ول که نکرد (2)

 

مامان رفت. وقتش بود. یک دفعه دلم خالی شد. یاد کنتور افتادم. نمی­دانم چرا، ولی افتادم. جدی نگرفتم. رفتم داخل آشپزخانه. چیزی پیدا نکردم. به سمت بالکن رفتم. یک دور که زدم پیدا شد. خود خودش بود. طناب نازکی نبود و به درد می­خورد. بالاخره بعد ان همه سختی در خرید، باید غافل­گیرش می­کردم. رفتم سراغ کیف. لباس را در آوردم. چه رنگی داشت. آمدم پشت در حمام...

اونی که...

سرم را بلند کردم.

عاشقته...

بله، صدای زنگ موبایلم بود. داخل اتاق رفتم. نبود.

... تنها جا گذاشت...

صدا از آشپزخانه بود. روی اپن پیدایش کردم. پژمان بود. امیدوار بودم کاری را از من نخواهد. گاهی اوقات زنگ می­زند و پیرم را در می­آورد. نگاهم به سمت حمام بود که جواب دادم: «بله... سلام. چی کار داری؟»

یک ربع بعد پیدایش شد. فکر نمی­کردن آن­قدر نزدیک باشد. بعد جواب موبایل، دست به کار شدم. طناب را برداشتم. یک سر آن را به دستگیره در حمام بستم. مامان چیزی نفهمید. سر دیگر را... مردد بودم. مطمئن نبودم. بالاخره به دسته درایور بستم. وسط طناب را گرفتم و کشیدم. خوب بود. شل نبود و به کار می­آمد. دو تا گیره­ای را که از بالکن آورده بودم، به طناب زدم. لباس را برداشتم. چه رنگی داشت! هنوز بازش نکرده بودم که صدای زنگ خانه آمد. پای آیفن رفتم. پژمان بود. در را برایش باز کردم. کلید در خانه را برداشتم و پایین رفتم. طبقه اول به هم رسیدیم. سلام و علیک و گفتن از عمویش که شب را مهمانشان بودند.

-        می­خوای با پسر عموت بازی کنی؟

-        آره.

-        خب می­رفتی یه بسته می­خریدی.

-        خودت چرا نخریدی؟

-        می­خرم. دو روز صبر کن.

رسیدیم کنار کنتورها. در را باز کردم و بیرونش کشیدم. پژمان نگاهی کرد و حین گرفتن گفت: «مشاعه؟»

-        بدو دیر نکنی. حواست به کارای خودت باشه.

-        خب بابا، ترش نکن. کامله؟ نکنه یک از کارتا نباشه! باید خودت تا خونه­مون بیاریشا.

-        کامله، نترس. نخوردمشون که.

-        رو پیشنهاد من فکر کن. کف اتاق از همه­جا بهتره. هیچکدومشونو به شک نمی­ندازه. یه بسته بخر و تو اتاقت چالش کن.

رسیدیم به در. با سر اشاره کردم تا برود. از حرف زدن با پژمان خوشم می­آمد، ولی نه آن موقع. نمی­خواستم دیر برسم. کنایه زدنش هم بی­تأثیر نبود. درست که ظاهر دل­سوزی داشت، اما قصه مامان و بابایم به او ربطی ندارد. او که رفت، در آپارتمان رابستم و پله­ها را دوتا یکی بالا رفتم، شاید هم گاهی سه تا یکی. کلید را درآوردم و در را باز کردم. تند داخل شدم و به دو سمت حمام رفتم. خیالم راحت شد. لباس روی طناب افتاده بود. برش داشتم. دو تا گیره­ها را هم با دست چپ گرفتم. لباس را آستین­های کوتاهش آویزان کردم. طرحش رو به در بود؛ پشت به من. چه رنگی، چه طرحی! خوب شده بود. رفتم اتاق و از کیف، دو تا اولیپس بالا انداختم. چه طعمی! از آدامس خوشم میاد، مخصوصا اولیپس. هنوز دو دوری نچرخانده بودم که صدای باز شدن در حمام آمد. حالا وقتش شده بود. مامان داشت می­آمد. صدای به هم خوردن در به چهارچوب، نشانم داد که در باز نشده است. وقتی رسیدم، دوباره لای در باز شد. اما برگشت. صدای مامان آمد. تازه متوجه شده بود. این­بار محکم­تر کشید. در بیشتر باز شد، اما متوقف شد. مامان صدایم زد: حسن!

«بله»ی سریع و آرام من، کمی متعجبش کرد. خوش­حال هم شد و پرسید: «اینجایی؟ ببین این در چش شده. نمی­دونم چرا باز نمیشه.»

-        حتما گیر کرده.

-        به چی گیر کرده؟ من که چیزی نمی­بینم.

-        خب دیگه. اگه گفتی محمد چی شد؟

-        محمد کیه؟ درو باز کن هزار تا کار دارم.

-        نه، نمیشه. اول باید ببینیم چه بلایی سر محمد اومد.

-        شوخیت گرفته حسن؟ این بازیا چیه درمیاری؟

 

-        ادامه دارد...

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 9 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()