ول که نکرد (1)

 

کف­بر شده بود. رنگش را که دید، چشم­هایش برق زد. مطمئن بودم خوشش می­آید. جنس زن­ها این­طوری است. مگر می­شد بدش بیاید. نصف روز را حرام پرسه زدن در مغازه­ها کرده بودم. این یکی را هم به زور خریدم. نمی­داد بی­مروت. اما من یک چیز دیگرم. زبانی که من دارم، مار را از سوراخ بیرون می­کشد. صاحب مغازه را کچل کردم تا چهار تومان پایین آمد. مطمئن بودم خوشش می­آید. آن روز سر کیف بودم. نه این که الکی خوش باشم، نه. درست و حسابی کیفور بودم. بابا کم چیزی نبود. اسی کف کرده بود. چقدر هم سر من باخت. اشکال ندارد، حقش است. پوزه بچه پر رو را باید به ... اصلا بی­خیال. ولی مگر می­شود بی­خیال شد. خرس گنده هشت سال از من بزگتر است. اما پیش من کم اورد. الکی ه نیست، همه جلوی حسن کم می­آورند.

همه کف­بر شده بودند. سر دو هفته شدم شماره یک. باور نمی­کردند. وقتی به اسی پیشنهاد بازی دادم، پوزخند بدی زد. همان موقع قصد کردم که جیبش را سوراخ کنم. سوراخ هم کردم. چنان مات بازی شده بود که نفهمید کی تا ته پول را خرج کرده است.

سه تومان کجا و بیست و پنج تومان کجا! هنوز یک نشده بود که همه را باخت. البته فقط او نبود، چند تا بودیم. اما شاخشان اسی بود. پول را که گرفتم، رفتم سر خیابان. نفهمیدم چه شد که تاکسی گرفتم و سوار شدم و راه افتاد و رسید. به مغازه­ها که رسیدم، برق لباس­ها چشمم را برد. اما من که نمی­توانستم هر چیزی را بخرم. باید یک یک کل مغازه­ها را می­گرفتم. سی تا مغازه را دیدم. باور کردنش سخت است، اما آرام نمی­گرفتم. بردن آن همه پول از اسی تریاکی را نعشه می­کرد... گاهی اوقات که از یک لباس خوشم می­آمد، کافی بود تا دست در جیبم بکنم و پنج تومانی­ها را احساس کنم. اصلا همان لحظه از چشمم می­افتاد. تا اینکه رسیدم سر یک مغازه سه دهنه شیک. چه قیمت­هایی؟ کمی سیر کردم و سر برگرداندم. خرید از آن­جا کار هر کسی نبود. هنوز خوب جلوی پایم را ندیده بودم که سر جایم میخ شدم. حدس زدم که به خاطر دیدن چیزی باشد. دوباره داخل مغازه را نگاه کردم. چرخی زدم. خودش بود. رنگش را که دیدم فهمیدم که برای چه چیزی این همه سختی کشیدم. انگاری خدا دستم را گرفته بود و پای آن ویترین کشانده بود. اول ترسیدم که داخل بروم. گفتم حتما خیلی زیاد است. ولی چه­طوری می­تونستم دل بکنم؟ باید می­فهمید که حسن آقا چه کسی هستند؟ دل محکم کردم و پا داخل مغازه گذاشتم. خیلی سخت بود، ولی من انجامش دادم. همین قدر بگویم که وقتی بیرون آمدم، سر تا پایم خیس بود. از بس که حرف زدم و بالا- پایین کردم. 28 تومان بود، تا 24 پایینش آوردم. چه رنگی داشت، می­ارزید.

خانه که رسیدم نای هیچ کاری را نداشتم. اما دلم به رنگ لباس و طرحش خوش بود. کم الکی که نبود، اسی را برده بودم. وقتی رسیدم، هیچ چی نگفتم. انگار نه انگار. همه داخل کیفم بود. مامان کمی دعوایم کرد. که «چرا دیر کردی؟» و از این حرف­ها. ولی من خیلی ناراحت نشدم. یعنی شدم، اما حالم گرفته نشد. پکر نشدم. به رنگش اعتماد داشتم. می­دانستم که به محض دیدنش، چنان خوش­حال می­شود که همه­چیز را فراموش می­کند. فقط باید منتظر می­ماندم. باید بهترین موقعیت را پیدا می­کردم. با خودم سر موقع کار درگیر بودم که مامان قصد حمام رفتن کرد. بی برو برگرد همان موقع، بهترین زمان بود. کافی بود تا صبر کنم. مامان که داخل حمام می­شد، من هم دست به کار می­شدم.

 

ادامه دارد...

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()