شاخص حکومت

شاخص حکومت

 

از وقتی کتاب انسان 250 ساله را خواندم... اصلا ولش کن. انسان 250 ساله را بخوان، دل بده و بخوان؛ آنگاه ببین که عوض می­شوی یا نه...

این هم خوشه ای از این خرمن:

 

کار مهم پیامبر خدا(ص)، دعوت به حق و حقیقت و جهاد در راه این دعوت بود. در مقابل دنیای ظلمانی زمان خود، پیامبر اکرم (ص) دچار تشویش نشد. چه ان روزی که در مکه تنها بود، یا جمع کوچکی از مسلمین او را احاطه کرده بودند و در مقابلش سرام متفکر عرب، صنادید قریش و گردن­کشان، با اخلاق­های خشن و با دست­های قدرتمند قرار گرفته بودند، و یا عامه مردمی که از معرفت نصیبی نبرده بودند، وحشت نکرد؛ سخن حق خود را گفت، تکرار کرد، تبیین کرد، روشن کرد، اهانت­ها را تحمل کرد، سختی­ها و رنج­ها را به جان خرید، تا توانست جمع کثیری را مسلمان کند؛ و چه آن وقتی که حکومت اسلامی تشکیل داد و خود در موضع رئیس این حکومت، قدرت را به دست گرفت...

این مخلوق بی­نظیر الهی، این انسان کامل که قبل از نزول وحی الهی به این مرحله از کمال رسیده است، از اولین لحظه بعثت، یک جهاد مرکب همه­جانبه دشوار را آغاز کرد و بیست و سه سال در نهایت دشواری این جهاد را پیش برد. جهاد او در درون خود، جهاد با مردمی که هیچ درکی از حقیقت نداشتند و جهاد با آن فضای ظلمانی مطلق بود...

اولین سلول­های پیکره امت اسلامی در همان روزهای دشوار مکه با دست توانای پیغمبر (ص) بنا شد؛ ستون­های محکمی که باید بنای امت اسلامی بر روی این ستون­ها استوار بشود؛ اولین مومنین، اولین ایمان­آورندگان، اولین کسانی که این دانایی، این شجاعت، این نورانیت را داشتند که معنای پیام پیغمبر (ص) را درک کنند و دل به او ببندند... این امت­سازی فقط سیاست نبود؛ یک بخشی از آن سیاست بود. بخش عمده دیگر آن، تربیت یکایک افراد بود... یک­یک دل­ها در زیر تربیت پیغمبر (ص) قرار می­گرفت. پیغمبر (ص) به یکایک ذهن­ها و خردها، دانش و علم را تلقین می­کرد...

سیره نبی اکرم در دوران ده ساله حاکمیت اسلام در مدینه، یکی از درخشان­ترین (و گزافه نیست اگر بگوییم درخشان­ترین) دوره­های حکومت در طول تاریخ بشری است... سیزده سال در مکه، فصل اول دوران نبوت پیامبر (ص)، مقدمه ده سال دوره مدینه، فصل دوم این دوران است. فصل دوم دوران شالوده­ریزی نظام اسلامی و ساختن یک الگو و نمونه از حاکمیت اسلام برای همه زمان­ها و دوران­های تاریخ انسان و همه مکان­هاست. البته این الگو، یک الگوی کامل است و مثل آن را دیگر در هیچ دورانی سراغ نداریم؛ لیکن با نگاه به این الگوی کامل، می­شود شاخص­ها را شناخت...

نظامی که پیغمبر (ص) ساخت، شاخص­های گوناگونی دارد که در بین آن­ها هفت شاخص از همه مهم­تر و برجسته­تر است. شاخص اول، ایمان و معنویت است. انگیزه و موتور پیش­برنده حقیقی در نظام نبوی، ایمانی است که از سرچشمه دل و فکر مردم می­جوشد و دست و بازو و پا و وجود آن­ها را در جهت صحیح به حرکت درآورد. پس شاخص اول، دمیدن و تقویت روح ایمان و معنویت و دادن اعتقاد  و اندیشه درست به افراد است، که پیغمبر این را از مکه شروع کرد و در مدینه پرچمش را بالا برد.

شاخص دوم، قسط و عدل است. اساس کار بر عدالت و قسط و رساندن هر حقی به حق­دار (بدون هیچ ملاحظه­ای) است.

شاخص سوم، علم و معرفت است. در نظام نبوی، پایه همه­چیز، دانستن و شناختن و آگاهی و بیداری است. کسی را کورکورانه به سمتی حرکت نمی­دهند؛ مردم را با آگاهی و معرفت و قدرت تشخیص، به نیروی فعال (و نه نیروی منفعل) بدل می­کنند.

شاخص چهارم، صفا و اخوت است. در نظام نبوی، درگیری­های برخاسته از انگیزه­های خرافی، شخصی، سودطلبی و منفعت­طلبی مبغوض است و با ان مبارزه می­شود. فضا، فضای صمیمیت و اخوت و برادری و همدلی است.

شاخص پنجم، صلاح اخلاقی و رفتاری است. انسان­ها را تزکیه و از مفاسد و رذائل اخلاقی، پیراسته و پاک می­کند؛ انسان با اخلاق و مزکی می­سازد؛... تزکیه، یکی از آن پایه­های اصلی است؛ یعنی یکایک افراد، کار تربیتی و انسان­سازی می­کرد.

شاخص ششم، اقتدار و عزت است. جامعه و نظام نبوی، توسری­خور، وابسته، دنباله­رو و دست حاجت به سوی این و آن درازکن نیست؛ عزیز و مقتدر و تصمیم­گیر است؛ صلاح خود را که شناخت، برای تأمین آن تلاش می­کند و کار خود را پیش می­برد.

شاخص هفتم، کار و حرکت و پیشرفت دائمی است. توقف در نظام نبوی وجود ندارد؛ به طور مرتب، حرکت، کار و پبشرفت است...

 

برگرفته از کتاب «انسان 250 ساله»

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

خطبه 27 نهج البلاغه

خطبه 27 نهج البلاغه

مّا بَعْدُ، فَاِنَّ الْجِهادَ بابٌ مِنْ اَبْوابِ الْجَنَّةِ، فَتَحَهُ اللّهُ لِخاصَّةِ
پس از حمد خدا، جهاد درى است از درهاى بهشت، كه خداوند آن را به روى اولیاء
اَوْلِیائِهِ، وَ هُوَ لِباسُ التَّقْوى، وَ دِرْعُ اللّهِ الْحَصینَةُ، وَ جُنَّتُهُ الْوَثیقَةُ.
خاصّ خود گشوده، جهاد جامه پرهیزگارى، زره استوار، و سپر مطمئن خداست.

مَنْ تَرَكَهُ رَغْبَةً عَنْهُ اَلْبَسَهُ اللّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمْلَةَ الْبَلاءِ،
هر كس آن را از باب بى اعتنایى ترك كند خداوند بر او جامه ذلت بپوشاند، و غرق بلا نماید،
وَ دُیِّثَ بِالصَّغارِ وَالْقَماءَةِ، وَ ضُرِبَ عَلى قَلْبِهِ بِالاِْسْهابِ،
و به ذلّت و خوارى و پستى گرفتار آید، بر دلش پرده هاى بى عقلى زده شود،
وَ اُدیلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْییعِ الْجِهادِ، وَ سیمَ الْخَسْفَ، وَ مُنِعَ النِّصْفَ.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

خطبه 25 نهج البلاغه

خطبه 25 نهج البلاغه

واقعا چه می توان گفت از شدت تنهایی علی (ع)؟ اوصاف سربازان دشمن چگونه است و اوصاف سربازان خودی؟ نکند من هم مصداق جمله آخر باشم و خود ندانم...

وَ إِنِّی ـ وَاللهِ! ـ لاََظُنُّ أنَّ هؤُلاءِ الْقَوْمَ سَیُدَالُونَ مِنْکُمْ بِاجْتِماعِهمْ عَلَى بَاطِلِهمْ، وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ، وَ بِمَعْصِیَتِکُمْ إِمَامَکُمْ فِی الحَقِّ، وَ طَاعَتِهِمْ إِمَامَهُمْ فِی الْبَاطِلِ وَ بِأَدَائِهِمُ الاَْمَانَةَ إِلَى صَاحِبِهِمْ وَ خِیَانَتِکُمْ، وَ بِصَلاَحِهِمْ فی بِلاَدِهِمْ وَ فَسَادِکُمْ، فَلَوِ ائْتَمَنْتُ أَحَدَکُمْ عَلَى قَعْب، لَخَشِیْتُ أَنْ یَذْهَبَ بِعِلاَقَتِهِ.

 

به خدا سوگند! یقین دارم که این گروه (ستمگر و خونخوار) به زودى، بر همه شما مسلّط مى شوند و حکومت را از شما خواهند گرفت، به خاطر این که، آنها، در امر باطل خود، متّحدند و شما، در امر حق خود، پراکنده اید. شما، از پیشواى خود، در امر حق، نافرمانى مى کنید، در حالى که آنها، در امر باطل، مطیع فرمان پیشواى خویش اند. آنها، نسبت به رئیس خود، اداى امانت مى کنند، در حالى که شما، خیانت مى کنید. آنها، در اصلاح شهرها و دیار خود مى کوشند، در حالى که شما، مشغول فسادید. من، چگونه مى توانم به شما اعتماد کنم، در حالى که اگر قدحى را به رسم امانت به یکى از شما بسپارم، از آن بیم دارم که دسته، یا بندِ آن قدح را برباید.

نوشته شده در تاریخ شنبه 17 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

زن تاریخ

زن تاریخ

 

از وقتی کتاب انسان 250 ساله را خواندم... اصلا ولش کن. انسان 250 ساله را بخوان، دل بده و بخوان؛ آنگاه ببین که عوض می­شوی یا نه...

این هم خوشه ای از این خرمن:

 

قبل از حرکت به کربلا، بزرگانی مثل ابن عباس و ابن جعفر و چهره­های نام­دار صدر اسلام، که ادعای فقاهت و شهامت و ریاست و آقازادگی و امثال این­ها را داشتتند، گیج شدند و نفهمیدند چه کار باید بکنند. ولی زینب کبری گیج نشد و فهمید که باید این راه را برود و امام خود را تنها نگذارد و رفت... در آن ساعت­های بحرانی که قوی­ترین انسان­ها نمی­توانند نمی­فهمند چه باید بکنند، او فهمید و امام خود را پشتیبانی کرد و او را برای شهید شدن تجهیز نمود. بعد از شهادت حسین بن علی (ع) هم که دنیا ظلمانی شد و دل­ها و جان­ها و آفاق عالم تاریک گردید، این زن بزرگ یک نوری شد و درخشید. زینب به جایی رسید که فقط والاترین انسان­های تاریخ بشریت (یعنی پیامبران) می­توانند به آن­جا برسند.

واقعا کربلا بدون زینب کربلا نبود. عاشورا بدون زینب کبری آن حادثه تاریخی ماندنی نمی­شد. آن­چنان شخصیت دختر علی (ع) در این حادثه از اول تا آخر، بارز و آشکار است که انسان احساس می­کند یک حسین دوم است در پوشش یک زن، در لباس دختر علی. غیر از اینکه اگر زینب نبود بعد از عاشورا چه می­شد، شاید امام سجاد هم کشته می­شد، شاید پیام امام حسین (ع) به هیچ­کس نمی­رسید...

