کاغذبازی علمی (3)

کاغذ بازی علمی (3)


غروب چهارشنبه

-        دیدی که اینا هم حرف جدیدی نداشتن. مشکل همونه که همه می­گن.

-        اما راه حل؟

-        چی کار کنیم؟

-        بذار یه بار دیگه وضعیتمونو مرور کنیم. بعد ببینیم چی باید بگیم و سناریو رو بنویسیم.

-        بگو.

-        اول صنعت. عمده­ی صنعت ما، مونتاژه. تولیدکننده چند دستگاه تولیدی رو وارد می­کنه...

-        البته بجز در موارد استثنا.

-        اکثر غریب به اتفاق قطعات محصول رو هم وارد می­کنه...

-        بازم بجز در موارد استثنا.

-        آخر کار اونا رو سر هم می­کنه و می­ده به بازار.

-        که معمولا کیفیت خیلی خوبی ندارن و قیمتاشونم برا رقابت مناسب نیستن.

-        در بسیاری از موارد مجبوره که کنار تولید، تو کار واردات هم بره تا بتونه سر پا بمونه.

-        یا بره سراغ بازارهای غیر تولیدی؛ زمین، طلا، ارز.

-        خب، این از صنعت.

-        البته بجز در موارد استثنا.

-        بله، بجز در موارد استثنا.

-        اما دانشگاه.


نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

این کجا و آن کجا

http://basij-ur.epage.ir/images/basij-ur/gallery/30c81aff0e83db5bb0a1373b2844c47b/FullPic/2009-02-07_09.57.49_2522.jpg


عده ای با حزب بعث و عده ای با حزب عدل هر دو جنگیدند اما این کجا و آن کجا

عده ای در خون و آتش عده ای در پول خلق هر دو رقصیدند اما این کجا و آن کجا

عده ای سرب و گلوله عده ای میلیاردها هر دو تا خوردند اما این کجا و آن کجا

عده ای بر روی مین و عده ای بر بال قو هر دو خوابیدند اما این کجا و آن کجا

عده ای زیر شنی و عده ای بر ماسه ها هر دو غلطیدند اما این کجا و آن کجا

این یکی از سوز ترکش آن یکی هم در سونا هر دو میسوزند اما این کجا و آن کجا

این یکی بر تخته ماساژ آن یکی بر ویلچرست هر دو آرامند اما این کجا و آن کجا

این یکی در عمق دجله آن یکی آنتالیا هر دو در آبند اما این کجا و آن کجا

این یکی را گاز خردل آن یکی را گاز پارس هر دو با گازند اما این کجا و آن کجا

عده ای در کوی یار و عده ای در جنب یار هر دو با یارند اما این کجا و آن کجا

عده ای کردند کار و عده ای بستند بار هر دو فعالند اما این کجا و آن کجا

باکری ها سمت غرب و خاوری ها سوی غرب هر دو رفتند اما این کجا و آن کجا


نوشته شده در تاریخ جمعه 29 مهر 1390    | توسط: Arg    |    | نظرات()

کاغذبازی علمی (2)

کاغذ بازی علمی (2)


غروب دوشنبه

-        نظرت چیه؟

-        خیلی خسته­ام.

-        یعنی تموم؟

-        می­خوای بیشتر بگیری؟

-        نه.

-        پس چی؟

-        یه مشکل کوچیک هست. تو به هیچ چیز عجیبی بر نخوردی؟

-        چرا. ولی منظورتو از مشکل نمی­فهمم.

-        ببین. سناریویی که من نوشته بودم، بر اساس اطلاعات محدود اولیه­ام بود. دید کاملی نداشتم. ولی با حرفایی که امروز از استادا شنیدم، به نتایج جدیدی رسیدم. باید سناریو رو عوض کرد.

-        مثلا چی شنیدی؟

-        حرفا میزنیا، انگار خودت نبودی و نشنیدی.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مهر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

زد زیرش

زد زیرش

 

زینگ زینگ

...

زیـــنگ

«باز کن دیگه.»

زیـــــــــــــــــــــــــــنگ

هیچ­کی نیست؟

«نه، مثل اینکه باید برم.»

-        بله؟

-        خانم میرزایی، خودتونین؟ بدویین بیاین پایین.

-        چی شده؟ با من کار داشتی؟

-        بدویین. دیر نشه یه موقع.

-        چی دیر نشه؟

-        بدویین بیایین. محمد منتظره.

خودم به سرعت از پای آیفون دور شدم تا دیگر مجبور نباشم سوالات بعدی را جواب بدهم. نمی­دانم به خاطر هول و ولایی که به دل خانم میرزایی انداخته بودم، دلم تند می­زد؛ یا اینکه نگران محمد بودم. آن­طرف­تر ایستاده بودم تا به محض آنکه خانم میرزایی پایین آمد، او را با خود ببرم. هنوز چشمم به در بسته خانه­شان عادت نکرده بود که خانم میرزایی آن را باز کرد و با عجله بیرون آمد. از همان­جا راه افتادم تا وقت برای پرس و جو نداشته باشد. من را که در حال رفتن دید، به سرعت به دنبالم آمد. دلم برایش سوخت. الآنه بود که قلبش از کار بایستد. سرعتش را زیاد کرد. تند تند قدم می­زد. پایش را که نگاه کردم نتوانستم تفکیک کنم. به من رسید. مضطرب و نفس­نفس­زنان گفت: محمد چی؟... خب... بگو دیگه.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 مهر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

کاغذبازی علمی (1)

کاغذبازی علمی

 

غروب یکشنبه

-        دیدی؟ همونی که می­گفتم نشد؟

-        -چرا. ولی آخه...

-        ولیو آخه نداره. من شیش ماهه دارم بین تولیدکننده­ها می­پلکم و این در و اون در می­زنم.

-        یعنی حرف همشون همینه؟

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مهر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

چرا برخلاف نظر امیرمومنان مردم به استقبال رهبر انقلاب می روند؟

 

در مورد استقبال از مسئولین نظام اسلامی كه بعد از انقلاب در میان مردم رواج یافته، بعضی‌ها شبهه‌ای می‌كنند كه برگرفته از كلام امیرالمؤمنین خطاب به مردمی است كه به استقبال ایشان آمده بودند. حضرت آن‌ها را از این كار نهی فرمودند. نظر شما در این‌باره چیست؟

اولاً این‌كه بعضی‌ها ممكن است حرف‌هایی را بزنند و شبهه‌هایی را ایجاد كنند اصلاً مسأله عجیبی نیست، چون نمی‌توان جلوی زبان را گرفت. حتی در دوران ظهور امام زمان(عج) هم كسانی هستند كه نق می‌زنند. در روایات آمده كه بعضی‌ها با استناد به آیات قرآن دل امام زمان(عج) را خون می‌كنند و با آن آیات به جنگ حضرت می‌روند. لذا وجود چنین شبهه‌هایی و چنین افرادی اصلاً عجیب نیست.

در حكمت 37 نهج البلاغه آمده: «و قد لقیه عند مسیره الی الشام دهاقین الانبار فترجلوا له و اشتدوا بین یدیه» در مسیری كه حضرت به سمت شام می پیمودند، گروهی از مردم شهر «انبار» حضرت را دیدند كه شروع كردند پیاده به دنبال امام و در مقابل ایشان دویدن، حضرت ابتدا اعتراضی نكردند، فرمودند این چه كاری است كه انجام می دهید؟ مگر حضرت نمی دانستند آنها چه كار می كنند؟ معلوم بود كه به استقبال آمده اند. اما منظور حضرت این بود كه فلسفه كار شما چیست؟ آنها در جواب گفتند: «خلق منا نعظم به امراءنا» این عادت ماست، هر كسی رئیس شود ما این كار را برایش می كنیم. بعد از این كه فلسفه این كار خود را بیان كردند، حضرت آنها را نهی كرده و فرمودند كه این كار نفعی برای امرای شما ندارد. شما هم در دنیای خود ضرر می كنید و هم آخرتتان را خراب می كنید.


پناهیان درباره این كه آیا استقبال مردم می تواند صورت صحیحی نیزداشته باشد، گفت: اگر آن روز هم مردم شهر «انبار» به امیرالمومنین(ع) می گفتند: «چون شما ولی الله و وصی پیامبر هستید، به شما احترا می گذاریم» یقینا امیرالمومنین برخورد دیگری می كردند و مانع آنها نمی شدند. همان طور كه رسول خدا(ص) در زمان هجرت مانع استقبال مردم مدینه نشدند و حضرت رضا(ع) نیز استقبال كنندگان از خود در نیشابور را از این كار نهی نكرده و حدیثی به آنها هدیه كردند. در حالی كه هر دوی این استقبال ها پرشورتر و پرجمعیت تر از آن استقبال مردم شهر انبار بود.


این كارشناس مسائل دینی خاطرنشان كرد: بنابراین نیت و انگیزه استقبال خیلی اهمیت دارد و تعیین كننده است. اصل استقبال اشكالی ندارد؛ مهم این است كه فلسفه آن چه باشد. اگر فلسفه آن شاه پرستی باشد، باید ترك شود ولی اگر فلسفه آن خدایی باشد، نه تنها اشكالی ندارد، بلكه طبق روایات، یكی از اوصاف یاران امام زمان(ع) است. ما استقبال و بدرقه ای را خوب می دانیم كه خودش قیام لله و تظاهرات ولایی است. وی در این رابطه به نكته مهمی در رفتار امام خمینی(ره) اشاره كرد و افزود: زمانی كه امام(ره) در نجف یا قم تدریس می كردند، شاگردانشان را از این كه برای ایشان صلوات بفرستند نهی می كردند و راضی نبودند شاگردان حتی احترامی در این حد برایشان قائل باشند. می گفتند صلوات را جای دیگری بفرستید. اما وقتی بعد از سال ها دوری از وطن بنا بود به ایران بازگردند، نه تنها از شكل گیری كمیته استقبال ممانعت نكردند، بلكه توصیه ها و هماهنگی هایی را هم با آن كمیته داشتند.


وی اضافه كرد: امامی كه راضی نبودند سر درسشان كسی به احترام ایشان بلند شود و صلوات بفرستد، از برنامه ریزی برای استقبال میلیونی در تهران ممانعت نكردند. چون این استقبال، استقبال از شخص نبود؛ استقبال از شخصیت و جایگاه مقدس ولایت بود. بعد از انقلاب هم همین روش ادامه داشت. حضرت امام(ره) به ابراز ارادت مردم میدان می داد. چون این ابراز ارادت به شخص ایشان نبود.


این خطیب مشهور سپس الگوی رفتاری پیامبر اكرم در این زمینه را یادآور شد و گفت: وقتی مردم آب وضوی پیامبر را به عنوان تبرك می بردند، ایشان مانع نمی شدند. چرا به آنها نمی فرمودند: «این چه كاری است كه می كنید؟ خودتان را ذلیل نكنید!» چون می دانستند مردم این كار را به خاطر خدا و با معرفت انجام می دهند. اگر مردم می گفتند: «هر كسی رئیس ما باشد وقتی دست و صورتش را می شوید ما آب وضویش را جمع می كنیم»، قطعا حضرت مانع می شدند.

نوشته شده در تاریخ جمعه 22 مهر 1390    | توسط: Arg    |    | نظرات()

تاثیر وضو روی چاکراههای بدن

در زمانی كه بدن انسان به هر دلیل ناپاك می گردد توصیه به غسل و وضو شده است. ما كه مسلمانیم فلسفه غسل و وضو و خیلی از اعمال دینی را نمی دانیم و فقط طوطی وار انجام می دهیم و باید.

گفت که دانش و آگاهی نور است , حركت در شاهراه است كه در نهایت ، انسان را به سر منزل مقصود می رساند. بعلاوه دانش و آگاهی از چیزی می تواند اعتقاد و التزام انسان را نسبت به آن افزایش دهد و دید انسان نسبت به موضوع مربوطه را وسیعتر گرداند. بنابراین اگر وضو, نماز و دیگر اعمال را با دانش و تدبیر انجام دهیم , به نور می رسیم .

باید ذكر كرد كه علاوه بر موارد واجب , در احادیث آمده كه به هنگام تب , سردرد , عصبیت , دل پیچه و غیرو وضو بگیرید . دلیل آن چه می تواند باشد؟ چرا در وضو مردان باید از پشت آرنج آب بریزند ولی خانمها باید از قسمت تای دست (جلو) اینكار را انجام دهند؟ چرا بهتر است بعد از وضو بدن را خشك نكنیم؟ فلسفه سجده چیست ؟ چرا گفته شده اگر مهر را كمی جلوتر از حالت عادی قرار دهیم بهتر است ؟ فلسفه ذكر چیست و هزاران سوال دیگر كه یك مسلمان موظف به دانستن آن است . سعی شده كه در این مختصر , با استفاده از كتب اساتید فن و سایتهای مختلف به سوالات فوق تا حدودی پاسخ داده شود.

در اینجا به مشاهده اتفاقاتی كه در چاكراها و هاله فرد در هنگام عمل وضو روی می دهد , پرداخته می شود. بررسی وقایعی كه برای هاله و چاكراها در هنگام نماز روی می دهد خود جای تحقیق فراوان دارد.

اما قبل از آن بهتر است كه به یك مورد علمی اشاره كنم. باید گفت كه توسط دوربینهای مخصوص هاله بینی می توان به شكل هاله در هنگام اعمال فوق پی برد . بنابراین لازم می دانم در ابتدا در باب این ابزار توضیحی ارایه كنم. در واقع برای دیدن هاله باید چشم انسان شرطی شود و این امر بهتر است كه بوسیله عینكهای مخصوص با لنزهای رنگی صورت گیرد. البته بدون ابزارهای فوق هم می توان به این مهم دست یافت ولی زمان می برد. از راه عكسبرداری kirlia (عكسبرداری پیشرفته ای كه دانشمند روسی سیمون د. Semjon D. و همسرش والنتیناك .كرلیان Valentina K. Kirlian تهیه وثبت كرده اند ) این تشعشعات را می توان مشاهده كرد كه در زیر نمونه های از آن در انسان , قارچ , گیاه و غیرو آورده شده است .


نوشته شده در تاریخ جمعه 22 مهر 1390    | توسط: Arg    |    | نظرات()

خدایا . . .

http://www.taknaz.ir/upload/1/0.825355001281850744_ramadan.jpg


خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم

تو را وفادار دیدم و بی وفایی نمودم ولی هر کجا که رفتم سرشکسته بازگشتم

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم

اما...

تو مرا چه دیدی که همچنان بخشنده و توبه پذیر و مشتاق بنده ات ماندی؟؟

نوشته شده در تاریخ جمعه 22 مهر 1390    | توسط: Arg    |    | نظرات()

نقطه پرگار عشق

امام رضا

امام رضا نقطه پرگار عشق است.

قلب قبله و کعبه قبیله، و مشهد الرضا نقطه کانونی دلشدگان معرفت و حقیقت.

نقشه مشهد را که روی زمین پهن می کنیم، بهشت مقابل چشمانمان سبز می شود و هندسه معرفتی شیعه بر این اساس شکل می گیرد و مهندسی مشهد نیز هم؛ چنانکه مکه را به شناسنامه کعبه می شناسند و شکل گیری مکه نیز گرد کعبه است. اول کعبه شکل یافت و بعد مکه به وجود آمد. اول حرم صاحب حرم را یافت و حریم آفتاب، آفتاب شنهای عاشق نور را، و از آن روز، هرکس کاسه ای در دست، سهم خویش را از نور بر می دارد.                                                  

و مگر نه اینکه شهرها، گرد رود خانه ها و مسیل آب شکل می گرفتند و تمدنها وجود می یافت.تمدن مشهد الرضا هم یکی از پرشکوه ترین تمدنهاست که در حاشیه رودخانه نور رضوی شکل گرفته و مبدا اتساع فکر شیعی شده است.همه مردم هم مشهد را به شهیدش می شناسند.

اساسا این شهر وقتی شناسنامه دار شد، در جای اسم او نامی نوشتند که عطر شهید می داد.پس این شهر، شهر اوست و با همه شاهدان شهودی که از مشهد سرچشمه می گیرد...

امام رضا امام همه است و هرکس حق دارد او را «آقای من» و «امام من» بخواند.

همه او را «امام من» می خوانند و او «وحدت در عین کثرت» است؛ مظهر یکی از شؤون خداوندی. این وحدت در کثرت، آن قدر دلنشین هست و آن قدر وسیع که هیچ کس جای دیگری را تنگ نمی کند....

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 مهر 1390    | توسط: Arg    |    | نظرات()

به پای بوس نگاهت...

امام رضا

خاک، بوی قدم‏هایت را حس کرد و آسمانی شد.

 قاصدک‏ها، تادورترین سرزمین‏ها را، چرخیدند و مژده آمدنت را به چشم‏های تشنه رساندند. خاک، قدم گاه قدم‏های ملکوتی تو شد و فرشته‏ها، زایر همیشگی‏ات تا به هر بهانه، به زیارت چشمان روشنت بیایند و بوی خوشت را برای آسمان‏ها سوغات ببرند.

چقدر دوست داشتنی است روزهای آمدنت! کاش می‏توانستم هر سال، روز تولدت را در حرم نفس بکشم! شب تولد تو که می‏شود، حرمت از آسمان پر ستاره نیز پرستاره‏تر می‏شود. چقدر آدم اینجاست که در هفت آسمان، غیر از تو ستاره‏ای ندارند. تو امشب به دنیا آمدی تا ستاره همه بی‏ستاره‏ها باشی؛

آری ! حَرَمت، قبله دل‏های شکسته است، عالَم، با همه نگرانی‏ها و غم‏هایش، همین که دلش را به پنجره فولاد تو گره می‏زند، آرام می‏گیرد. این را بارها از کبوترهای حرمت شنیده‏ام.

آقا! مرا کبوتر گنبدت کن، سرگردانی ام را سامان ببخش.

 یا امام رئوف! من به محبت و ولایت تو پناه آورده‏ام. مرا از هوای دل‏انگیز ولایت، سرخوش کن.

سلام ضامن آهو! دل شکسته من، به پای بوس نگاهت غریب می‏آید...

نوشته شده در تاریخ شنبه 16 مهر 1390    | توسط: Arg    |    | نظرات()

میلاد امام رضا(ع)

http://freesky.bloghaa.com/files/2009/10/86y9mvm.jpg

بر روی رضا شمس امامت صلوات                               بر شافع ما روز قیامت صلوات

     در روز ولادتش که شادند همه                               بفرست بر این روح کرامت صلوات

طلوع زیباى شمس الشموس از مشرق کرامت و رأفت را به حضرت ولی عصر (عج) و همه شیعیان تبریک عرض میکنم


نوشته شده در تاریخ شنبه 16 مهر 1390    | توسط: Arg    |    | نظرات()

هیچ­کس نمی­گوید... نکند ممنوع است!!!

هیچ­کس نمی­گوید... نکند ممنوع است!!!

 

-        چرا به من چیزی نمی­گی؟

-        منظورت چیه؟

-        از کجا میدونی من بیشتر از اون مقصر نیستم؟

-        هرکس مسئول کار خودشه؟ اون وظیفه داشته بره بفهمه.

-        من وظیفه داشتم بگم.

نگاه ملامت­گر سعید آزارش می­داد. سعید خودش را با زبان سرزنش می­کرد و او را با چشم. کدام دردناک­تر بود؟ سر بلند کرد تا شاید از زیر نگاهش در برود. نگاهی به درختی که از کنارش می­گذشتند انداخت و گفت: ولی تو نمی­تونی همه چیزو با هم مخلوط کنی. هرچیزی سر جاش.


 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مهر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

چرا داخل آدم؟ چرا حساب کتاب؟

چرا داخل آدم؟ چرا حساب کتاب؟

چی بگم آقا جان؟ نامردی کردم خب. ولی آخه شما... نامردی کار همیشه منه. اما شما که این­طور نبودی. تحویل می­گرفتی. ندید راه می­دادی. این­بار چی شده ما را داخل آدم حساب کردی؟ مو از ماست می­کشی؟ چرا ناراحتم؟ اصلا همین که داخل آدمم کردی... ما را چه به این حرف­ها! ما روی نشان دادن نمازمون رو هم نداریم. قطار قطار گناه و معصیت که دیگه هیچ... تا یادم میاد، همیشه مثّ بچه­ها بودم. یعنی من بچه نبودم، زلال نبودم، پاک نبودم، اما شما به چشم بچه نگام می­کردی. همون سلام اول زیارت اول، چشم هم می­ذاشتی و تموم. درسته قلبم تیره و تار شده، اما این قدشو دیگه می­فهمیدم. می­بخشیدی، همون زیارت اول. از حرم که بیرون می­اومدم، سبک سبک بودم. نمی­دونم این گناهای مارو کجا می­بردی؟ چی کار می­کردی؟ سر همون زیارت اول پاکم می­کردی. هیچ­وقت دست خالی ردم نمی­کردی. هیچ­وقت نمی­گفتی این چه وضع زندگیه؟ این چه وضع کسب و کاره؟ این چه وضع معاشرته؟ من سرم پایین بود و شما دسته دسته فرشته می­فرستادی تا سرم رو بالا بیارن. آخه زیارت که اومدنی نبود، کشوندنی بود. هنوزم هست، نیست؟ پس چرا دیگه نمی­کشونی؟ آخه من چطوری رو پاهام حساب کنم؟ اصلا اگه کار به حساب کتاب بکشه که من کُلام پس معرکه است. این دل سیاه، کی لیاقت زیارت داشته که این دومیش باشه؟ آقا! بیا این­بارم مثّ قبل، چشاتو هم بذار، شتر دیدی ندیدی... من کجا، حساب کتاب خدا کجا؟ مگه من می­کشم؟ بیا مثّ قدیما با ما تا کن. آخه مولا! رس بنده رو که نمی­کشن. بیا بازم بین ما با خدا پادرمیونی کن. به خودش قسم روم نمیشه چیزی بهش بگم و ازش بخوام. حتی نمی­تونم دیدن حرمتو بخوام... این قدر خراب­کاری کردم که روم نمیشه طرفای مسجد آفتابی بشم. نمازم که می­خوام بخونم، قاچاقی می­رم تو خونه­اش. این­قده گناه کردم که رو ندارم ازش چیزی بخوام. بیا آقا جان، بیا کرامت کن، حساب ما رو شبیه قدیما ببین. حساب ما رو ببر تو دسته بنده­هات، هرچه قدر گناه­کار... من که گفتم، بدترین بنده­اش منم. قبول، من بدترین کس دستگاتَم. ولی مگه بدترین کست دل نداره؟ مگه هوس نمی­کنه؟ مگه هوای... حرم ...

هوای حرم به سرش زده بود. امسال هنوز حرمش را ندیده بود. می­دانست که گناهانش مانع زیارت شده است، اما به کرامت اقا و لطف خدا امید داشت... عکس حرم را برداشته بود و نصف شبی، دور از چشم­های نامحرم، در دل تاریکی شب، خیره خیره نگاه می­کرد و درد از آتشفشان دل بیرون می­ریخت. با رود جاری از چشم و لب لرزان، درد دل می­کرد. درد دلی از جنس بغضی گلوگیر...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مهر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

بیت المال!!!!!!!!!!!!!

http://img.tebyan.net/big/1386/08/174198126202110119240190911811012436111100179.jpg

رزمنده ها پشت میدون مین، زمین گیر شده بودند،

چند نفر داوطلب شدن با رفتن روی مین معبر باز کنن . . . . !

یکی شون چند قدم که رفت، برگشت، فکر کردند بنده خدا ترسیده . . . . .

یک دفعه پوتیناشو داد به همرزمش و گفت : تازه از تدارکات گردان گرفتم ، . . . حیفه . . . بیت الماله . . . پا برهنه رفت . . . !

راستی با سه هزار میلیارد تومان نه اجازه بدید با عدد بنویسم 3000000000000 چند تا پوتین میشه خرید

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مهر 1390    | توسط: Arg    |    | نظرات()

مقایسه کتایون ریاحی با آنجلینا جولی در سفر به کشور اسلامی

به گزارش مشرق، عماد محمدی با انتشار نامه ای خطاب به کتایون ریاحی در جهان نوشت:
سرکار خانم کتایون ریاحی

سلام علیکم

در خبر ها متوجه حضور شما در سومالی شدم و نیت خیر شما را در کمک به مردم گرسنه و مظلوم سومالی دیدم . اما این تمام دانسته هایم نبود . لذا برآن شدم تا توصیه ای از باب آشنایی که با مردم خارج از سرزمین مان ایران دارم ، برادرانه خدمتتان عرض کنم .

خواهرم .... اگر به تاریخ مراجعه کنید داستانی به نام " شعب ابیطالب " خواهی دید که مسلمانان از ظلم و ستم به ستوه آمده و بدستور پیامبر در آن اسکان یافتند ، در زیر آفتاب و در سرزمین خشک و بی آب و علف در سرزمین کوهستانی مکه .

حتما داستانش را شنیده اید ..... یادم می آید حضرت روح الله در مورد حصراقتصادی امریکا فرمودند " ما فرزندان شعب ابیطالبیم " ! یعنی نان را بر ما نبرید که پیامبر ما روزه را دستور فرموده ... آب را بر ما مبرید که ما فرزندان کربلاییم و مقتدایمان حسین بن علی است ....

خواهرم .. مردم سومالی مسلمانند .. و قدری که اطلاع دارم از محبین خاص اهل بیت علیهم السلام. تصاویر حضور شما در سومالی را دیدم .... نه برازنده یک مسلمان بود و نه در شأن یک ایرانی ... و نه خاصه یک زن مسلمان و الگو به عنوان هنرمند .... خصوصا که از شبکه Ifilm شما را در سریال یوسف پیامبر هم دیده اند و میشناسند ...

خواهرم ...به شما توصیه میکنم عکسهای انجلینا جولی یهودی کابالیست را ببینید . خصوصا سفری که افغانستان داشت .. اگر فرصت ندارید به این عکسها نگاه کنید  . . .

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 مهر 1390    | توسط: Arg    |    | نظرات()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic