و قلبی که به درد آمد

و قلبی که به درد آمد

مگر این مردم چه گناهی مرتکب شدند که باید این همه تاوان پس بدهند؟ مردم به یک نفر برای ریاست جمهموری رای مثبت دادند و به دیگری رای منفی، همین. درگیری طولانی پس انتخابات، تخریب لوازم عمومی و خصوصی، ایجاد فضای تردید و مهمتر از آن بدبینی شدید، ایجاد دودستگی و شکاف در میان مردم، توهین به آرمان ظلم ستیزانه آنها در 13 آبان، متشنج کردن فضای دانشگاه ها، اهانت به مراد مردم خمینی کبیر (ره) و آخر سر هم فاجعه ای که بزرگترین داغ ها را بر قلب ملت گذارد به چه جرمی بر این مردم تحمیل شد؟ به جرم حفاظت از جمهوریت نظام! که خود آقایان هم می دانند که ضامن بقای اسلامیت کشور همین جمهوریت است. مبادا کسی فکر کند که منظور از «جمهوری ایرانی» حذف اسلامیت نظام به وسیله جمهوریت است. اگر کسی واقعا به دنبال «جمهوری ایرانی» باشد، به همین «جمهوری اسلامی» می رسد. چراکه ایرانیان آماده فداکاری در راه اسلام اند! جمهوری ایرانی دشمنی با اسلامیت و جمهوریت نظام است، همزمان. جمهوری ایرانی پشت پرده حکومت پادشاهی کثیفی است که قرار بود با کنار زدن اسلام از حکومت، سایه شوم دیکتاتوری را بار دیگر بر سر مردم زخم خورده از سلطنت بگستراند.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

صدا و سیما و مسیحی که زینب ندارد

صدا و سیما و مسیحی که زینب ندارد

محرم است و همه ایران در تکاپوی عزاداری برای سالار شهیدان. که این سرزمین چشمه محبت خاندان رسول است... صدا و سیما هم از این شور و احساس بی نصیب نیست. هر شبکه ای برنامه ای دارد؛ سریال، گفتگو، پخش مداحی، سخنرانی  و و و ...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

فتح خون

فتح خون (4)

امام ایستاد و خطبه ای كربلایی خواند : « اما بعد... می بینید كه كار دنیا به كجا كشیده است ! جهان تغییر یافته ، منكَر روی كرده است و معروف چهره پوشانده و ازآن جز ته مانده ظرفی، خرده نانی و یا چراگاهی كم مایه باقی نمانده است . » «زنهار ! آیا نمی بینید حق را كه بدان عمل نمی شود و باطل را كه ازآن نهی نمی گردد تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود؟ پس اگر اینچنین است ، من درمرگ جز سعادت نمی بینم و در زندگی با ظالمان جز ملالت . مردم بندگان حلقه به گوش دنیا هستند و دین جز بر زبانشان نیست؛ آن را تا آنجا پاس می دارند كه معایش ایشان از قِبَل آن می رسد ، اگر نه ، چون به بلا امتحان شوند ، چه كم هستند دینداران .»

آه از رنجی كه دراین گفته نهفته است ! و اما سرّالاسرار این خطبه در این عبارت است كه « لِیَرغَبَ المؤمن فی لقاء رَبِّه ـ تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود.‌» یعنی دهر بر مراد سفلگان می چرخد تا تو در كشاكش بلا امتحان شوی و این ابتلائات نیز پیوسته می رسد تا رغبت تو در لقای خدا افزون شود... پس ای دل ، شتاب كن تا خود را به كربلا برسانیم! می گویی : مگر سر امام عشق را برنیزه ندیده ای و مگر بوی خون را نمی شنوی ؟ كار از كار گذشته است . قرن هاست كه كار ازكار گذشته است ... اما ای دل ، نیك بنگر كه زبان رمز ، چه رازی را با تو باز می گوید :‌كلّ ارض كربلا و كلّ یوم عاشورا. یعنی اگرچه قبله در كعبه است، اما فَاَینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ. یعنی هر جا كه پیكر صد پاره تو بر زمین افتد ، آنجا كربلاست ؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره ، كه در حقیقت . و هر گاه كه عَلَم قیام تو بلند شود عاشوراست ؛باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره . و اگر آن قافله را قافله عشق خواندیم در سفر تاریخ ، یعنی همین.