من تصور می­کنم وضعیتی که آن روز برای زینب وجود داشته یک وضعیت استثنایی است. هیچ­کدام از زن­ها را و حتی امام سجاد (ع) را نمی­توانیم با وضع زینب (س) مقایسه کنیم وضعشان را. بسیار وضع زینب (س)، وضع سخت و طاقت­فرسایی بوده... این خیمه­گاه و اردوگاهی که در او هشتاد نفر، هشتاد و چهار نفر زن و بچه هستند و در میان یک دریای دشمن محاصره­اند، این­ها چقدر کار دارند؛ بعضی تشنه­اند، بعضی گرسنه­اند، یا بشود گفت همه تشنه­اند و همه گرسنه­اند، دل­ها همه لرزان و خائف است، جسدهای شهدا همه قلم­قلم شده روی زمین افتاده است، بعضی برادر این­هایند، بعضی فرزندان این­هایند. به هر حال یک حادثه بسیار تلخ و وحشت­آوری است. یک نفر باید این جمعیت را جمع کند. آن یک نفر زینب است...

این که گفته می­شود در عاشورا، در حادثه کربلا، خون بر شمشیر پیروز شد (که واقعا پیروز شد) عامل این پیروزی، حضرت زینب بود؛ و الا خون در کربلا تمام شد. حادثه نظامی با شکست ظاهری نیروهای حق در عرصه حق به پایان رسید؛ اما آن چیزی که موجب شد این شکست نظامی ظاهری، تبدیل به یک پیروزی قطعی دائمی شود، عبارت بود از منش زینب کبری؛ نقشی که حضرت زینب به عهده گرفت؛ این خیلی چیز مهمی است...

او زن تاریخ است؛ این زن، دیگر ضعیفه نیست. نمی­شود این زن را ضعیفه دانست. این جوهر زنانه مومن ، این­جور خودش را در شرایط دشوار نشان می­دهد. این زن است که الگوست؛ الگو برای همه مردان بزرگ عالم و زنان بزرگ عالم. انقلاب نبوی و انقلاب علوی را آسیب­شناسی می­کند؛ می­گوید شما نتوانستید در  فتنه، حق را تشخیص بدهید؛ نتوانستید به وظیفه­تان عمل کنید؛ نتیجه این شد که جگرگوشه پیغمبر سرش بر روی نیزه رفت. عظمت زینب را این­جا می­شود فهمید.

 

برگرفته از کتاب «انسان 250 ساله»

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

خطبه (21)

خطبه (21)-در توجه به قیامت

 

فَإِنَّ الْغایَةَ أَمامَكُمْ، وَ إِنَّ وَراءَكُمُ ‏السَّاعَةَ ‏تَحْدُوكُمْ‏، ‏تَخَفَّفُوا تَلْحَقُواْ، فَإِنَّما یُنْتَظَرُ بِأَوَّلِكُمْ اخِرُكُمْ.

یامت پیش روى شما و مرگ در پشت سر، شما را مى‏راند، سبكبار شوید تا برسید، همانا آنان كه رفتند در انتظار رسیدن شمایند.

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

حیوان با وجدان تر است یا صهیونیست!؟

حیوان با وجدان تر است یا صهیونیست!؟

 

از دست ندهید... یادتان نرود باورتان بشود!

 

 

منبع:؛

 

http://amwaj.mihanblog.com/post/30

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

بنیوشید پند بزرگ امیر المونین (ع) را

بنیوشید پند بزرگ امیر المونین (ع) را... قیامت در پیش است!

 

فَاِنَّكُمْ لَوْ عایَنْتُمْ ما قَدْ عایَنَ مَنْ ماتَ مِنْكُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ اَطَعْتُمْ، وَلكِنْ مَحْجُوبٌ عَنْكُمْ ما قَدْ عایَنُوا، وَ قَریبٌ ما یُطْرَحُ الْحِجابُ.



اگر شما آنچه را مردگان شما دیدند مشاهده مى كردید به شیون مى نشستید و اندیشناك مى شدید،

و مستمع حق گشته به اطاعت برمى خاستید، ولى آنچه آنان دیدند از دید شما پوشیده است، و به زودى

پرده ها برداشته مى شود.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

مسابقه تا این جای داستان

مسابقه تا این جای داستان

 

جواب سوال زیر را در قسمت نظرها بگذارید.

با تشکر

سوال: به هرکدام از شخصیت­های این داستان، چه نمره­ای می­دهید؟ (حتما دلایل خود را بنویسید.)

حسن

 

مادر حسن

 

پدر حسن

 

محمد

 

مادر محمد

 

پدر محمد

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

ول که نکرد (3)

ول که نکرد (3)

 

حال خاصی داشتم. همه­چیز سر جایش بود؛ عالی عالی! همه کارها همان­طور که من می­خواستم پیش می­رفتند. مامان چند لحظه ساکت شد. بعد ناگهان در را با قدرت کشید. در تا یک­سوم باز شد. فکر کردم که الآن است که همه­چیز خراب شود. اما در ایستاد. حتی مقدار کمی برگشت. مامان کمی کلافه شد. فهمید که این­طوری نمی­توان کاری کرد. سرش را جلو اورد تا از لای در مرا ببیند. اما من به سرعت نزدیک لولا رفتم. دستم را روی سر دیگر طناب گذاشتم. مامان مرا ندید. گفت: «کجا رفتی؟ این چه بازیه درآوردی؟»

-        دختره حالش خوبه. من فکر می­کردم یه بلایی سرش بیاد، اما هیچیش نشد. چند تا زخم بود که سریع خوب شد.

-        حسن درو باز کن. کار دارم حسن!

-        اصلا ممد و دختره هیچی. پشت درو که می­تونی یه نگاه بندازی.

