ول که نکرد (3)

 

حال خاصی داشتم. همه­چیز سر جایش بود؛ عالی عالی! همه کارها همان­طور که من می­خواستم پیش می­رفتند. مامان چند لحظه ساکت شد. بعد ناگهان در را با قدرت کشید. در تا یک­سوم باز شد. فکر کردم که الآن است که همه­چیز خراب شود. اما در ایستاد. حتی مقدار کمی برگشت. مامان کمی کلافه شد. فهمید که این­طوری نمی­توان کاری کرد. سرش را جلو اورد تا از لای در مرا ببیند. اما من به سرعت نزدیک لولا رفتم. دستم را روی سر دیگر طناب گذاشتم. مامان مرا ندید. گفت: «کجا رفتی؟ این چه بازیه درآوردی؟»

-        دختره حالش خوبه. من فکر می­کردم یه بلایی سرش بیاد، اما هیچیش نشد. چند تا زخم بود که سریع خوب شد.

-        حسن درو باز کن. کار دارم حسن!

-        اصلا ممد و دختره هیچی. پشت درو که می­تونی یه نگاه بندازی.

مامان سر را کمی بیرون کشید و سعی کرد تا پشت در را ببیند طناب را دید. «این چیه دیگه؟»

اما من تسلیم نشدم. طناب را باز نکردم. این بار سرش را عقب کشید و تا می­توانست خود لای در کشید. حالا هم من را می­دید و هم طناب را و هم لباس را. «قشنگه؟»

-        قشنگه. خریدیش؟

-        پس چی؟

-        با کدوم پول؟

-        حالا بیا ببینش. بعدا ضدحال بزن.

دست دراز کرد و یک از گیره­ها را باز نمود. من هم گیره دیگر را برداشتم. لباس را برداشت پشت در، روبه­رویش گرفت. از طرح و رنگش خوشش آمد. همان نگاه اول فهمیدم. دو سر طناب را باز کردم. مامان هم بیرون آمد. وقتی «دستت درد نکنه» را گفت، لذت بردن اسی سی برابر شد. کافی بود خدا دو تا بال برایم می­فرستاد تا از همان پنجره اتاقم بپرم. خانه کمی کار داشت. مامان یک لیوان چای برای خودش ریخت. من نخوردم. اول گفتم می­خورم، تا اشتهاش کور نشود. ولی بعد گفتم که نمی­خواهم. روی مبل نشست. لباس در یک دستش بود و چای، در دست دیگرش. من هم روبه­رویش نشستم؛ یک مبل دیگر. تا چای سرد شود، لباس را خوب نگاه کرد و با من هم حرف زد. می­خواست چایش را به لبش نزدیک کند که یاد پولش افتاد. «از کجا آوردی؟ تو که اهل ذخیره پول نبودی؟»

پاپی شد. اولش فکر می­کردم که سوال مهمی نباشد. خواستم که جوابی الکی بدهم. ولی قضیه کم کم جدی شد. گیر داد که بداند پولش از کجا آمده است. خیلی سعی کردم تا طفره بروم. می­دانستم از این بازی­ها خوشش نمی­آید. مشغول کار شده بود. می­خواست خانه را جارو بزند. دست به کار شد. هم کار می­کرد و هم من را سوال­پیچم می­کرد. عادت داشت قبل جارو، جاهایی که آشغال جمع می­شد را تمیز کند. اول همه­ی آشغال­ها را می­ریخت وسط و بعد همه­جا را یک­ضرب جارو می­زد. تقریبا هر دوهفته یک بار، این برنامه را داشت. «خب یه کلمه بگو خیالمو راحت کن دیگه. دزدی که نکردی، کردی؟»

اونی که مدعی بود عاشقته...

چقدر خوش­حال شدم. می­توانستم به بهانه تلفن مدتی از زیر بار سوال در بروم. پژمان بود. مادر هم ساکت شد. من هم گوشی را جواب دادم. «یعنی چی؟ درست شمردی؟... من همه­اش رو دادم... من چه می­دونم کجاست؟... تو جیبت جا نذاشتی؟» حواسم به کلی از مامان پرت شده بود. حال پژمان گرفته شده بود و دو تا تیکه هم بار من کرد. دکمه قرمز را که زدم، دو تا ناراحتی داشتم. باید همه­جا را می­گشتم. از آن­طرف، سوال­های مامان هم شروع می­شد. تا برگشتم به سمت جا لباسی بروم، مامان را دیدم که دو قدم آن­طرف­تر ایستاده بود. خشکم زد. فقط دست مامان را نگاه می­کردم. نگاه مامان هم به دست خودش بود. ناگهان سرش را بلند کرد و نگاهش را مانند سپاه ابرهه به سمتم روانه کرد؛ سنگین و غیر قابل تحمل. کیفم را خالی کرده بود. همیشه قبل از جارو زدن این­کار را می­کرد. وسائل را که بیرون ریخته بود، چشمش همانی را دید که قرار بود من به دنبالش بگردم.

-        این چیه؟

-        خب...

-        برنده شدی؟ آره؟

من تا مدتی چیزی نگفتم. شروع کرد به سوا کردن. نه یکی، نه دو تا... بعد هم صدایش را بالا برد. با این همه تا ان­جا را تحمل کردم. اما  ناگهان...

شروع کرد به گریه کردن. رفت گوشه اتاق خودش و در را تا نیمه بست. صدای گریه­اش از هر فحشی بدتر بود. می­خواستم سرم را محکم به دیوار بکوبم... نفهمیدم چطور شد که پشت در اتاقش رفتم. نمی­دانستم به غلط کردن بیفتم، یا اینکه داد و بیداد راه بیندازم. سرم سنگین شده بود. اول آرام صحبت کردم تا حساسیتش کم شود. اما گریه ادامه داشت. بعد صدایم را بالا بردم و از پدر محمد گفتم. «ما هر کاری می­کنیم شما یه گیری میدین. می­دونی بابای ممد چی­کار کرد؟ هیچی! یکی همون­جا زد زیر گوشش، یکی هم بعدا موقعی که ممد می­خواست بره اردوی مدرسه. همین. حتی وقتی پول دوا درمون دختره رو داد، هیچ کاری باهاش نداشت. بعد دو هفته هم سوئیچ موتور رو داد مامان ممد، تا بده دستش. نه دختره چیزیش شد، نه ممد. الکی سر هیچی هم بهونه نگرفتن که «تو حق نداری»، «تو حق نداری.» همش گیر...»

-        خب برو پسر همون مامان و بابا باش.

این را که گفت، دنیا روی سرم خراب شد. نفس کش آمد و چشمتنم قرمز گشت. مشت محکمی به دیوار زدم و به سمت اتاقم رفتم. لباس پوشیدم و بیرون زدم. در خیابان ول می­گشتم تا اینکه ساعت 12 شد. اول خوش گذشت. رفتم سراغ امیر، داداش عباس، یک دل سیر اذیتش کردم. سه سال از ما کوچک­تر است. بعد هم رفتم پارک. تا 9:30 را یک­طوری گذراندم. اما بعد از آن... تنها که شدم، هزار تا فکر و خیال کردم. یک وقت به مامان و بابا ایراد می­گرفتم، یک موقع به خودم. یک موقع می­زدم به خیالات تا سرم را گرم کنم. چه شبی بود آن شب! جانم به لبم رسید. بالاخره تصمیم گرفتم که به خانه برگردم. به زور گام برمی­داشتم. هم نمی­توانستم نروم، هم نمی­توانستم بروم. با چه سختی وحشتناکی به در خانه رسیدم!

ولی همه­ی آن­ها یک طرف، وارد خانه شدن هم طرف دیگر... بابا هم فهمیده بود و همراه مامان، منتظرم بود. ان یک سیلی که از بابا خوردم، کم­ترین جای دردناکش بود. چه شبی بود آن شب، چشمتان روز بد و شب بد را نبیند!...

ساعت یک بود که همگی به رخت­خواب رفتیم. من که خوابم نبرد. تا 3 بیدار بودم. مامان هم نخوابید. گریه می­کرد. البته صدای گریه­اش نمی­آمد. ولی صدای گاه­گاه بغض یا ناله­ی سکسکه­مانندش نشان می­داد که دارد گریه می­کند. از بابا هیچ صدایی نمی­آمد، ولی خواب­آلودگی صبح و چشمان سرخش نشان می­داد که او هم دیر خوابیده است. چه رنگی داشت آن لباس! تمام روز و شب آن هفته را برایم سیاه کرد!!!

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 10 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()