لیرغب المؤمن فی لقاء ربه ... عجب رازی در این رمز نهفته است ! كربلا آمیزه كرب است و بلا ... و بلا افق طلعت شمس اشتیاق است . و آن تشنگی كه كربلاییان كشیده اند ، تشنگی راز است. و اگر كربلاییان تا اوج آن تشنگی ـ كه می دانی ـ نرسند ، چگونه جانشان سرچشمه رحیق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور كه شنیده ای بهشتیان را می خورانند ،‌میكده اش كربلاست و خراباتیانش این مستانند كه اینچنین بی سرودست و پا افتاده اند . آن شراب طهور را كه شنیده ای ، تنها تشنگان راز را می نوشانند و ساقی اش حسین است ؛ حسین از دست یار می نوشد و ما از دست حسین.

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

شمشیر شکسته عبیدا... و خنجر تیز کوفیان

شمشیر شکسته عبیدا...  و خنجر تیز کوفیان

عیسی (ع) پیامبری است که تمام قامت در برابر شبکه ظلم و ستم علمای یهودی قد برافراشت و علم مبارزه را در برابر دیدگان امپراطوری روم بر زمین کوبید. بعد آن همه سختی نیز در اثر توطئه یهودیان و رومیان و نیز خیانت یکی از یاران در معرض شهادت قرار گرفت. اما خدای تعالی او را به آسمان ها برد تا نشانه ای باشد برای بشریت و ذخیره ای از برای موعود (عج). برای مسیحیان کنونی اما مسیح (ع)، تنها قدیسه ایست که با فدا کردن جان خویش آدمیان را از دست گناه آسودگی بخشید و ننگ از دامان بشریت کوتاه کرد. که کن هر آنچه خواهی اکنون، ای انسان!

نوشته شده در تاریخ جمعه 25 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

فتح خون

فتح خون (3)

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... این سخنی است كه پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.

... و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند . آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است ، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است ، و اگر نبود باب توبه ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است ، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان ، در این برهوت گمگشتگی وا می ماند . « زهیر بن قَین بَجلی » را كه می شناسید ! مردانی از قبیله « بنی فزاره » و « بجیله » گویند : « آنگاه كه ما همراه با زهیربن قین بجلی از مكه بیرون آمدیم... در راه ناگزیر با كاروان حسین بن علی همسفر شدیم .» آنها می گویند كه : « ما را ناگوارتر از آنكه با او در جایی هم منزل شویم ، هیچ چیز نبود... چرا كه زهیر از هواداران عثمان بن عفان خلیفه سوم بود .» « ما در این سو و حسین در آن سو اردو زدیم . برسفره غذا نشسته بودیم كه فرستاده ای از جانب حسین(ع) آمد و سلام كرد و با زهیر گفت:‌ ابا عبدالله الحسین مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت كنم و ما هر آنچه را كه در دست داشتیم ،‌انداختیم و خموش نشستیم ،‌ آنچنان كه گویا پرنده ای بر سر ما لانه ساخته است . » « ابی مخنف » گوید : از « دَلهم » دختر  « عمرو» كه همسر زهیر بود ، اینچنین روایت شده است :‌ « من به زهیر گفتم :‌آیا فرزند رسول(ص) خدا تو را دعوت می كند و تو از رفتن امتناع می ورزی ؟ سبحان الله ! بهتر نیست كه به خدمتش بروی ، سخنش را بشنوی و سپس بازگردی ؟ زهیر با ناخشنودی پذیرفت و رفت ، اما دیری نگذشت كه با چهره ای درخشان بازگشت و فرمود تا خیمه اش را بكنند و راحله اش را نزدیك امام حسین(ع) برند . آنگاه مرا گفت كه تو را طلاق می گویم ؛ ازاین پس آزادی و مرا حقی بر گردن تو نیست ،‌چرا كه نمی خواهم تو نیز به سبب من گرفتار شوی. من عزم كرده ام كه به حسین(ع) بپیوندم و با دشمنانش نبرد كنم و جان در راهش ببازم . سپس مَهر مرا پرداخت و به یكی از عموزاده هایش واگذاشت تا مرا به خانواده ام برساند ... آنگاه به یارانش گفت : از شما هر كه می خواهد ، مرا پیروی كند ،‌و اگر نه ، این آخرین دیدار ماست . بگذارید تا حدیثی را از سال ها پیش ، آنگاه كه در سرزمین« بَلَنجَر » از بلاد خزر نبرد می كردیم برای شما نقل كنم ... از سلمان فارسی ،‌كه چون ما را از كثرت غنایمی كه به چنگ آورده بودیم خشنود دید ، فرمود : اگر امروز اینچنین خشنود شده ای ، آن روز كه سرور جوانان آل محمد(ص) را درك كنی و در ركاب او شمشیر زنی ، تا كجا خشنود خواهی شد ؟ یاران ! اكنون آن تقدیر محتومی كه انتظار می كشیدم مرا دریافته است و باید شما را وداع گویم .» و از آن پس ، زهیر بن قین بجلی نیز به خیل عاشوراییان پیوست .