مامان سر را کمی بیرون کشید و سعی کرد تا پشت در را ببیند طناب را دید. «این چیه دیگه؟»

اما من تسلیم نشدم. طناب را باز نکردم. این بار سرش را عقب کشید و تا می­توانست خود لای در کشید. حالا هم من را می­دید و هم طناب را و هم لباس را. «قشنگه؟»

-        قشنگه. خریدیش؟

-        پس چی؟

-        با کدوم پول؟

-        حالا بیا ببینش. بعدا ضدحال بزن.

دست دراز کرد و یک از گیره­ها را باز نمود. من هم گیره دیگر را برداشتم. لباس را برداشت پشت در، روبه­رویش گرفت. از طرح و رنگش خوشش آمد. همان نگاه اول فهمیدم. دو سر طناب را باز کردم. مامان هم بیرون آمد. وقتی «دستت درد نکنه» را گفت، لذت بردن اسی سی برابر شد. کافی بود خدا دو تا بال برایم می­فرستاد تا از همان پنجره اتاقم بپرم. خانه کمی کار داشت. مامان یک لیوان چای برای خودش ریخت. من نخوردم. اول گفتم می­خورم، تا اشتهاش کور نشود. ولی بعد گفتم که نمی­خواهم. روی مبل نشست. لباس در یک دستش بود و چای، در دست دیگرش. من هم روبه­رویش نشستم؛ یک مبل دیگر. تا چای سرد شود، لباس را خوب نگاه کرد و با من هم حرف زد. می­خواست چایش را به لبش نزدیک کند که یاد پولش افتاد. «از کجا آوردی؟ تو که اهل ذخیره پول نبودی؟»

پاپی شد. اولش فکر می­کردم که سوال مهمی نباشد. خواستم که جوابی الکی بدهم. ولی قضیه کم کم جدی شد. گیر داد که بداند پولش از کجا آمده است. خیلی سعی کردم تا طفره بروم. می­دانستم از این بازی­ها خوشش نمی­آید. مشغول کار شده بود. می­خواست خانه را جارو بزند. دست به کار شد. هم کار می­کرد و هم من را سوال­پیچم می­کرد. عادت داشت قبل جارو، جاهایی که آشغال جمع می­شد را تمیز کند. اول همه­ی آشغال­ها را می­ریخت وسط و بعد همه­جا را یک­ضرب جارو می­زد. تقریبا هر دوهفته یک بار، این برنامه را داشت. «خب یه کلمه بگو خیالمو راحت کن دیگه. دزدی که نکردی، کردی؟»

اونی که مدعی بود عاشقته...

چقدر خوش­حال شدم. می­توانستم به بهانه تلفن مدتی از زیر بار سوال در بروم. پژمان بود. مادر هم ساکت شد. من هم گوشی را جواب دادم. «یعنی چی؟ درست شمردی؟... من همه­اش رو دادم... من چه می­دونم کجاست؟... تو جیبت جا نذاشتی؟» حواسم به کلی از مامان پرت شده بود. حال پژمان گرفته شده بود و دو تا تیکه هم بار من کرد. دکمه قرمز را که زدم، دو تا ناراحتی داشتم. باید همه­جا را می­گشتم. از آن­طرف، سوال­های مامان هم شروع می­شد. تا برگشتم به سمت جا لباسی بروم، مامان را دیدم که دو قدم آن­طرف­تر ایستاده بود. خشکم زد. فقط دست مامان را نگاه می­کردم. نگاه مامان هم به دست خودش بود. ناگهان سرش را بلند کرد و نگاهش را مانند سپاه ابرهه به سمتم روانه کرد؛ سنگین و غیر قابل تحمل. کیفم را خالی کرده بود. همیشه قبل از جارو زدن این­کار را می­کرد. وسائل را که بیرون ریخته بود، چشمش همانی را دید که قرار بود من به دنبالش بگردم.

-        این چیه؟

-        خب...

-        برنده شدی؟ آره؟

من تا مدتی چیزی نگفتم. شروع کرد به سوا کردن. نه یکی، نه دو تا... بعد هم صدایش را بالا برد. با این همه تا ان­جا را تحمل کردم. اما  ناگهان...

شروع کرد به گریه کردن. رفت گوشه اتاق خودش و در را تا نیمه بست. صدای گریه­اش از هر فحشی بدتر بود. می­خواستم سرم را محکم به دیوار بکوبم... نفهمیدم چطور شد که پشت در اتاقش رفتم. نمی­دانستم به غلط کردن بیفتم، یا اینکه داد و بیداد راه بیندازم. سرم سنگین شده بود. اول آرام صحبت کردم تا حساسیتش کم شود. اما گریه ادامه داشت. بعد صدایم را بالا بردم و از پدر محمد گفتم. «ما هر کاری می­کنیم شما یه گیری میدین. می­دونی بابای ممد چی­کار کرد؟ هیچی! یکی همون­جا زد زیر گوشش، یکی هم بعدا موقعی که ممد می­خواست بره اردوی مدرسه. همین. حتی وقتی پول دوا درمون دختره رو داد، هیچ کاری باهاش نداشت. بعد دو هفته هم سوئیچ موتور رو داد مامان ممد، تا بده دستش. نه دختره چیزیش شد، نه ممد. الکی سر هیچی هم بهونه نگرفتن که «تو حق نداری»، «تو حق نداری.» همش گیر...»

-        خب برو پسر همون مامان و بابا باش.

این را که گفت، دنیا روی سرم خراب شد. نفس کش آمد و چشمتنم قرمز گشت. مشت محکمی به دیوار زدم و به سمت اتاقم رفتم. لباس پوشیدم و بیرون زدم. در خیابان ول می­گشتم تا اینکه ساعت 12 شد. اول خوش گذشت. رفتم سراغ امیر، داداش عباس، یک دل سیر اذیتش کردم. سه سال از ما کوچک­تر است. بعد هم رفتم پارک. تا 9:30 را یک­طوری گذراندم. اما بعد از آن... تنها که شدم، هزار تا فکر و خیال کردم. یک وقت به مامان و بابا ایراد می­گرفتم، یک موقع به خودم. یک موقع می­زدم به خیالات تا سرم را گرم کنم. چه شبی بود آن شب! جانم به لبم رسید. بالاخره تصمیم گرفتم که به خانه برگردم. به زور گام برمی­داشتم. هم نمی­توانستم نروم، هم نمی­توانستم بروم. با چه سختی وحشتناکی به در خانه رسیدم!

ولی همه­ی آن­ها یک طرف، وارد خانه شدن هم طرف دیگر... بابا هم فهمیده بود و همراه مامان، منتظرم بود. ان یک سیلی که از بابا خوردم، کم­ترین جای دردناکش بود. چه شبی بود آن شب، چشمتان روز بد و شب بد را نبیند!...

ساعت یک بود که همگی به رخت­خواب رفتیم. من که خوابم نبرد. تا 3 بیدار بودم. مامان هم نخوابید. گریه می­کرد. البته صدای گریه­اش نمی­آمد. ولی صدای گاه­گاه بغض یا ناله­ی سکسکه­مانندش نشان می­داد که دارد گریه می­کند. از بابا هیچ صدایی نمی­آمد، ولی خواب­آلودگی صبح و چشمان سرخش نشان می­داد که او هم دیر خوابیده است. چه رنگی داشت آن لباس! تمام روز و شب آن هفته را برایم سیاه کرد!!!

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 10 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

قرآن در نگاه امیرالمومنین (ع)

قرآن در نگاه امیرالمومنین

 

وَ اِنَّ الْقُرْآنَ ظاهِرُهُ اَنیقٌ، وَ باطِنُهُ عَمیقٌ،
قرآن ظاهرش زیبا، و باطنش عمیق و ناپیداست،
لاتَفْنى عَجائِبُهُ، وَ لا تَنْقَضى غَرائِبُهُ

شگفتى هایش تمام شدنى نیست، و غرائبش پایانى ندارد،

وَلا تُكْشَفُ الظُّلُماتُ اِلاّ بِهِ.
و تاریكیها جز با قرآن از فضاى حیات زدوده نگردد.

نوشته شده در تاریخ جمعه 9 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

ول که نکرد (2)

ول که نکرد (2)

 

مامان رفت. وقتش بود. یک دفعه دلم خالی شد. یاد کنتور افتادم. نمی­دانم چرا، ولی افتادم. جدی نگرفتم. رفتم داخل آشپزخانه. چیزی پیدا نکردم. به سمت بالکن رفتم. یک دور که زدم پیدا شد. خود خودش بود. طناب نازکی نبود و به درد می­خورد. بالاخره بعد ان همه سختی در خرید، باید غافل­گیرش می­کردم. رفتم سراغ کیف. لباس را در آوردم. چه رنگی داشت. آمدم پشت در حمام...

اونی که...

سرم را بلند کردم.

عاشقته...

بله، صدای زنگ موبایلم بود. داخل اتاق رفتم. نبود.

... تنها جا گذاشت...

صدا از آشپزخانه بود. روی اپن پیدایش کردم. پژمان بود. امیدوار بودم کاری را از من نخواهد. گاهی اوقات زنگ می­زند و پیرم را در می­آورد. نگاهم به سمت حمام بود که جواب دادم: «بله... سلام. چی کار داری؟»

یک ربع بعد پیدایش شد. فکر نمی­کردن آن­قدر نزدیک باشد. بعد جواب موبایل، دست به کار شدم. طناب را برداشتم. یک سر آن را به دستگیره در حمام بستم. مامان چیزی نفهمید. سر دیگر را... مردد بودم. مطمئن نبودم. بالاخره به دسته درایور بستم. وسط طناب را گرفتم و کشیدم. خوب بود. شل نبود و به کار می­آمد. دو تا گیره­ای را که از بالکن آورده بودم، به طناب زدم. لباس را برداشتم. چه رنگی داشت! هنوز بازش نکرده بودم که صدای زنگ خانه آمد. پای آیفن رفتم. پژمان بود. در را برایش باز کردم. کلید در خانه را برداشتم و پایین رفتم. طبقه اول به هم رسیدیم. سلام و علیک و گفتن از عمویش که شب را مهمانشان بودند.

-        می­خوای با پسر عموت بازی کنی؟

-        آره.

-        خب می­رفتی یه بسته می­خریدی.

-        خودت چرا نخریدی؟

-        می­خرم. دو روز صبر کن.

رسیدیم کنار کنتورها. در را باز کردم و بیرونش کشیدم. پژمان نگاهی کرد و حین گرفتن گفت: «مشاعه؟»

-        بدو دیر نکنی. حواست به کارای خودت باشه.

-        خب بابا، ترش نکن. کامله؟ نکنه یک از کارتا نباشه! باید خودت تا خونه­مون بیاریشا.

-        کامله، نترس. نخوردمشون که.

-        رو پیشنهاد من فکر کن. کف اتاق از همه­جا بهتره. هیچکدومشونو به شک نمی­ندازه. یه بسته بخر و تو اتاقت چالش کن.

رسیدیم به در. با سر اشاره کردم تا برود. از حرف زدن با پژمان خوشم می­آمد، ولی نه آن موقع. نمی­خواستم دیر برسم. کنایه زدنش هم بی­تأثیر نبود. درست که ظاهر دل­سوزی داشت، اما قصه مامان و بابایم به او ربطی ندارد. او که رفت، در آپارتمان رابستم و پله­ها را دوتا یکی بالا رفتم، شاید هم گاهی سه تا یکی. کلید را درآوردم و در را باز کردم. تند داخل شدم و به دو سمت حمام رفتم. خیالم راحت شد. لباس روی طناب افتاده بود. برش داشتم. دو تا گیره­ها را هم با دست چپ گرفتم. لباس را آستین­های کوتاهش آویزان کردم. طرحش رو به در بود؛ پشت به من. چه رنگی، چه طرحی! خوب شده بود. رفتم اتاق و از کیف، دو تا اولیپس بالا انداختم. چه طعمی! از آدامس خوشم میاد، مخصوصا اولیپس. هنوز دو دوری نچرخانده بودم که صدای باز شدن در حمام آمد. حالا وقتش شده بود. مامان داشت می­آمد. صدای به هم خوردن در به چهارچوب، نشانم داد که در باز نشده است. وقتی رسیدم، دوباره لای در باز شد. اما برگشت. صدای مامان آمد. تازه متوجه شده بود. این­بار محکم­تر کشید. در بیشتر باز شد، اما متوقف شد. مامان صدایم زد: حسن!

«بله»ی سریع و آرام من، کمی متعجبش کرد. خوش­حال هم شد و پرسید: «اینجایی؟ ببین این در چش شده. نمی­دونم چرا باز نمیشه.»

-        حتما گیر کرده.

-        به چی گیر کرده؟ من که چیزی نمی­بینم.

-        خب دیگه. اگه گفتی محمد چی شد؟

-        محمد کیه؟ درو باز کن هزار تا کار دارم.

-        نه، نمیشه. اول باید ببینیم چه بلایی سر محمد اومد.

-        شوخیت گرفته حسن؟ این بازیا چیه درمیاری؟

 

-        ادامه دارد...

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 9 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

ول که نکرد (1)

ول که نکرد (1)

 

کف­بر شده بود. رنگش را که دید، چشم­هایش برق زد. مطمئن بودم خوشش می­آید. جنس زن­ها این­طوری است. مگر می­شد بدش بیاید. نصف روز را حرام پرسه زدن در مغازه­ها کرده بودم. این یکی را هم به زور خریدم. نمی­داد بی­مروت. اما من یک چیز دیگرم. زبانی که من دارم، مار را از سوراخ بیرون می­کشد. صاحب مغازه را کچل کردم تا چهار تومان پایین آمد. مطمئن بودم خوشش می­آید. آن روز سر کیف بودم. نه این که الکی خوش باشم، نه. درست و حسابی کیفور بودم. بابا کم چیزی نبود. اسی کف کرده بود. چقدر هم سر من باخت. اشکال ندارد، حقش است. پوزه بچه پر رو را باید به ... اصلا بی­خیال. ولی مگر می­شود بی­خیال شد. خرس گنده هشت سال از من بزگتر است. اما پیش من کم اورد. الکی ه نیست، همه جلوی حسن کم می­آورند.

همه کف­بر شده بودند. سر دو هفته شدم شماره یک. باور نمی­کردند. وقتی به اسی پیشنهاد بازی دادم، پوزخند بدی زد. همان موقع قصد کردم که جیبش را سوراخ کنم. سوراخ هم کردم. چنان مات بازی شده بود که نفهمید کی تا ته پول را خرج کرده است.

سه تومان کجا و بیست و پنج تومان کجا! هنوز یک نشده بود که همه را باخت. البته فقط او نبود، چند تا بودیم. اما شاخشان اسی بود. پول را که گرفتم، رفتم سر خیابان. نفهمیدم چه شد که تاکسی گرفتم و سوار شدم و راه افتاد و رسید. به مغازه­ها که رسیدم، برق لباس­ها چشمم را برد. اما من که نمی­توانستم هر چیزی را بخرم. باید یک یک کل مغازه­ها را می­گرفتم. سی تا مغازه را دیدم. باور کردنش سخت است، اما آرام نمی­گرفتم. بردن آن همه پول از اسی تریاکی را نعشه می­کرد... گاهی اوقات که از یک لباس خوشم می­آمد، کافی بود تا دست در جیبم بکنم و پنج تومانی­ها را احساس کنم. اصلا همان لحظه از چشمم می­افتاد. تا اینکه رسیدم سر یک مغازه سه دهنه شیک. چه قیمت­هایی؟ کمی سیر کردم و سر برگرداندم. خرید از آن­جا کار هر کسی نبود. هنوز خوب جلوی پایم را ندیده بودم که سر جایم میخ شدم. حدس زدم که به خاطر دیدن چیزی باشد. دوباره داخل مغازه را نگاه کردم. چرخی زدم. خودش بود. رنگش را که دیدم فهمیدم که برای چه چیزی این همه سختی کشیدم. انگاری خدا دستم را گرفته بود و پای آن ویترین کشانده بود. اول ترسیدم که داخل بروم. گفتم حتما خیلی زیاد است. ولی چه­طوری می­تونستم دل بکنم؟ باید می­فهمید که حسن آقا چه کسی هستند؟ دل محکم کردم و پا داخل مغازه گذاشتم. خیلی سخت بود، ولی من انجامش دادم. همین قدر بگویم که وقتی بیرون آمدم، سر تا پایم خیس بود. از بس که حرف زدم و بالا- پایین کردم. 28 تومان بود، تا 24 پایینش آوردم. چه رنگی داشت، می­ارزید.

خانه که رسیدم نای هیچ کاری را نداشتم. اما دلم به رنگ لباس و طرحش خوش بود. کم الکی که نبود، اسی را برده بودم. وقتی رسیدم، هیچ چی نگفتم. انگار نه انگار. همه داخل کیفم بود. مامان کمی دعوایم کرد. که «چرا دیر کردی؟» و از این حرف­ها. ولی من خیلی ناراحت نشدم. یعنی شدم، اما حالم گرفته نشد. پکر نشدم. به رنگش اعتماد داشتم. می­دانستم که به محض دیدنش، چنان خوش­حال می­شود که همه­چیز را فراموش می­کند. فقط باید منتظر می­ماندم. باید بهترین موقعیت را پیدا می­کردم. با خودم سر موقع کار درگیر بودم که مامان قصد حمام رفتن کرد. بی برو برگرد همان موقع، بهترین زمان بود. کافی بود تا صبر کنم. مامان که داخل حمام می­شد، من هم دست به کار می­شدم.

 

ادامه دارد...

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

دردهای دل علی (ع)

دردهای دل علی (ع)

به خدا شكایت مى‏ كنم از مردمى كه در جهالت زندگى مى ‏كنند و با گمراهى مى ‏میرند، در میان آنها، كالایى خوارتر از قرآن نیست اگر آن را آنگونه كه باید بخوانند، و متاعى سود آورتر و گرانبهاتر از قرآن نیست اگر آن را تحریف كنند، و در نزد آنان، چیزى زشت‏تر از معروف، و نیكوتر از منكر نمى ‏باشد

 

خطبه 17 نهج البلاغه

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

حساب و کتاب

حساب و کتاب

به­ترین تیلبغات آن است که مفهوم را کامل منتقل کند. در عوض بدترین نوع تبلیغات آن است که اصلا نتواند مفهوم را منتقل کند. یعنی چندین و چند لفظ و تصویر منتقل شود، اما مفهوم خیر. و می­شود گفت که تبلیغات ما، همه از نوع بدترین آن است. خب این هم مهارتی است دیگر... بر باد دادن این همه مفاهیم!!

آن قدر سخنان عجیب مقام معظم رهبری در رابطه با 9 دی به گوشمان خورده است که همه حفظ شده­ایم. همه­چیز منتقل شده است، الا مفهوم!!! می­گویید نه، به داوری­هامان توجه کنید. همه شنیدیم که حضرت آقا درباره همین روز چه فرمودند، اما ترتیب اثر نمی­دهیم. این سخن چند رکن دارد که ما به آن­ها بی­تفاوتیم.

اولین رکن این سخن، مردم هستند. واقعا ما برای مردم، تره خرد می­کنیم؟ در حرف آری، اما در عمل چطور؟ وقتی سخن از فتنه 88 می­شود، پای بسیاری از چیزهای نه چندان با اهمیت، قبل از مردم به میان می­آید. در نظر اغلب ما، مردم ناظر ساکت و آرامی هستند که کار خاصی از دستشان برنمی­آید. فکر می­کنیم که فتنه را ما جمع کرده­ایم و یا حداقل بخش بزرگی از کار را ما انجام داده­ایم. رکن دوم این سخن، دست قدرت الهی است. این لفظ نیز بسیار دست­مالی شده و از محتوا خالی گردیده است. روزی چندبار این کلمه را بر زبان می­آوریم، ولی وقتی به تصمیم­گیری می­رسیم همه­ی حرف­ها را فراموش می­کنیم. در تصمیماتمان برای همه حساب باز می­کنیم، الا خدا. از صدای آمریکا و بی­بی­سی چندصد برابر خدا حساب می­بریم. سومین رکن، شباهتش با انقلاب آسلامی است. پدیده­ای که به شدت نزد ما مظلوم است و ما کوششی برای شناخت آن نمی­کنیم. خیال می­کنیم که انقلاب را شناخته­ایم ولی تلاشی نمی­کنیم تا نظر خود را با نقطه نظرات حضرت امام (ره) و حضرت آقا تطبیق بدهیم. اصلا نظرات ایشان را خوب بررسی کرده­ایم تا بدانیم نظر ما درست است یا نه؟ بررسی نمی­کنیم و خیال می­کنیم که ما پیرو ولایتیم. با این حالمان، سریع قضاوت هم می­کنیم!!! دیگر معلوم است که آن داوری چه از آب درمی­آید. چند مبحث مهم دیگر هم هست که فعلا از آن می­گذریم.

روز قیامت هیچ­جا پایمان به اندازه ولایت گیر نخواهد بود. و ما نه حسابی داریم و نه کتابی... دست به رسن آسمان داریم؟

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

ساده اندیشی، ممنوع!

ساده اندیشی، ممنوع!

کسی که صحیفه سجادیه را خوانده باشد، می­فهمد که چرا مقام معظم رهبری این همه بر خواندن دعاهای آن تأکید دارند. کتابی که ویژگی­های منحصر به فرد آن، خاص و عام را محتاج ارتباط با آن نموده است. ویژگی­هایی که چنان بروز و ظهور دارند که خوانندگان عادی نیز می­توانند برخی از آن­ها را برشمرند. یک ویژگی مهم آن، وجود معارف بلند شیعی در همه دعاهاست. می­توان صحیفه را دریای معارف شیعه خواند. آن­قدر معارف بلند در این دعاها نهفته است که با شرح این کتاب، می­توان یک دوره­ی کامل معارف بلند شیعه را ارائه کرد. ویژگی دیگر آن اثر مستقیم این معارف بر ایمان است. مواج بودن و گاهی هم طوفانی شدن این دریای معارف، آن را از سکون و سکوت گزاره­های عقلی دور کرده است. بدین معنی که احساسات و عواطف لطیف، چنین در تار و پود جملات تنیده شده که انتقال معارف همراه با اشک و آه صورت گرفته و با جان خواننده عجین می­شود. خصیصه­ی دیگر آن، جامع بودن است. یعنی که معارف تنها به حوزه خاصی محدود نمی­شوند. معارف دقیق توحیدی و هم مطالب استوار ولایی در دعاها موج می­زند. نکته جالب دیگر تعدد صلوات بر محمد (ص) و آل محمد (ص) در دعاهاست. دعاها بندهای زیادی دارند که بسیاری­شان به وسیله صلوات از هم جدا شده­اند. ویزگی­های دیگری هم هستند که می­توان بدان­ها اشاره کرد و فرصت آن نیست. به طور کلی می­توان گفت که انس با صحیفه، حال و هوای انسان را کاملا عوض می­کند. اگر کسی به مرور زمان و کم­کم، هر هفته دعاهای صحیفه را بخواند، پس از پایان دعاها انسان دیگری می­شود. فضای فکری و مهم­تر از آن، حال او دگرگون می­گردد. به قول حضرت امام (ره)، دعا قرآن صاعد است و صحیفه مملو از دعاهای کم­نظیر... چه دعاهایی!

