبود. چند برگی کنده می شد و هزاران برگ می رویید. حالا وقت شکوفه دادن بود. البته قبل از این هم شکوفه هایی چند بر سرشاخه ها ظاهر می شدند، اما به سرعت قطع می گردیدند. دوران غیبت فرا رسیده بود و باغبان از نظرها پنهان گشته بود. حال شاگردان مکتب باغبانان الهی، خود را سپر بلایا کردند تا درخت همچنان بزرگ و برگ تر شود.  کمی که گذشت، شکوفه ها چنان زیاد شدند که دیگر ریختن همه آنان نیز ممکن نبود. درخت عشق چنان بزرگ شده بود که سایه اش بیشتر گستره زمین را فرا می گرفت. شکوفه ها بر درخت بودند، زیاد و فراوان. اما هنگام تبدیل آنها به میوه، باز هم دستانی پیدا می شدند و قطعشان می کردند. درخت عشق رشد می کرد و برگ می داد و شکوفه به بار می آورد، همه با آبیاری خونهای عاشقان. درخت که بزرگمی شد، طوفان ها هم سهمگین تر می شدند و رعد و برق ها قوی تر. دشنه ها و شمشیرهای بیشتری از نیام بیرون می آمد و تبرهای بزرگ تری برای قطع آن بالا می رفت.

قرن چهارده هجری رو به پایان بود. دشمنان در هوای به آتش کشیدن تمام زمین بودند. کشتار و فحشا و شیطنت های جهانی هر روز بیشتر می شد. حالا سایه درخت عشق تمام زمین را فرا می گرفت. برگ هایش به شماره نبودند و شکوفه ها یکی پس از دیگری سر بر می آوردند. تا آنکه شکوفه ای در شاخه «ایران» سر بر آورد. همچون گذشته به سرعت مورد حمله دژخیمان و ددمنشان قرار گرفت. شکوفه در جایی بیرون آمده بود که دیوان و ددان قدرتی بسیار داشتند و همه چیز را در کنترل خویش درآورده بودند. ضربات بسیای زدند، اما شکوفه از شاخه نیفتاد. ضعیف و بی رمق گشت ولی هنوز بر شاخه بود. شکوفه خواست میوه بدهد. مثل همیشه تیغ ها بیرون آمد تا حیات شکوفه را پایان بخشد. اما این بار باغبان هوای دیگری در سر داشت. خدا اراده کرده بود که درخت عشق میوه دهد و بغبان غایب از نظر، اراده خدا بود در زمین. دیوان سیه رو، سال ها زخم زدند و شکوفه پانزده سال بر جای خویش ماند. تا آنکه در زمستانی از سالهای ابتدایی قرت پانزدهم، در بهمن ماه، شکوفه به میوه بدل گشت.

ترس تمام وجود هرچه شاگرد شیطان بود را فرا گرفت. همه جمع شدند تا میوه را از درخت برچینند. دو سال ضربه زدند اما میوه بزرگ و بزرگ تر شد. میوه برگ می شد و بوی دل انگیز خود را در اطراف می پراکند. در همان دو سال اول بوی میوه در بیشتر زمین پراکنده شد. درخت باز هم شکوفه می داد و شکوفه های دیگر هم هوس میوه دادن می کردند. بد اندیشان و کج روان بر همه آنها یورش بردند و قطع نمودند. عشاق به خون غلتیدند و خون خویش به پای درخت ریختند. برای دیوان، اوضاع هر روز بدتر و بدتر می شد. به این نتیجه رسیدند که باید همه با هم بزنند، با هر آنچه که در دست دارند. پیش آمدند و هشت سال با هرچه که داشتند به میوه کوفتند. اما اثری نداشت. خون عاشقان به پای درخت عشق می ریخت و آن را قوی تر می کرد. بعد گذشت هشت سال، خسته شدند و دست از زدن کشیدند.

در تمام مدت رشد عشق، زمانی که دوران نهالی را پشت سر گذاشت و درختی شد، برخی از شیاطین راهی برگزیدند تا به جای ظربه زدن بر آن، سم به پای درخت بریزند و خشکش سازند. البته این حیله هم ثمر نبخشید و درخت بر جای ماند، اما اگر نبود این سمها، طولی نمی کشید که درخت شکوفه می داد و شکفه میوه می شد و بساط ابلیس را از زمین جمع می کرد. وقتی هشت سال ایستادگی میوه بر درخت همه مخالفان را به زانو در آورد، شیاطین راه عوض کردند. جز اندکی که مراقب دیگر شموفه ها بودند، همگی به سراغ تهیه انواع و اقسام سموم رفتند. سم تولید کردند و به پای درخت دیختندف اما باز هم سودی نبخشید. البته رشد آن را بسیار کند کرد، اما چاره ساز نشد. میوه رشد کرد و رشد کرد.

حال ابلیس لعین، توجه خویش را معطوف این میوه کرده تا به هر وسیله که شده، ثمره درخت پهناور عشق را مدوم سازد. جوانه کوچک عشق که در خاک کربلا پنهان شده بود، بعد گذشت قرن ها به بار نشسته است، با ریشه ای محکم در کربلا. ابلیس همه قوا را جمع کرده تا فکری برای میوه درخت عشق کربلا بکند، اما این بار حق تعالی اراده ای دیگر گرفته و باغبان الهی به کاری جز گذشته مشغول است. حالا همه چشم ها معطوف درخت کربلاست، سلام بر درخت عشق. سلام بر عشق «علیه السلام».

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()