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

جانبازی «جون» و اندیشه روشنفکران

جانبازی «جون» و اندیشه روشنفکران

شک کرده است. می گوید از کجا معلوم همه این ها بازی نباشد؟ نکند واقعاً همان است که یزید گفت : «لعبت هاشم بالمل کِ و لاخبر جاء و لا وحی نزل». هاشمیان با حکومت داری بازی کردند و چند صباحی با کشتن دیگر قریشیان بر گرده مردم سوار گشتند، اما معاویه با زیرکی همه چیز را پس گرفت و انتقام از هاشمیان ستاند؛ عوض سرهایی که در بدر بریده شدند. شاید جوابش برای شما بدیهی به نظر برسد اما او ...

تنش به تن روشنفکران خورده بود و همه چیز را از چشم مادیات می دید؛ «که آدم هر کاری می کند، حتما منفعتی در آن نهفته است». و منفعت حسین (علیه السلام) هم که معلوم است؛ فقط حکومت. شرایط آن موقع شبه جزیره عربستان هم به گونه ای بود و صحنه طوری چیده شده بود که گمان او را تقویت نیز می نمود. حسین (علیه السلام) خود بزرگ بنی هاشم بود و با اهل و خانواده نیز آمده بود. یارانش هم از بزرگان بودند؛ طبقه صاحب نفوذ. چه در کوفه و چه در دیگر نقاط. «حسین (علیه السلام) اگر یار می خواست چرا به سراغ سران می رفت؟ چرا با بدنه صحبت نمی کرد؟ زهیر بن قین که بود؟ جبیب بن مظاهر چه طور؟» و آنقدر ذائقه اش تغییر کرده که هیچ توجیهی از برای اینها در کَتَش نمی رود. چگونه می توانستم «نظام قبیله ای» را برایش توضیح دهم؟ به قول خودش دید جامعه شناسانه داشت و برای هر جریانی، به دنبال علتی می گشت. «اصحاب کربلا در قمار خشن حکومت بازی را باختند!» دهانم بسته بود و هیچ نمی توانستم بگویم. فاصله مان زیاد بود. او حسین (علیه السلام) را یک وارث قدرت اما رانده از حکومت می دید و من اباعبدا... را زنده کننده دین محمد (صلی ا... علیه و آله و سلم). او در ظاهر سوی کعبه خم و راست می شود اما اندیشه اش بر غربیان سجده می کند و افکارش قبله ای جز «علم» ندارد. و من سوی مسجد الحرام نماز می خوانم و حسین (علیه السلام) را باطن همان کعبه می دانم! هم کلامی مان ممکن نبود، «آخر او روشنفکر شده بود». و روشنفکران را به معنای «سر نهادن بر امر جانان» راهی نیست. که اگر بود در هشت سال جنگ حق و باطل، به گوشه ای نمی خزیدند و فلسفه نمی بافتند. جَنمی نشان می دادند و سلاحی در دست می گرفتند. حاشا که جز پراکندن جملات عاطفی بی مغز  کاری کرده باشند و جز بی کار خواندن مستضعفین سینه سپر کرده، علمی تولید کرده باشند.

ام همین طور هم که نمی شد رهایش کرد. باید حجت را تمام می کردم، شاید که به راه آید و چشمی به واقعیت باز کند. «جون هم از همین طبقه بود؟ او را هم اغفال کرده بودند». غلام ابوذر بود که به پسر فاطمه (علیها السلام) رسیده بود. عاشورا که شد، اباعبدا... آزادش کرد؛ که هر جا می خواهی برو. نه که نرفت، اصرار  و الحاح که اجازه جانبازی بگیرد. «آیا در روز عاشورا هم به از دست رفتن حکومت شک داشت؟ یا هنوز به دنبال منفعتی بود؟» او را بتوانیم توجیه کنیم، کار حسین را چه بنامیم؟ که سرش به دامن گرفت و حتی صورت بر صورت غلام خویش بگذاشت؟ نکند آنجا هم خدای نکرده قصد فریب و نمایش داشته است؟