لازم است اشاره­ای هم به حواشی مربوط به صحیفه داشته باشیم. گاهی از اوقات حواشی یک متن چنان پررنگ می­شوند که متعرض آن­ها شدن و نقد وارد آوردن از عهده هر کسی برنمی­آید. حواشی صحیفه نیز از این قبیل هستند. یکی از مشهورات روزگار ما درباره صحیفه نقشی است که برای آن در استراتژی برخورد امام سجاد (ع) با حکومت­های جور، قائل می­شوند. این که در فضای خفقان بنی امیه، حضرت به وسیله دعا با حکومت مبارزه کردند، یکی از همان حواشی پررنگ این کتاب است که اساس و پایه­ای هم ندارد. در کل صحیفه، تنها چند تعریض نه چندان تند و تیز به حاکمان زده می­شود که در کل مجموعه، اصلا به دیده نمی­آیند. آخر چطور ممکن است که یک امام معصوم این­قدر بی­خیال شود که در طول 35 سال، تنها به چند جمله اکتفا کند! مگر همان­طور که خودش فرموده، او فرزند خاندان شهادت نیست؟

عده­ای دیگر یک مقدار از این موضع پایین آمده و اتخاذ این استراتژی را به دلیل رواج فساد و فحشایی خیره کننده در جامعه می­دانند. تاریخ اذعان دارد که پس از فاجعه کربلا، بلایی به سر عالم اسلام آمد که نظیرش را کسی ندیده بود و بعد از آن هم ندید. گویند در مدینه النبی، در مجاورت حرم پیامبر (ص)، کار به جایی رسید که خانه­ای بی تار و تنبور و آواز نبود!! وقتی یکی از خواننده­های زن حجاز به آستانه مدینه رسید، چندین هزار نفر به استقبالش رفتند!!! این عده که چنین نظری درند، به خوبی فهمیده­اند که پشت کردن مردم به ولایت چه غذابی برای جامعه در پی داشته است. اما عجیب است که این­ها استراتژی امام سجاد (ع) را برای عوض کردن این وضع، دعا به درگاه الهی می­دانند!!!!!!! کسی باید به آن­ها یادآوری کند که داریم درباره امام معصوم صحبت می­کنیم، نه یک عارف گوشه­نشین عزلت­گزین.

دسته سومی هم هستند که وضعشان از دوتای قبلی خیلی بهتر است. این مسائل را درک می­کنند و جوابی بهتر می­دهند، اما آن­ها هم ساده به ماجرا نگاه می­کنند. ایشان دو استراتژی به حضرت (ع) نسبت می­دهند. «دعا و گریه بر شهدا» را یک استراتژی می­دانند و «تربیت شاگرد» را استراتژی دیگر. این دسته نسبت امام با اجتماع را درک کرده­اند اما پاسخی درخور شأن امامت و تحول ایجاد شده در طول سه دهه نمی­دهند. حرف ایشان درست است. دعا و به ویژه یادآوری عاشورا بسیار بر فضای شهر اثر داشته است. تربیت شاگرد و ایجاد زمینه انقلاب علمی امام باقر (ع) هم از کارهای مهم دیگر امام سجاد (ع) است که بعدها تبدیل به دانشگاه امام صادق (ع) در مدینه شد. اما این­ها هم کار اصلی زین العابدین (ع) نیست. این دو اقدام اساسی در کنار کار اصلی حضرت است که موثر واقع شده و به نقطه­ای طلایی منتهی می­شوند. نقطه­ای 35 سال پس از کربلا. نقطه­ای که نه تنها در آن دیگر اثری از آن جو فسادزده نیست، بلکه جای خود را به یک فضای علمی داده است که بستر جریان علمی دهه­های بعدی می­گردد. سوال این است که اقدام اصلی حضرت سجاد (ع) برای برگرداندن این فضا چیست؟ جواب یک کلمه کلیدی است؛ «شبکه سازی». بحث پیرامون این مبحث و لزوم پرداختن به آن خود حدیثی است که در این مجمل نگنجد. این همان حلقه مفقوده تربیت نیرو در نظام است و اکثر مشکلات نظام ما هم از همین کمبود نشأت می­گیرد. شبکه سازی کار اصلی سید الساجدین (ع) بوده است. آن­کاری که امام (ع) در طول عمر مبارک انجام دادند، خرید چندین هزار برده بود. ایشان به طور دائم اسیر می­خریدند، آن­ها را با اسلام ناب محمدی (ع) آشنا کرده و تربیت می­نمودند، و سپس آزاد می­کردند. در آن مدت تعداد آن­ها به چندین هزار نفر رسید که پایه اصلی شبکه سازی اجتماعی حضرت را تشکیل دادند. همین­ها بودند که زمینه­ی کار علمی امام (ع) را ایجاد کردند تا در نهایت بستر اجتماعی حرکت علمی امامان بعدی فراهم شود.

باید کمی بیشتر در رفتار ائمه (ع) دقت کنیم. تا به کی ساده انگاری؟ باید دقیق بود تا بتوان دوای دردهای خود را از این خاندان خواست. جای یک شبکه قدرتمند حزب اللهی خالی است...

نوشته شده در تاریخ شنبه 3 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic