جانبازی «جون» و اندیشه روشنفکران

شک کرده است. می گوید از کجا معلوم همه این ها بازی نباشد؟ نکند واقعاً همان است که یزید گفت : «لعبت هاشم بالمل کِ و لاخبر جاء و لا وحی نزل». هاشمیان با حکومت داری بازی کردند و چند صباحی با کشتن دیگر قریشیان بر گرده مردم سوار گشتند، اما معاویه با زیرکی همه چیز را پس گرفت و انتقام از هاشمیان ستاند؛ عوض سرهایی که در بدر بریده شدند. شاید جوابش برای شما بدیهی به نظر برسد اما او ...

تنش به تن روشنفکران خورده بود و همه چیز را از چشم مادیات می دید؛ «که آدم هر کاری می کند، حتما منفعتی در آن نهفته است». و منفعت حسین (علیه السلام) هم که معلوم است؛ فقط حکومت. شرایط آن موقع شبه جزیره عربستان هم به گونه ای بود و صحنه طوری چیده شده بود که گمان او را تقویت نیز می نمود. حسین (علیه السلام) خود بزرگ بنی هاشم بود و با اهل و خانواده نیز آمده بود. یارانش هم از بزرگان بودند؛ طبقه صاحب نفوذ. چه در کوفه و چه در دیگر نقاط. «حسین (علیه السلام) اگر یار می خواست چرا به سراغ سران می رفت؟ چرا با بدنه صحبت نمی کرد؟ زهیر بن قین که بود؟ جبیب بن مظاهر چه طور؟» و آنقدر ذائقه اش تغییر کرده که هیچ توجیهی از برای اینها در کَتَش نمی رود. چگونه می توانستم «نظام قبیله ای» را برایش توضیح دهم؟ به قول خودش دید جامعه شناسانه داشت و برای هر جریانی، به دنبال علتی می گشت. «اصحاب کربلا در قمار خشن حکومت بازی را باختند!» دهانم بسته بود و هیچ نمی توانستم بگویم. فاصله مان زیاد بود. او حسین (علیه السلام) را یک وارث قدرت اما رانده از حکومت می دید و من اباعبدا... را زنده کننده دین محمد (صلی ا... علیه و آله و سلم). او در ظاهر سوی کعبه خم و راست می شود اما اندیشه اش بر غربیان سجده می کند و افکارش قبله ای جز «علم» ندارد. و من سوی مسجد الحرام نماز می خوانم و حسین (علیه السلام) را باطن همان کعبه می دانم! هم کلامی مان ممکن نبود، «آخر او روشنفکر شده بود». و روشنفکران را به معنای «سر نهادن بر امر جانان» راهی نیست. که اگر بود در هشت سال جنگ حق و باطل، به گوشه ای نمی خزیدند و فلسفه نمی بافتند. جَنمی نشان می دادند و سلاحی در دست می گرفتند. حاشا که جز پراکندن جملات عاطفی بی مغز  کاری کرده باشند و جز بی کار خواندن مستضعفین سینه سپر کرده، علمی تولید کرده باشند.

ام همین طور هم که نمی شد رهایش کرد. باید حجت را تمام می کردم، شاید که به راه آید و چشمی به واقعیت باز کند. «جون هم از همین طبقه بود؟ او را هم اغفال کرده بودند». غلام ابوذر بود که به پسر فاطمه (علیها السلام) رسیده بود. عاشورا که شد، اباعبدا... آزادش کرد؛ که هر جا می خواهی برو. نه که نرفت، اصرار  و الحاح که اجازه جانبازی بگیرد. «آیا در روز عاشورا هم به از دست رفتن حکومت شک داشت؟ یا هنوز به دنبال منفعتی بود؟» او را بتوانیم توجیه کنیم، کار حسین را چه بنامیم؟ که سرش به دامن گرفت و حتی صورت بر صورت غلام خویش بگذاشت؟ نکند آنجا هم خدای نکرده قصد فریب و نمایش داشته است؟

رها کنم آن غرب زده عقل گرا را (البته به ادعای خودش) که این جماعت مرعوب علوم غربی را به ساحت عقل نورانی اسلامی راهی نیست. رها کنمش و بر بالین غلام سیاه حسین (علیه السلام) و ارباب کریمش روم که یک رجز بیشتر نداشت: «امیری حسین و نعم الامیر»

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()