رها کنم آن غرب زده عقل گرا را (البته به ادعای خودش) که این جماعت مرعوب علوم غربی را به ساحت عقل نورانی اسلامی راهی نیست. رها کنمش و بر بالین غلام سیاه حسین (علیه السلام) و ارباب کریمش روم که یک رجز بیشتر نداشت: «امیری حسین و نعم الامیر»

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

فتح خون

فتح خون (2)

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو... واین هر دو، ‌عقل وعشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. در روز هشتم ذی الحجه، یوم الترویه، امام حسین آگاه شد كه عمرو بن سعید بن عاص با سپاهی انبوه به مكه وارد شده است تا او را مخفیانه دستگیر كنند و به شام برند و اگرنه ... حرمت حرم امن را با خون او بشكنند. آنان كه رو به سوی قبله خویش نماز می گزارند معنای حرمت حرم امن راچه می دانند؟ كعبه آنان كه درمكه نیست تا حرمت حرم مكه را پاس دارند؛ كعبه آنان قصر سبزی است در دمشق كه چشم را خیره می كند. آنجا بهشتی است كه در زمین ساخته اند تا آنان را از بهشت آسمانی كفایت كند... واز آنجا شیطان بر قلمرو گناه حكم می راند، بر گمگشتگان برهوتِ وهم ، بر خیال پرستانی كه در جوار بهشت لایتناهای رضوان حق، ‌سر به آخور غرایز حیوانی و دل به مرغزارهای سبزنمای حیات دنیا خوش داشته اند ، حال آنكه این همه ، سرابی است كه از انعكاس نور در كویر مرده دل های قاسیه پیدا آمده است . كعبه قبله احرار است . رستگان از بندگی غیر؛ اما اینان بت خویشتن را می پرستند . امام برای اعمال حج احرام بسته است و لكن اینان احرام بسته اند تا شمشیرهای آخته خویش را ازچشم ها پنهان دارند ... شكستن حرمت حرم خدا برای آنان كه كعبه را نمی شناسند چندان عظیم نمی نماید و اگر با آنان بگویی كه امام حسین(ع) برای پرهیز از این فاجعه مكه را ترك گفته است در شگفت خواهند آمد... اما آن كه می داند حرم خدا نقطه پیوند زمین و آسمان است ، درمی یابد كه شكستن حرمت حرم آن همه عظیم است كه چیزی را با آن قیاس نمی توان كرد. بلا در كمینِ نزول بود و ابرهای سیاه ازهمه سو ، شتابان ، بر آسمان دره تنگ مكه گرد می آمدند و فرشتگانِ همه آسمان ها در انتظار كلام « كُن » بی قرار بودند ؛‌ و اذا قضی امرا فانما یقول له كن فیكون . در میان « كُن » و « یكون» تنها همین « فا » ( ف )‌فاصله است ،‌ و آن هم در كلام ، نه در حقیقت . آیا امام كه خود باطن كعبه است ، اذن خواهد داد كه این بدعت عظیم واقع شود و حرمت حرم باخون او شكسته شود‌؟ ... خیر.

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

انقلابی­های امت پیامبر (ص)

انقلابی­های امت پیامبر (ص)

می­گویی «ما اهل کوفه نیستیم ...» و من آرزو می­کنم این طوری باشد. اما اهل کوفه نبودن یعنی چه؟ اهل کدام کوفه نیستی؟ کوفه عراق؟ «این را که همه می­دانند». کوفه زمان علی؟ زمان حسین؟

کوفیان چه کردند؟ کجا کم آوردند؟ اصلا کوفیان چه کسانی بودند؟ کوفیان انقلابیون زمان معاویه و یزید بدوند؟ حزب ا...ی­های امت پیغمبر (صلی ا... علیه و آله وسلم) بودند! کوفیان آماده به قیام بودند؟ کوفیان «ادعا»ی ولایتی بودن داشتند. اگر نداشتند که حسین (ع) را از شهر وحی سوی خود نمی­خواندند. مگر هر شهری جرئت و «جگر» این دعوت را دارد؟ آن هم با هجده هزار نامه! و تو چه می­دانی که هجده هزار یعنی چه؟

کوفیان­شمشیر برای یاری اباعبدا... تیز کردند ولی در نهایت بر پیکر یاران و عزیزانش فرود آوردند. فکر کردی چون «می­خواهی» که در خیمه حسین (ع) باشی، خود به خود تا آخر همان جا ماندگاری؟ نه خدا با کسی عقد اخوت بسته و نه رحمت بی­کران سید شهیدان خلاف اختیار تو عمل خواهد کرد؟ مبادا چشم باز کنی و ببینی که در مجالس سالار شهیدان می­گریی، اما در خانه و اداره و مدرسه و دانشگاه و ... بر پیکر اسلام جدش و یاوران صدیق عصر حاضرش زخمه می­زنی ...

من اما دوست دارم یکی از اهالی کوفه باشم! باور نمی­کنی؟ اهل آن کوچه کوفه که مسلم بر دیوار غریبی­اش تکیه داده بود. و البته از آن کوچه فقط اهل خانه «طوعه» باشم؛ شیزن پیری که از تمام شهر، فقط او مسافر حسین را پذیرا شد. نمی­خواهم چون پسرش باشم که غریب کوفه را به زر و سیمی بفروخت. می­خواهم در گروه طوعه جای بگیرم؛ اگر راهم دهند!

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 19 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

فتح خون

فتح خون (1)

گوش كن كه قافله سالار چه می خواند : و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل ... آیا تو می دانی كه از چه امام آیاتی كه در شأن هجرت نخستین موسی است فرا می خواند ؟ عقل محجوب من كه راه به جایی ندارد ... ای رازداران خزاین غیب ، سكوت حجاب را بشكنید و مهر از لب فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید . آه از این دلسنگی كه ما را صُمُّ بُكم می خواهد ... آه از این دلسنگی !

سر آنكه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در كجاست ؟ طبیعت بشری درجست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد . یاران ! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست ، سخن از آنان است كه اسلام آورده اند اما در جستجوی حقیقت ایمان نیستند . كنج فراغتی و رزقی مكفی ... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی كه برزبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست ، در باد است . در جست و جوی مأمنی كه او را ازمكر خدا پناه دهد ؛ در جست و جوی غفلت كده ای كه او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد، غافل كه خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر ، طوفانی است كه صخره های بلند را نیز خرد می كند و در مسیر دره ها آن همه می غلتاند تا پیوسته به خاك شود. اگر كشاكش ابتلائات است كه مرد می سازد ، پس یاران ، دل از سامان بركنیم و روی به راه نهیم . بگذار عبدالله  بن عمر ما را از عاقبت كار بترساند . اگر رسم مردانگی سرباختن است ، ما نیز چون سید الشهدا او را پاسخ خواهیم گفت كه : « ای پدر عبدالرحمن ، آیا ندانسته ای كه از نشانه های حقارت دنیا در نزد حق این است كه سر مبارك یحیی بن زكریا رابرای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشكش برند ؟ آیا نمی دانی كه بر بنی اسرائیل زمانی گذشت كه مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را كشتند و آنگاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند ،آن سان كه گویی هیچ چیز رخ نداده است ! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد .» اما وای از آن مؤاخذه ای كه خداوند خود اینچنین اش توصیف كرده است : اخذ عزیز مقتدر .

آه یاران ! اگر در این دنیای وارونه ، رسم مردانگی این است كه سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه كنند ... بگذار اینچنین باشد .این دنیا و این سر ما !

 فتح خون سید مرتضی آوینی

نوشته شده در تاریخ جمعه 18 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

ندای آسمانی

ندای آسمانی

درخت عشق بسی کهن شده و روزگار گذرانده، اما هر روز جوان تر گشته و بالنده تر شده است. سایه گسترده و شکوفه داده است. شکوفه داده و در تمام دوران غیبت، آرزو داشته که میوه بدهد. کنون میوه ای تک بر شاسار درخت عشق بنشسته و هر روز بیش از گذشته پخته و معطر می شود. عطر می پراکند و عاشقان بیشتری را گرد درخت جمع می کند. اما این میوه برای درخت، تحقق آرزو نیست. دل خوشی گذران عمر در قرن پانزدهم است. وگرنه درخت هر روز به فکر ساختن بهشت زمین است و هر شب، خواب باغ زیبای آخر دنیا را می بیند. رویای ملک نهایی، بیش از پیش در جانش نقش می بندد. آرزو می کند و چشم بر میوه نو رسیده خویش می دوزد. عطر می پراکند و بیشتر عاشق پیدا می کند. و عشاق در هوای روی ذخیره خدا، دل به دریای مبارزه با کفر و نفاق می زنند و خون خویش به پای درخت کهن می کنند. خون عاشقان حضرت حق، در تمام رگ های درخت می دود و او را برای هر چه بیشتر ریشه دواندن در کربلا به هیجان می آورد. درخت منتظر است، منتظر آن دوران طلایی، منتظر تبدیل شدن همه شکوفه ها به میوه.

درخت بوی میوه اش را هر روز بیش از پیش در هوا می پراکند تا فراخوانی باشد که «ایها العشاق!» «وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ». درخت عشق از هیجان نزدیکی ظهور به شوق آمده و شاخ به باد سپرده می خواند که «ای عاشقان و بی دلان، بیایید و شتابید بدین سمت، بدین سو، به سوی یار بی مثال و شکر دهانِ من». و این آوازِ نعره مانند، صبح و شام در گوش شیعیان انقلاب کرده ایران می پیچد که «الرحیل و الرحیل، لقای یار نزدیک است»...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

بوی سیب

بوی سیب

عشق را در خاک کربلا کاشت، خاکی که پس از آن رنگ معجزه گرفت. عشق نهان کرده در خاک را به خون خویش و خاندان رسول ا... (ص) و یاران ذوب شده در اسلام، آبیاری کرد. آبی که معجزه عشق را در تمام زمین جاری ساخت. عشق در خاک شدده و آبیاری گشته را به دست باغبانی صالح و صبور سپرد تا از گزند طوفان کفر و برق نفاق و زلزله جهل در امام بماند. باغبانی که تا سر درآوردن عشق از خاک، همه چیز خود را فدا کرد.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

عشق است به آسمان رسیدن

عشق است به آسمان رسیدن

کربلا، و تو چه می دانی که کربلا چیست؟ کرب و بلا ریزجزئی از کربلای حسین (ع) است. تشنگی کنار آب، گرسنگی، آوارگی در بیابان گوشه ای از نقشه بزرگ نقاشی اعجاب انگیز اباعبدا... (ع) است. دست جدا فتاده و پای بریده، سر بر نیزه و بدن زیر سم رفته، لب های چوب شده و گلوی تیغ دیده، گوش خونین گوشواره از دست داده، پای رنجور دوان در صحرای نینوا، تن سنگینی زنجیر کشیده، پوست آتش لمس کرده و موهای پریشان شده، بخشی از داستان سیدالشهدا (ع) است.

چیست کربلا؟ آرامگاه عشاق و اولیای خدا، مهبط فرشتگان عرش برین. مطاف ملکوتیان.

چیست کربلا؟ میدان برادری عقل و جنون، پایگاه پرواز پروانه و پوسیدن پیله کرم زبون، تالار غلتیدن عشق در خون.

کربلاست پاسدار حرمت مکه و آبروی مدینه و عطش کوفه. کربلاست معروف در آسمان و شناخته شده میان جنت­ساکنان و بر فراز شده تا لامکان. کربلاست مایه رشک جنت و ترس حجیم.

نم گوشه چشم آدم (ع) و تقربش فقط و فقط ماجرای اشرف اولادش در کربلا بود. کربلا صحنه ددمنشی وارثان قابیل بود و به خون غلتیدن وارثان خون به نا حق ریخته هابیل. طوفان نوح (ع) ورقی بود از کتاب طوفان کربلا که تا همیشه تاریخ توفنده است و در تمام زمین از تاب نمی افتد. خلیل در گلستان آرمیده، به گلستانی می نگرد که در کربلا به آتش عشق حق سوخت و بوی عطرش هستی را نوازش داد. کربلا قربانگاه عظیم ذبح عالم است که ابراهیم (ع) و اسماعیل (ع) را از عظمت خویش به وادی حیرت کشانده. یوسف صدیق (ع) در کربلا بزرگ منادی توحید را می بیند که خواب از چشمان هرچه فرعون ربوده. موسی (ع) جاری کربلا را می بیند که تمام سپاه شیطان را تا روز موعود ریشه کنی بساط ابلیس، یکباره در خود کشیده و غرقشان ساخته. کلیم، مناجات سرور شهیدان را در طور کربلا به نظاره نشسته است. عظمت کربلا ملک سلیمان (ع) را به بازی گرفته است. عیسی (ع) عروج انسان را از مسلخ کربلا مشاهده گر است و خوار شدن همیشگی هرچه دنیاپرست دین فروش را می بیند. و محمد (ص) ...

چه گوید زبان از حال محمد (ص) در کربلا؟ چه سری است میان این چهارده سرور هستی با کربلا؟

در کربلا بود که بقای دین آخرین رسول (ص) تضمین شد. کربلا بود که نقاب اسلام از چهره کریه سلسله منافقان امت پیامبر (ص) برداشت و رسوای تاریخشان ساخت. در کربلا دست یهود که از آستین امویان ناپاک بیرون آمده بود قطع گردید. در کربلا بود که فداکاری های صدیقه طاهره (س) به ثمر نشست. کربلا بود که حقانیت علی (ع) را به اثبات رساند. کربلا بود که مظلومیت مجتبی (ع) را به تصویر کشید. کربلا بود و سالار شهیدان و یک تاریخ. کربلا پی محکمی بود برای ساختمان نورانی و تابان اسلام تا ائمه هدی (ع) آجر به آجر و با خون دل پیش برند و برای روز آخر به دست امام غایب از نظر بسپارند.

کربلا، و تو چه می دانی که کربلا چیست؟ چشم دل باز کن تا نقش خونین کربلا بینی و گوش جان بگشا تا نغمه حزین کربلا شنوی.

کربلا، و تو چه می دانی که کربلا چیست؟ بخوان داستان کربلا را. بخوان به نام پروردگارت قصه نا تمام کربلا را. بخوان از شعر کربلا تفسیر قرآن را...

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

عباس ابن علی (علیه السلام)

عباس ابن علی (علیه السلام)

مجموعه حاضر حاصل تلاش یکی از دوستان است. بی ذکر نام، خدمتتان عرضه می شود. باشد که قبول سید الشهدا واقع گردد.

یا حق

 

به دستور امام علیه السلام مشک بر گرفت، بر اسب سوار شد و به سوی فرات تاخت. گماشتگان صف در صف و فشرده بر فرات نتوانستند مانع فرزند حیدر شوند. به آسانی وارد فرات شد. همینکه سردی آب را احساس کرد عطش امام حسین علیه السلام را به یاد آورد. بدون آنکه آب بنوشد با شتاب مشک را پر نموده و به سوی خیام حرم تاخت. دشمنان بر او هجوم بردند و راهش بستند اما او با آنها می جنگید و می خواند:

من از مرگ هرگز نمی ترسم حتی اگر پیکرم در میان دلاوران به خاک افتد

منم عباس که کارم سقایی است و در برخورد با دشمن ترس ندارم.

زید بن رقاد جهنی به کمک حکیم بن طفیل در کمین حضرت بودند. پس ناگاه از کمین درآمده و دست راست او را قطع کردند. بی درنگ شمشیر به دست چپ گرفت، می جنگید و رجز می خواند:

وا... ان قطعتموا یمینی              انی احامی ابدا عن دینی

بار دیگر حکیم بن طفیل از پشت درختی بیرون جست و دست چپ آن حضرت را قطع نمود. در حالی که خون از دستانش فواره می زد علم و مشک را به سینه چسباند و به دندان گرفت. اما دیگر او دست ندارد تا دفاع کند، پس همچون باران بر او تیر باریدند و پیکر مبارکش را چون خارپشت کردند. تیری به مشک خورد و آب ها بر زمین ریخت. تیری به سینه و تیر دیگری به چشم مبارکش نشست. با عمود آهنین بر سرش زدند و فرقش را مانند پدر بزرگوارش شتافتند.

این جا بود که با آخرین توان فریاد برآورد: علیک منی السلام یا اباعبدا... .

کتاب «العباس» آیت ا... موسوی مقدم

نوشته شده در تاریخ شنبه 12 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

لهوف

علی اکبر (علیه السلام)

مجموعه حاضر حاصل تلاش یکی از دوستان است. بی ذکر نام، خدمتتان عرضه می شود. باشد که قبول سید الشهدا واقع گردد.

یا حق

 

چون همه یاران و اصحاب امام شربت شهادت نوشیدند و مقتول اَشْقیا گشتند و كسى از اصحاب باقى نماند مگر اهل بیت و خویشان آن حضرت ، پس فرزند دلبند امام مستمند و نوجوان رشید آن مظلوم وحید كه نام نامیش على بن الحسین بود و در صباحت منظرگوى سبقت از همه خلق ربوده و در زمانه بى عدیل و بى نظیر بود، اذن جهاد از پدر بزرگوار درخواست نمود، پدر نیز اذنش بداد؛ پس نظر حسرت و ماءیوسى به سوى جوان خود نمود و سیلاب اشك از دیدگان فرو ریخت و گفت : پروردگارا! بر این گروه شاهد باش كه جوانى به جنگ آنان مى رود كه شبیه ترین مردم است در خلقت ظاهرى واخلاص باطنى و سخن سرایى به پیامبر تو و ما هرگاه مشتاق دیدار پیغمبر تو مى شدیم ، به سوى این جوان نظر مى نمودیم ، سپس صیحه اى كشید و به آواز بلند فرمود: اى ابن سعد! خدا رحم تو را قطع كند چنانكه رحم مرا قطع كردى .

آن شبیه رسول ، قدم شجاعت در میدان سعادت نهاد و با آن گروه بى باك به جنگ پرداخت و خاطره ها را اندوهناك گردانید و نونهال بوستان امامت جنگى كرد به غایت سخت و جمعى كثیر از آن اَشْقیاء نگونبخت را به خاك هلاك انداخت . سپس به خدمت پدربزرگوار آمد و گفت : اى پدر! تشنگى مرا كشت و سنگینى اسلحه آهنین مرا به تَعَب افكند، آیا راهى به سوى حصول شربتى از آب هست ؟ حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام هم به گریه افتاد و فریاد وا غَوْثاهُ برآورد و فرمود: اى فرزند عزیزم ! اندكى دیگر به كار جنگ باش كه به زودى جدّت حضرت محمد صلّى اللّه علیه و آله را ملاقات خواهى نمود و ایشان از جام سرشار كوثر شربتى به تو خواهد داد كه پس از آن هرگز روى تشنگى نبینى و احساس ‍ عطش ننمایى .

حضرت على اكبر به سوى میدان برگشت و جنگى عظیم نمود كه بالاتر از آن تصوّر نتوان كرد و داد شجاعت بداد در آن حال ((مُنْقذ بن مُرّه عبدى )) تیرى به جانب آن فرزند رشید سیّدالشهداء، افكند كه از صدمه آن تیر بر روى زمین افتاد و فریاد برآورد: ((یا اَبَتاهُ! عَلَیْكَ...))؛ یعنى پدر جان ، سلام من بر تو باد! اینك جدّم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله است كه به تو سلام مى رساند و مى فرماید: زود به نزد ما بیا. على اكبر این بگفت و فریاد زد و جان برجان آفرین تسلیم نمود. چون آن جوان این دنیاى فانى را مشتاقانه وداع نمود، حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام بر بالین ایشان آمد وگونه صورت خود را برگونه صورت او گذارد و فرمود: خدا بكُشد آن كسانى را كه تو را كشتند، چه بسیار جراءت و گستاخى نمودند برخداى متعال و بر شكستن حرمت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، ((عَلَى الدُّنیا بَعْدَكَ الْعَفا))؛ پس از تو، خاك بر سر این دنیا! راوى گوید: در این هنگام زینب خاتون صلّى اللّه علیه و آله از خیمه بیرون دوید در حالتى كه ندا مى كرد: یا حَبیباهُ یَابْنَ اءَخاهُ! پس آن مخدّره آمد و خود را بر روى بدن پاره پاره على اكبر افكند، امام حسین علیه السّلام تشریف آورد و خواهر را از روى جنازه على اكبر بلند كرد به نزد زنان برگردانید.

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 11 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

لهوف

علی اصغر (علیه السلام)

مجموعه حاضر حاصل تلاش یکی از دوستان است. بی ذکر نام، خدمتتان عرضه می شود. باشد که قبول سید الشهدا واقع گردد.

یا حق

 

مادرش رباب دختر امریءالقیس کلبی بود. در روز و در هنگامه نبرد زینب (علیها سلام) کودک را بیرون آورد و به امام حسین (علیه السلام) عرض کرد: برادرم این کودک توست که سه روز است آب نخورده! پس جرعه ای آب برایش بخواه. امام (علیه السلام) او را روی دست گرفت و فرمود: ای مردم شما پیروان و خانواده ام را کشتید و فقط این طفل شیرخوار مانده است که به خاطر تشنگی لَه لَه می زند. (یتلظّی عطشاً) پس جرعه ای از اب به او بنوشانید. هنوز حضرت در حال سخن گفتن با آنها بود که مردی از لشکر کفر تیری انداخت و کودک را ذبح کرد.

در زیارت ناحیه نام قاتل حضرت علی اصغر (علیه السلام)، «حرملۀ بن کاهل اسدی» ذکر شده است. امام او را نفرین فرمود به گونه ای که توسط مختار آن نفرین به وقوع پیوست.

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 آذر 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic