ستون ها

ستون ها

پیغمبر (ص) وارد مدینه شد تا این نظام را سرپا و کامل کند و آن را برای ابد در تاریخ، به عنوان نمونه بگذارد تا هرکسی در هر جای تاریخ از بعد از زمان خودش تا قیامت- توانست مثل آن را به وجود آورد و در دل­ها شوق ایجاد کند تا انسان­ها به سوی چنان جامعه­ای بروند. ایجاد چنین نظامی، به پایه­های اعتقادی و انسانی نیاز دارد.

اول باید عقاید و اندیشه­های صحیحی وجود داشته باشد تا این نظام بر پایه آن افکار بنا شود. پیغمبر (ص) این اندیشه­ها و افکار را در قالب کلمه توحید و عزت انسان و بقیه معارف اسلامی در دوران سیزده سال مکه تبیین کرده بود؛ بعد هم در مدینه و در تمام آنات و لحظات تا دم مرگ، دائما این افکار و این معارف بلند را که پایه­های این نظامند- به این و آن تفهیم کرد و تعلیم داد.

دوم، پایه­ها و ستون­های انسانی لازم است تا این بنا بر دوش آن­ها قرار گیرد، چون نظام اسلامی قائم به فرد نیست. پیغمبر (ص) بسیاری از این ستون­ها را در مکه به وجود آورده و آماده کرده بود. یک عده، صحابه بزرگوار پیامبر (ص) بودند با اختلاف مرتبه­ای که داشتند- این­ها معلول و محصول تلاش و مجاهدت دوران سخت سیزده ساله مکه بودند. یک عده هم کسانی بودند که قبل از هجرت پیغمبر (ص)، در یثرب با پیام پیامبر (ص) به وجود آمده بودند؛ از قبیل سعد بن معاذها و ابی­ایوب­ها و دیگران. بعد هم پیغمبر (ص) آمد، از لحظه ورود، انسان­سازی را شروع کرد و روزبه­روز، مدیران لایق، انسان­های بزرگ، شجاع، باگذشت، باایمان، قوی و با معرفت به عنوان ستون­های مستحکم این بنای شامخ و رفیع، وارد مدینه شدند.

هجرت پیغمبر (ص) به مدینه که قبل از ورود پیغمبر (ص) به این شهر، یثرب نامیده می­شد و بعد از آمدن حضرت «مدینۀ النبی» نام گرفت- مثل نسیم خوش بهاری بود که در فضای این شهر پیچید و همه احساس کردند کأنه گشایشی به وجود آمده است؛ لذا دل­ها متوجه و بیدار شد. وقتی مردم شنیدند پیغمبر وارد قبا شده استو قبا نزدیک مدینه است و حضرت پانزده روز آنجا ماند. شوق دیدن ایشان روز­به­روز در دل مردم مدینه بیشتر می­شد. بعضی از مردم به قبا می­رفتند و پیغمبر (ص) را زیارت می­کردند و برمی­گشتند؛ عده­ای هم در مدینه منتظر بودند تا ایشان بیاید. بعد که پیغمبر (ص) وارد مدینه شد، این شوق و این نسیم لطیف و ملایم، به توفانی در دل­های مردم تبدیل شد و دل­ها را عوض کرد. ناگهان احساس کردند که عقاید و عواطف و وابستگی­های قبایلی و تعصبات آن­ها، در چهره و رفتار و سخن این مرد محو شده است و با دروازه جدیدی به سوی حقایق عالم آفرینش و معارف اخلاقی آشنا شده­اند. همین توفان بود که اول در دل­ها انقلاب ایجاد کرد؛ بعد به اطراف مدینه گسترش پیدا کرد؛ سپس دژ طبیعی مکه را تسخیر کرد و سرانجام به راه­های دور قدم گذاشت و تا اعماق دو امپراتوری و کشور بزرگ آن روز پیش رفت؛ و هرجا رفت، دل­ها را تکان داد و در درون انسان­ها انقلاب به وجود آورد. مسلمانان در صدر اسلام، ایران و روم را با نیروی ایمان فتح کردند. ملت­های مورد هجوم هم به مجردی که این­ها را می­دیدند، در دل­هایشان نیز ایمان به وجود می­آمد. شمشیر برای این بود که مانع ها و سرکرده های زر و زورمدار را از سر راه بردارد؛ و الا توده مردم، همه جا همان توفان را دریافت کرده بودند و دو امپراتوری عظیم در آن روزگار یعنی روم و ایران- تا اعماق خودشان جزو نظام و کشور اسلامی شده بودند. همه این ها چهل سال طول کشید؛ ده سالش در زمان پیغمبر (ص) بود؛ سی سال هم بعد از پیغمبر (ص).

بخشی از فصل «پیامبر اعظم (ص)» کتاب انسان 250 ساله

 

مقام معظم رهبری در این بیانات به دو ویژگی مهم حکومت پیامبر (ص) اشاره کرده اند. اولین آنها محوریت عقاید خالص دینی و نیات پاک اسلامی است و دیگری مبنای صد در صد مردمی حکومت. این دو ویژگی همان چیزی است که چشمان هر آزاده ای را از ورای تاریخ خیره می کند. چیزی که آن حکومت را به رویاهای مردم دنیا بدل می سازد و تحقق دوباره اش را آرزوی بشریت. امام راحل (ره) هم همواره به این دو نکته تأکید داشته و هیچ گاه حاضر نشدند ذره ای از آن ها فاصله بگیرند. در زمانی که گروه منسجم مبارزاتی فعال مذهبی در برابر رژیم، مجاهدین خلق بودند؛ وقتی که نه انحرافی قابل مشاهده بود و نه رد پایی از کمونیسم دیده می شد؛ در زمانی که اکثر روحانیون تراز اول فعال در زمینه مبارزه آنها را قبول داشتند؛ از همان ابتدا حضرت امام راحل (ره) اجازه پرداخت وجوهات به آنها را ندادند. با وجود آن که نزدیکان ایشان چنین تقاضایی را مطرح کردند. آن بزرگ پرچمدار بصیرت و تیزبینی از همان ابتدا، مویرگ­های انحراف را در پیکره این گروه دیدند و چنین تصمیمی گرفتند. حاج آقا روح ا... از همان اول مبارزه، پایه قیام را بر اعتماد به مردم و کشاندن آن ها به صحنه درگیری با حکومت ظالم شاهنشاهی قرار دادند. همین اعتماد بود که همراهی مردم را در پی داشت و به قدرتی عظیم فراهم کرد که نه شاه توان مقاومت در برابر آن ها را داشت و نه بزرگتر از شاه. بعد از پیروزی انقلاب هم پایه حرکت جمهوری اسلامی برای از میان برداشتن تمام موانع، مردم بود. در تمام دوران حیات مبارک حضرت امام (ره) پس از انقلاب نیز ایشان ذره ای از اهداف و آرمان­های اسلامی کوتاه نیامدند و هیچ مصلحتی را بالاتر از وظیفه الهی خویش نمی­شمردند. در برخورد با مردم صداقت داشتند و برخلاف نظرات رسمی خود، تصمیمی نمی­گرفتند. بعد از ارتحال ملکوتی ایشان، همین خط توسط جانشین برحقش پی گرفته شد. امام خامنه ای هم لحظه ای حاضر نشد از اصول اساسی انقلاب کوتاه بیاید و در بزنگاه ها قانون را فدای مصلحت بزرگان انقلاب بکند؛ حتی اگر بر جایگاه رئیس قوه تکیه زده باشد.

حال که به 12 اسفند نزدیک می شویم وظیفه دینی ماست که به سهم خود این خط را تقویت کنیم و در محیط های خانوادگی و دوستانه و کار، تنها هدفمان نمایاندن این دو وجه مهم باشد. اول باید بر حضور حداکثری مردم تأکید کنیم. باید امید را در همه جا منتشر کنیم و هر مسلمانی را به وظیفه الهی اش یعنی شرکت در انتخابات تشویق نماییم. شرکت تک تک افراد، پشتوانه مردمی نظام را افزایش داده و بر اقتدار اسلام خواهد افزود. نکته دیگری که باید بر آن تکیه کنیم معیار قرار دادن اسلام در رای دادن است. نباید بگذاریم دور و بری هامان در نام ها گیر کنند و با عنواین، فریفته شوند. آنچه مهم است خط مشی اصلی افراد و گروه هاست، نه ادعایشان در پیروی از ولایت. رای دهندگان باید تیزهوش باشند و با هر حرف به ظاهر خوبی، فریفته نشوند. اگر کسی دوست ندارد که مانند رهبری، محکم و قاطع بر اسلام تکیه کند و سعی می نماید برای جلب نظر دیگران حرف های دوپهلو بزند، بهتر است که رنگ ساختمان بهارستان را هم نبیند. باید چنان روشنگری کنیم که کسی به ذهنش هم خطور نکند تا به مردودین زمان فتنه رای بدهد. چه معنی دارد آن کسی که در سال 88، ساکت و منتظر نتیجه بوده به مجلس راه یابد؟ اگر ما به کسی که بیشتر از جمهوری اسلامی، آب به آسیاب فتنه گران ریخته رای بدهیم و او به مجلس برود، فردای قیامت چه جوابی به خدا و رسول اعظم (ص) و امام زمان (عج) و خمینی کبیر (ره) و شهدا خواهیم داد؟ ما فقط حق داریم آن کسانی که ذره ای از اصول کوتاه نمی آیند را شناسایی کنیم و به ایشان رای دهیم؛ و دیگر هیچ حقی نداریم!!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 بهمن 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

وظیفه تشکیلاتی شیعیان

وظیفه تشکیلاتی شیعیان

حضرت هادی و حضرت عسکری (ع) در همان شهر سامرا، که در واقع مثل یک پادگان بود یک شهر بزرگ آن چنانی نبود؛ پایتخت نوبنیادی بود که «سر من رأی»؛ سران و اعیان و رجال حکومت و به قدری از مردم عادی که حوایج روزمره را برطرف کنند، در آن جمع شده بودند توانسته بودند این همه ارتباطات را با سرتاسر دنیای اسلام تنظیم کنند. وقتی ما ابعاد زندگی ائمه (ع) را نگاه کنیم، می فهمیم جه کار می کردند. بنابراین فقط این نبود که اینها مسائل نماز و روزه یا طهارت و نجاسات را جواب بدهند. در موضع «امام» - با همان معنای اسلامی خودش قرار می گرفتند و با مردم حرف می زدند. به نظر من این بعد در کنار این ابعاد قابل توجه است. شما می بینید که حضرت هادی (ع) را از مدینه به سامرا می آورند و در سنین جوانی چهل و دو سالگی ایشان را به شهادت می رسانند؛ یا حضرت عسکری در بیست و هشت سالگی به شهادت می رسند؛ اینها همه نشان دهنده حرکت عظیم ائمه (ع) و شیعیان و اصحاب آن بزرگوارها در سراسر تاریخ بوده. با اینکه دستگاه خلفا، دستگاه پلیسی با شدت عمل بود، در عین حال ائمه (ع) این گونه موفق شدند. غرض، در کنار غربت، این عزت و عظمت را هم باید دید.

در هیچ زمانی ارتباط شیعه و گسترش تشکیلاتی شیعه در سرتاسر دنیای اسلام، مثل زمان حضرت جواد و حضرت هادی و حضرت عسکری (ع) نبوده است. وجود وکلا و نواب و همین داستان هایی که از حضرت هادی و حضرت عسکری (ع) نقل می کنند که مثلا کسی پول آورد و اما معین کردند چه کاری صورت بگیرد نشان دهنده این معناست. یعنی علی رغم محکوم بودن این دو امام بزرگوار در سامرا، و قبل از آنها هم حضرت جواد (ع) هم به نحوی، و حضرت رضا (ع) به نحوی، ارتباطات با مردم همین طور گسترش پیدا کرد.

بخشی از فصل «امام جواد، امام هادی و امام عسکری (ع)» کتاب انسان 250 ساله

 

مردم در زمان امام هادی و اما عسکری (ع) همواره با وکلا و نواب امامشان سر و کار داشتند. کسی اما را ندیده بود و چیزی از ایشان نشنیده بود. شرایط بسیار شبیه زمان غیبت بود و کارها به دست نواب انجام می شد. پس از شهادت این دو بزرگوار، غیبت صغری امام زمان (عج) آغاز گشت و ارتباط مردم با وکلا بود که آنها هم در صورت نیاز، تنها با نائب خاص امام ارتباط داشتند. پس از غیبت کبری هم که نیابت مستقیم اشخاص از حضرت حجت (عج) کنار رفت و علما، نیابت عام حضرت ولی عصر (عج) را بر عهده گرفتند. مردم به ایشان مراجعه می کردند و آنها هم به نیابت از حضرت، شئون اجتماعی امام را بر عهده گرفته بودند. در غربت تمام به هدایت مردم مشغول شدند و شیعیان را سرپرستی کردند. هرکدام باری از دوش دین برداشتند تا جبهه حق بتواند یک گام به جلو بردارد. این سهتی ها و مرارت ها و خون دل ها ادامه داشت تا به نائب کم نظیر حضرت حجت (عج)، امام خمینی (ره) رسید. او کسی بود که این درخت هزار و دویست ساله را به میوه نشاند و قیامی به تمامه مبتنی بر اسلام را آغاز نمود و با اتکال به خدای تعالی و اعتماد بر نیروی مردم ایران، انقلاب را به پیروزی رساند. خون میلیون ها مجاهد نستوه در بیش از یک هزاره بر پای این درخت ریخته شد تا بالاخره به ثمر بنشیند و انقلاب اسلامی به پیروزی برسد. بعد از آن هم هرچه گذشت نقش مردم بیشتر و بیشتر شد. درخت ریشه های خود را بیشتر و بیشتر در متن جامعه فرو برد و با تمام وجود تک تک اقشار مردم عجین شد.

از این به بعد هم شیوه ما همین است. فقط و فقط گوش به قرمان امام خامنه ای بودن است که مشکلات را حل و گره ها را باز می کند. برای سعادت آخرت باید گوش به فرمان امام زمان (عج) بود و برای این کار، گوش به سخنان رهبر معظم انقلاب داد. بیش از هزار سال مخلصین و ارادتمندان خاندان اهل بیت بر همین منوال پیش رفتند و ما هم باید همین گونه قدم برداریم. بعد از انقلاب، این مردم تازه طعم حضور در صحنه های سیاسی را چشیدند و از همه بیشتر، آن را در زمان انتخابات حس کردند. هر انتخاباتی که برگزار شد، بر قدرت و عظمت تشکیلات مردمی امام زمان (عج) افزود و عزت مکتب اهل بیت (ع) را به جهانیان نشان داد. اکنون نیز در آستانه انتخابات 12 اسفند، همه به مردم ایران نگاه می کنند تا ببینند که آیا این بار نیز ، خونی در رگ های تشکیلات عظیم شیعه خواهد دوید یا نه. وظیفه تک تک عاشقان امام زمان (عج) این است که مردم را به شرکت در انتخابات تشویق کنند و این وظیفه دینی را برای ایشان تشریح نمایند. بلاشک در روز قیامت، خدای متعال از ما سوال خواهد کرد که آیا نزدیکان خود را به شرکت باشکوه در انتخابات دعوت کردی یا نه؟ و اگر ما در انجام این امر خطیر کوتاهی کرده باشیم، چه جوابی خواهیم داشت؟ چه کسی در آن روز به داد ما خواهد رسید؟

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 بهمن 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

خطبه (39)

 

خطبه (39)  
و من خطبة له علیه السلام

مُنِیتُ بِمَنْ لَا یُطِیعُ إِذَا أَمَرْتُ وَ لَا یُجِیبُ إِذَا دَعَوْتُ لَا أَبَا لَكُمْ مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِكُمْ رَبَّكُمْ أَ مَا دِینٌ یَجْمَعُكُمْ وَ لَا حَمِیَّةَ تُحْمِشُكُمْ أَقُومُ فِیكُمْ مُسْتَصْرِخاً وَ أُنَادِیكُمْ مُتَغَوِّثاً فَلَا تَسْمَعُونَ لِی قَوْلًا وَ لَا تُطِیعُونَ لِی أَمْراً حَتَّى تَكَشَّفَ الْأُمُورُ عَنْ عَوَاقِبِ الْمَسَاءَةِ فَمَا یُدْرَكُ بِكُمْ ثَارٌ وَ لَا یُبْلَغُ بِكُمْ مَرَامٌ دَعَوْتُكُمْ إِلَى نَصْرِ إِخْوَانِكُمْ فَجَرْجَرْتُمْ جَرْجَرَةَ الْجَمَلِ الْأَسَرِّ وَ تَثَاقَلْتُمْ تَثَاقُلَ النِّضْوِ الْأَدْبَرِ ثُمَّ خَرَجَ إِلَیَّ مِنْكُمْ جُنَیْدٌ مُتَذَائِبٌ ضَعِیفٌ كَأَنَّما یُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ یَنْظُرُونَ

خطبه 39

 

بعضی چیزها را فقط می توان شنید. نمی توان نظری داد. آخر چه می شود گفت از خونی که به قلب مولا شد؟ فقط بای دزار گریست!!

 

پس از شنیدن تهاجم یكی از افسران معاویه، نعمان بن بشیر به عین التّمر، سرزمین آباد قسمت غربی فرات و كوتاهی كوفیان در سال 39 هجری در كوفه فرمود -


گرفتار كسانی شده‏ام كه چون امر می‏كنم فرمان نمی‏برند، و چون آنها را فرا می‏خوانم اجابت نمی‏كنند.ای مردم بی‏اصل و ریشه، در یاری پروردگارتان برای چه در انتظارید آیا دینی ندارید كه شما را گرد آورد و یا غیرتی كه شما را به خشم وا دارد

در میان شما به پاخاسته فریاد می‏كشم، و عاجزانه از شما یاری می‏خواهم، امّا به سخنان من گوش نمی‏سپارید، و فرمان مرا اطاعت نمی‏كنید، تا آن را كه پیامدهای ناگوار آشكار شد، نه با شما می‏توان انتقام خونی را گرفت، و نه با كمك شما می‏توان به هدف رسید.
شما را به یاری برادرانتان می‏خوانم، مانند شتری كه از درد بنالد، ناله و فریاد سر می‏دهید، و یا همانند حیوانی كه پشت آن زخم باشد، حركتی نمی‏كنید.

تنها گروه اندكی به سوی من آمدند كه آنها نیز ناتوان و مضطرب بودند،
«
گویا آنها را به سوی مرگ می‏كشانند، و مرگ را با چشمانشان می‏نگرند».

نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

مصاحبه با مقام معظم رهبری

مصاحبه با مقام معظم رهبری

سوال: چنانچه حضرتعالى مستحضرید اولین مبارزه‌ى مرحوم نواب صفوى پیش از آنكه جنبه‌ى سیاسى، نظامى داشته باشد جنبه‌ى فرهنگى داشت، به این معنى كه ایشان اولین مبارزه را با افكار كسروى شروع كرد، حالا از نظر حضرتعالى تأثیر این حركت در جامعه‌ى آن روز مخصوصاً در میان روشنفكران و علماء چگونه بود؟

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif
پاسخ: البته كارى كه ایشان در مقابل كسروى انجام دادند یك كار فرهنگى فقط نبود، اتفاقاً كار سیاسى، نظامى، فرهنگى بود. نظامى بود براى اینكه خب كسروى را مضروب كرد و بعد هم یكى از یاران ایشان كسروى را كشت یعنى دو مرتبه از طرف نواب، كسروى مورد حركت باصطلاح نظامى قرار گرفت. یكبار به وسیله‌ى خود ایشان كه با كارد حمله كرد، یكبار هم به وسیله‌ى مرحوم امامى، سید حسین امامى، كه با اسلحه زد و كسروى را عملاً نابود كرد. كار سیاسى هم بود، همانطور كه قبلاً هم گفتم، اصلاً ماهیت حركت ضد دینى كه كسروى هم یك تئوریسینها و طراحانش بود یك ماهیت سیاسى بود، هیچكس نمى‌تواند بگوید كسروى یك عنصر غیر سیاسى بوده، مگر كسى مى‌تواند چنین چیزى را بگوید؟ خود كسروى یك عنصرى بود كه اصلاً حركتش از آغاز، در مشروطیت و بعد از مشروطیت، تا آن روزى كه كشته شد یك حركت سیاسى بود و یكى از چهره‌هاى سیاسى ایران بود. پس مبارزه‌ى با كسروى فقط مبارزه‌ى با افكار ضد مذهبى او نیست، زیرا كه همان افكار ضد مذهبى هم یك حركت سیاسى بود و یك ریشه و منشأ سیاسى داشت. بنابراین كار مرحوم نواب به اعتقاد من كار مذهبى فقط نبود، كار مذهبى، سیاسى بود و به همین شكل هم منعكس شد.
البته در اینكه تأثیرش در روشنفكرهاى آن روز چگونه بود من مى‌خواهم بگویم آن زمان كه خب من نبودم، یعنى در صحنه نبودم و سن آن زمان هم اجازه نمى‌دهد كه از نزدیك آن زمان را درك كرده باشم، آن طور كه من بعدها فهمیدم دستگاه هم تبلیغات زیادى كرده بود. روشنفكرهاى آن روز هم با دین و مسائل دینى و هر جلوه‌ى دینى به شدت بد بودند، آن زمان هنوز تفكر قرن نوزدهمى اروپا كه معمولاً ما یك پنجاه سالى، صد سالى، شصت سالى بعد از اروپا همیشه روشنفكرهاى ما حركت مى‌كردند، آن روز هنوز در كشور ما در اواسط قرن بیستم، تفكر قرن نوزدهمى اروپا رایج بود، تفكر ضد دینى، دین را مسخره دانستن، هر چیز دینى را بدون هیچ دلیلى محكوم كردن رایج بود. در دوران بعد از رفتن پهلوى حتى در كشور ما ادامه داشت، لذا هر چیزى كه رنگ و بوى دین داشت، از نظر روشنفكرهاى آن روز بدون هیچ استدلالى مطرود بود و نواب كسى بود كه حركتش صددرصد نشان داده مى‌شد كه صبغه و انگیزه‌ى دینى دارد. لذا بود كه آنها قاعدتاً آن را نمى‌پسندیدند. در نوشته‌جاتى هم كه آن وقت روز، بعضى از روزنامه‌ها و همچنین محافل روشنفكرى آن روز برخوردى كه با این قضیه كردند نشان داد كه هیچ قبول ندارند مرحوم نواب را، تا مدتها كار را به جایى رسانده بودند و وضع تبلیغات علیه نواب را جورى حاد كرده بودند حتى گروههاى سیاسى غیرمذهبى، كه افراد مؤمن هم خیلى دوست نمى‌داشتند كه منتسب بشوند به جریان نواب، براى خاطر اینكه گفته مى‌شد آنها تروریستند و تروریسم غیر از یك حركت سیاسى سازمان یافته است و یك حالت پرهیز، پرهیز طبیعى را به زیان نواب و جریان فدائیان اسلام در خیلى‌ها بوجود آورده بودند تا سالها بعد. لذاست كه من تصورم این است كه كار مرحوم نواب از نظر روشنفكرهاى آن روز كار مطلوب و خوبى به حساب نیامد و تفسیر خوبى رویش گذاشته نشد.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 بهمن 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

خطبه 35 نهج البلاغه

خطبه 35 نهج البلاغه

پس از اطّلاع از ماجراى حكمیّت و نیرنگ عمرو عاص كه ابو موسى را فریب داد، و طبق شروطى كه براى حكمیّت قبول كردند عملى نشد امام این خطبه را در سال 38 هجرى ایراد كرد

پس از حمد و ستایش خدا، بدانید كه نافرمانى از دستور نصیحت كننده مهربان دانا و با تجربه، مایه حسرت و سرگردانى و سرانجامش پشیمانى است. من رأى و فرمان خود را نسبت به حكمیّت به شما گفتم، و نظر خالص خود را در اختیار شما گذاردم. (اى كاش كه از قصیر پسر سعد اطاعت مى‏ شد)  ولى شما همانند مخالفانى ستمكار، و پیمان شكنانى نافرمان، از پذیرش آن سرباز زدید، تا آنجا كه نصیحت كننده در پند دادن به تردید افتاد، و از پند دادن خوددارى كرد.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 بهمن 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

شاخص حکومت

شاخص حکومت

 

از وقتی کتاب انسان 250 ساله را خواندم... اصلا ولش کن. انسان 250 ساله را بخوان، دل بده و بخوان؛ آنگاه ببین که عوض می­شوی یا نه...

این هم خوشه ای از این خرمن:

 

کار مهم پیامبر خدا(ص)، دعوت به حق و حقیقت و جهاد در راه این دعوت بود. در مقابل دنیای ظلمانی زمان خود، پیامبر اکرم (ص) دچار تشویش نشد. چه ان روزی که در مکه تنها بود، یا جمع کوچکی از مسلمین او را احاطه کرده بودند و در مقابلش سرام متفکر عرب، صنادید قریش و گردن­کشان، با اخلاق­های خشن و با دست­های قدرتمند قرار گرفته بودند، و یا عامه مردمی که از معرفت نصیبی نبرده بودند، وحشت نکرد؛ سخن حق خود را گفت، تکرار کرد، تبیین کرد، روشن کرد، اهانت­ها را تحمل کرد، سختی­ها و رنج­ها را به جان خرید، تا توانست جمع کثیری را مسلمان کند؛ و چه آن وقتی که حکومت اسلامی تشکیل داد و خود در موضع رئیس این حکومت، قدرت را به دست گرفت...

این مخلوق بی­نظیر الهی، این انسان کامل که قبل از نزول وحی الهی به این مرحله از کمال رسیده است، از اولین لحظه بعثت، یک جهاد مرکب همه­جانبه دشوار را آغاز کرد و بیست و سه سال در نهایت دشواری این جهاد را پیش برد. جهاد او در درون خود، جهاد با مردمی که هیچ درکی از حقیقت نداشتند و جهاد با آن فضای ظلمانی مطلق بود...

اولین سلول­های پیکره امت اسلامی در همان روزهای دشوار مکه با دست توانای پیغمبر (ص) بنا شد؛ ستون­های محکمی که باید بنای امت اسلامی بر روی این ستون­ها استوار بشود؛ اولین مومنین، اولین ایمان­آورندگان، اولین کسانی که این دانایی، این شجاعت، این نورانیت را داشتند که معنای پیام پیغمبر (ص) را درک کنند و دل به او ببندند... این امت­سازی فقط سیاست نبود؛ یک بخشی از آن سیاست بود. بخش عمده دیگر آن، تربیت یکایک افراد بود... یک­یک دل­ها در زیر تربیت پیغمبر (ص) قرار می­گرفت. پیغمبر (ص) به یکایک ذهن­ها و خردها، دانش و علم را تلقین می­کرد...

سیره نبی اکرم در دوران ده ساله حاکمیت اسلام در مدینه، یکی از درخشان­ترین (و گزافه نیست اگر بگوییم درخشان­ترین) دوره­های حکومت در طول تاریخ بشری است... سیزده سال در مکه، فصل اول دوران نبوت پیامبر (ص)، مقدمه ده سال دوره مدینه، فصل دوم این دوران است. فصل دوم دوران شالوده­ریزی نظام اسلامی و ساختن یک الگو و نمونه از حاکمیت اسلام برای همه زمان­ها و دوران­های تاریخ انسان و همه مکان­هاست. البته این الگو، یک الگوی کامل است و مثل آن را دیگر در هیچ دورانی سراغ نداریم؛ لیکن با نگاه به این الگوی کامل، می­شود شاخص­ها را شناخت...

نظامی که پیغمبر (ص) ساخت، شاخص­های گوناگونی دارد که در بین آن­ها هفت شاخص از همه مهم­تر و برجسته­تر است. شاخص اول، ایمان و معنویت است. انگیزه و موتور پیش­برنده حقیقی در نظام نبوی، ایمانی است که از سرچشمه دل و فکر مردم می­جوشد و دست و بازو و پا و وجود آن­ها را در جهت صحیح به حرکت درآورد. پس شاخص اول، دمیدن و تقویت روح ایمان و معنویت و دادن اعتقاد  و اندیشه درست به افراد است، که پیغمبر این را از مکه شروع کرد و در مدینه پرچمش را بالا برد.

شاخص دوم، قسط و عدل است. اساس کار بر عدالت و قسط و رساندن هر حقی به حق­دار (بدون هیچ ملاحظه­ای) است.

شاخص سوم، علم و معرفت است. در نظام نبوی، پایه همه­چیز، دانستن و شناختن و آگاهی و بیداری است. کسی را کورکورانه به سمتی حرکت نمی­دهند؛ مردم را با آگاهی و معرفت و قدرت تشخیص، به نیروی فعال (و نه نیروی منفعل) بدل می­کنند.

شاخص چهارم، صفا و اخوت است. در نظام نبوی، درگیری­های برخاسته از انگیزه­های خرافی، شخصی، سودطلبی و منفعت­طلبی مبغوض است و با ان مبارزه می­شود. فضا، فضای صمیمیت و اخوت و برادری و همدلی است.

شاخص پنجم، صلاح اخلاقی و رفتاری است. انسان­ها را تزکیه و از مفاسد و رذائل اخلاقی، پیراسته و پاک می­کند؛ انسان با اخلاق و مزکی می­سازد؛... تزکیه، یکی از آن پایه­های اصلی است؛ یعنی یکایک افراد، کار تربیتی و انسان­سازی می­کرد.

شاخص ششم، اقتدار و عزت است. جامعه و نظام نبوی، توسری­خور، وابسته، دنباله­رو و دست حاجت به سوی این و آن درازکن نیست؛ عزیز و مقتدر و تصمیم­گیر است؛ صلاح خود را که شناخت، برای تأمین آن تلاش می­کند و کار خود را پیش می­برد.

شاخص هفتم، کار و حرکت و پیشرفت دائمی است. توقف در نظام نبوی وجود ندارد؛ به طور مرتب، حرکت، کار و پبشرفت است...

 

برگرفته از کتاب «انسان 250 ساله»

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

خطبه 27 نهج البلاغه

خطبه 27 نهج البلاغه

مّا بَعْدُ، فَاِنَّ الْجِهادَ بابٌ مِنْ اَبْوابِ الْجَنَّةِ، فَتَحَهُ اللّهُ لِخاصَّةِ
پس از حمد خدا، جهاد درى است از درهاى بهشت، كه خداوند آن را به روى اولیاء
اَوْلِیائِهِ، وَ هُوَ لِباسُ التَّقْوى، وَ دِرْعُ اللّهِ الْحَصینَةُ، وَ جُنَّتُهُ الْوَثیقَةُ.
خاصّ خود گشوده، جهاد جامه پرهیزگارى، زره استوار، و سپر مطمئن خداست.

مَنْ تَرَكَهُ رَغْبَةً عَنْهُ اَلْبَسَهُ اللّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمْلَةَ الْبَلاءِ،
هر كس آن را از باب بى اعتنایى ترك كند خداوند بر او جامه ذلت بپوشاند، و غرق بلا نماید،
وَ دُیِّثَ بِالصَّغارِ وَالْقَماءَةِ، وَ ضُرِبَ عَلى قَلْبِهِ بِالاِْسْهابِ،
و به ذلّت و خوارى و پستى گرفتار آید، بر دلش پرده هاى بى عقلى زده شود،
وَ اُدیلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْییعِ الْجِهادِ، وَ سیمَ الْخَسْفَ، وَ مُنِعَ النِّصْفَ.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

خطبه 25 نهج البلاغه

خطبه 25 نهج البلاغه

واقعا چه می توان گفت از شدت تنهایی علی (ع)؟ اوصاف سربازان دشمن چگونه است و اوصاف سربازان خودی؟ نکند من هم مصداق جمله آخر باشم و خود ندانم...

وَ إِنِّی ـ وَاللهِ! ـ لاََظُنُّ أنَّ هؤُلاءِ الْقَوْمَ سَیُدَالُونَ مِنْکُمْ بِاجْتِماعِهمْ عَلَى بَاطِلِهمْ، وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ، وَ بِمَعْصِیَتِکُمْ إِمَامَکُمْ فِی الحَقِّ، وَ طَاعَتِهِمْ إِمَامَهُمْ فِی الْبَاطِلِ وَ بِأَدَائِهِمُ الاَْمَانَةَ إِلَى صَاحِبِهِمْ وَ خِیَانَتِکُمْ، وَ بِصَلاَحِهِمْ فی بِلاَدِهِمْ وَ فَسَادِکُمْ، فَلَوِ ائْتَمَنْتُ أَحَدَکُمْ عَلَى قَعْب، لَخَشِیْتُ أَنْ یَذْهَبَ بِعِلاَقَتِهِ.

 

به خدا سوگند! یقین دارم که این گروه (ستمگر و خونخوار) به زودى، بر همه شما مسلّط مى شوند و حکومت را از شما خواهند گرفت، به خاطر این که، آنها، در امر باطل خود، متّحدند و شما، در امر حق خود، پراکنده اید. شما، از پیشواى خود، در امر حق، نافرمانى مى کنید، در حالى که آنها، در امر باطل، مطیع فرمان پیشواى خویش اند. آنها، نسبت به رئیس خود، اداى امانت مى کنند، در حالى که شما، خیانت مى کنید. آنها، در اصلاح شهرها و دیار خود مى کوشند، در حالى که شما، مشغول فسادید. من، چگونه مى توانم به شما اعتماد کنم، در حالى که اگر قدحى را به رسم امانت به یکى از شما بسپارم، از آن بیم دارم که دسته، یا بندِ آن قدح را برباید.

نوشته شده در تاریخ شنبه 17 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

زن تاریخ

زن تاریخ

 

از وقتی کتاب انسان 250 ساله را خواندم... اصلا ولش کن. انسان 250 ساله را بخوان، دل بده و بخوان؛ آنگاه ببین که عوض می­شوی یا نه...

این هم خوشه ای از این خرمن:

 

قبل از حرکت به کربلا، بزرگانی مثل ابن عباس و ابن جعفر و چهره­های نام­دار صدر اسلام، که ادعای فقاهت و شهامت و ریاست و آقازادگی و امثال این­ها را داشتتند، گیج شدند و نفهمیدند چه کار باید بکنند. ولی زینب کبری گیج نشد و فهمید که باید این راه را برود و امام خود را تنها نگذارد و رفت... در آن ساعت­های بحرانی که قوی­ترین انسان­ها نمی­توانند نمی­فهمند چه باید بکنند، او فهمید و امام خود را پشتیبانی کرد و او را برای شهید شدن تجهیز نمود. بعد از شهادت حسین بن علی (ع) هم که دنیا ظلمانی شد و دل­ها و جان­ها و آفاق عالم تاریک گردید، این زن بزرگ یک نوری شد و درخشید. زینب به جایی رسید که فقط والاترین انسان­های تاریخ بشریت (یعنی پیامبران) می­توانند به آن­جا برسند.

واقعا کربلا بدون زینب کربلا نبود. عاشورا بدون زینب کبری آن حادثه تاریخی ماندنی نمی­شد. آن­چنان شخصیت دختر علی (ع) در این حادثه از اول تا آخر، بارز و آشکار است که انسان احساس می­کند یک حسین دوم است در پوشش یک زن، در لباس دختر علی. غیر از اینکه اگر زینب نبود بعد از عاشورا چه می­شد، شاید امام سجاد هم کشته می­شد، شاید پیام امام حسین (ع) به هیچ­کس نمی­رسید...

من تصور می­کنم وضعیتی که آن روز برای زینب وجود داشته یک وضعیت استثنایی است. هیچ­کدام از زن­ها را و حتی امام سجاد (ع) را نمی­توانیم با وضع زینب (س) مقایسه کنیم وضعشان را. بسیار وضع زینب (س)، وضع سخت و طاقت­فرسایی بوده... این خیمه­گاه و اردوگاهی که در او هشتاد نفر، هشتاد و چهار نفر زن و بچه هستند و در میان یک دریای دشمن محاصره­اند، این­ها چقدر کار دارند؛ بعضی تشنه­اند، بعضی گرسنه­اند، یا بشود گفت همه تشنه­اند و همه گرسنه­اند، دل­ها همه لرزان و خائف است، جسدهای شهدا همه قلم­قلم شده روی زمین افتاده است، بعضی برادر این­هایند، بعضی فرزندان این­هایند. به هر حال یک حادثه بسیار تلخ و وحشت­آوری است. یک نفر باید این جمعیت را جمع کند. آن یک نفر زینب است...

این که گفته می­شود در عاشورا، در حادثه کربلا، خون بر شمشیر پیروز شد (که واقعا پیروز شد) عامل این پیروزی، حضرت زینب بود؛ و الا خون در کربلا تمام شد. حادثه نظامی با شکست ظاهری نیروهای حق در عرصه حق به پایان رسید؛ اما آن چیزی که موجب شد این شکست نظامی ظاهری، تبدیل به یک پیروزی قطعی دائمی شود، عبارت بود از منش زینب کبری؛ نقشی که حضرت زینب به عهده گرفت؛ این خیلی چیز مهمی است...

او زن تاریخ است؛ این زن، دیگر ضعیفه نیست. نمی­شود این زن را ضعیفه دانست. این جوهر زنانه مومن ، این­جور خودش را در شرایط دشوار نشان می­دهد. این زن است که الگوست؛ الگو برای همه مردان بزرگ عالم و زنان بزرگ عالم. انقلاب نبوی و انقلاب علوی را آسیب­شناسی می­کند؛ می­گوید شما نتوانستید در  فتنه، حق را تشخیص بدهید؛ نتوانستید به وظیفه­تان عمل کنید؛ نتیجه این شد که جگرگوشه پیغمبر سرش بر روی نیزه رفت. عظمت زینب را این­جا می­شود فهمید.

 

برگرفته از کتاب «انسان 250 ساله»

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

خطبه (21)

خطبه (21)-در توجه به قیامت

 

فَإِنَّ الْغایَةَ أَمامَكُمْ، وَ إِنَّ وَراءَكُمُ ‏السَّاعَةَ ‏تَحْدُوكُمْ‏، ‏تَخَفَّفُوا تَلْحَقُواْ، فَإِنَّما یُنْتَظَرُ بِأَوَّلِكُمْ اخِرُكُمْ.

یامت پیش روى شما و مرگ در پشت سر، شما را مى‏راند، سبكبار شوید تا برسید، همانا آنان كه رفتند در انتظار رسیدن شمایند.

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

حیوان با وجدان تر است یا صهیونیست!؟

حیوان با وجدان تر است یا صهیونیست!؟

 

از دست ندهید... یادتان نرود باورتان بشود!

 

 

منبع:؛

 

http://amwaj.mihanblog.com/post/30

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

بنیوشید پند بزرگ امیر المونین (ع) را

بنیوشید پند بزرگ امیر المونین (ع) را... قیامت در پیش است!

 

فَاِنَّكُمْ لَوْ عایَنْتُمْ ما قَدْ عایَنَ مَنْ ماتَ مِنْكُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ اَطَعْتُمْ، وَلكِنْ مَحْجُوبٌ عَنْكُمْ ما قَدْ عایَنُوا، وَ قَریبٌ ما یُطْرَحُ الْحِجابُ.



اگر شما آنچه را مردگان شما دیدند مشاهده مى كردید به شیون مى نشستید و اندیشناك مى شدید،

و مستمع حق گشته به اطاعت برمى خاستید، ولى آنچه آنان دیدند از دید شما پوشیده است، و به زودى

پرده ها برداشته مى شود.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

مسابقه تا این جای داستان

مسابقه تا این جای داستان

 

جواب سوال زیر را در قسمت نظرها بگذارید.

با تشکر

سوال: به هرکدام از شخصیت­های این داستان، چه نمره­ای می­دهید؟ (حتما دلایل خود را بنویسید.)

حسن

 

مادر حسن

 

پدر حسن

 

محمد

 

مادر محمد

 

پدر محمد

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

ول که نکرد (3)

ول که نکرد (3)

 

حال خاصی داشتم. همه­چیز سر جایش بود؛ عالی عالی! همه کارها همان­طور که من می­خواستم پیش می­رفتند. مامان چند لحظه ساکت شد. بعد ناگهان در را با قدرت کشید. در تا یک­سوم باز شد. فکر کردم که الآن است که همه­چیز خراب شود. اما در ایستاد. حتی مقدار کمی برگشت. مامان کمی کلافه شد. فهمید که این­طوری نمی­توان کاری کرد. سرش را جلو اورد تا از لای در مرا ببیند. اما من به سرعت نزدیک لولا رفتم. دستم را روی سر دیگر طناب گذاشتم. مامان مرا ندید. گفت: «کجا رفتی؟ این چه بازیه درآوردی؟»

-        دختره حالش خوبه. من فکر می­کردم یه بلایی سرش بیاد، اما هیچیش نشد. چند تا زخم بود که سریع خوب شد.

-        حسن درو باز کن. کار دارم حسن!

-        اصلا ممد و دختره هیچی. پشت درو که می­تونی یه نگاه بندازی.

مامان سر را کمی بیرون کشید و سعی کرد تا پشت در را ببیند طناب را دید. «این چیه دیگه؟»

اما من تسلیم نشدم. طناب را باز نکردم. این بار سرش را عقب کشید و تا می­توانست خود لای در کشید. حالا هم من را می­دید و هم طناب را و هم لباس را. «قشنگه؟»

-        قشنگه. خریدیش؟

-        پس چی؟

-        با کدوم پول؟

-        حالا بیا ببینش. بعدا ضدحال بزن.

دست دراز کرد و یک از گیره­ها را باز نمود. من هم گیره دیگر را برداشتم. لباس را برداشت پشت در، روبه­رویش گرفت. از طرح و رنگش خوشش آمد. همان نگاه اول فهمیدم. دو سر طناب را باز کردم. مامان هم بیرون آمد. وقتی «دستت درد نکنه» را گفت، لذت بردن اسی سی برابر شد. کافی بود خدا دو تا بال برایم می­فرستاد تا از همان پنجره اتاقم بپرم. خانه کمی کار داشت. مامان یک لیوان چای برای خودش ریخت. من نخوردم. اول گفتم می­خورم، تا اشتهاش کور نشود. ولی بعد گفتم که نمی­خواهم. روی مبل نشست. لباس در یک دستش بود و چای، در دست دیگرش. من هم روبه­رویش نشستم؛ یک مبل دیگر. تا چای سرد شود، لباس را خوب نگاه کرد و با من هم حرف زد. می­خواست چایش را به لبش نزدیک کند که یاد پولش افتاد. «از کجا آوردی؟ تو که اهل ذخیره پول نبودی؟»

پاپی شد. اولش فکر می­کردم که سوال مهمی نباشد. خواستم که جوابی الکی بدهم. ولی قضیه کم کم جدی شد. گیر داد که بداند پولش از کجا آمده است. خیلی سعی کردم تا طفره بروم. می­دانستم از این بازی­ها خوشش نمی­آید. مشغول کار شده بود. می­خواست خانه را جارو بزند. دست به کار شد. هم کار می­کرد و هم من را سوال­پیچم می­کرد. عادت داشت قبل جارو، جاهایی که آشغال جمع می­شد را تمیز کند. اول همه­ی آشغال­ها را می­ریخت وسط و بعد همه­جا را یک­ضرب جارو می­زد. تقریبا هر دوهفته یک بار، این برنامه را داشت. «خب یه کلمه بگو خیالمو راحت کن دیگه. دزدی که نکردی، کردی؟»

اونی که مدعی بود عاشقته...

چقدر خوش­حال شدم. می­توانستم به بهانه تلفن مدتی از زیر بار سوال در بروم. پژمان بود. مادر هم ساکت شد. من هم گوشی را جواب دادم. «یعنی چی؟ درست شمردی؟... من همه­اش رو دادم... من چه می­دونم کجاست؟... تو جیبت جا نذاشتی؟» حواسم به کلی از مامان پرت شده بود. حال پژمان گرفته شده بود و دو تا تیکه هم بار من کرد. دکمه قرمز را که زدم، دو تا ناراحتی داشتم. باید همه­جا را می­گشتم. از آن­طرف، سوال­های مامان هم شروع می­شد. تا برگشتم به سمت جا لباسی بروم، مامان را دیدم که دو قدم آن­طرف­تر ایستاده بود. خشکم زد. فقط دست مامان را نگاه می­کردم. نگاه مامان هم به دست خودش بود. ناگهان سرش را بلند کرد و نگاهش را مانند سپاه ابرهه به سمتم روانه کرد؛ سنگین و غیر قابل تحمل. کیفم را خالی کرده بود. همیشه قبل از جارو زدن این­کار را می­کرد. وسائل را که بیرون ریخته بود، چشمش همانی را دید که قرار بود من به دنبالش بگردم.

-        این چیه؟

-        خب...

-        برنده شدی؟ آره؟

من تا مدتی چیزی نگفتم. شروع کرد به سوا کردن. نه یکی، نه دو تا... بعد هم صدایش را بالا برد. با این همه تا ان­جا را تحمل کردم. اما  ناگهان...

شروع کرد به گریه کردن. رفت گوشه اتاق خودش و در را تا نیمه بست. صدای گریه­اش از هر فحشی بدتر بود. می­خواستم سرم را محکم به دیوار بکوبم... نفهمیدم چطور شد که پشت در اتاقش رفتم. نمی­دانستم به غلط کردن بیفتم، یا اینکه داد و بیداد راه بیندازم. سرم سنگین شده بود. اول آرام صحبت کردم تا حساسیتش کم شود. اما گریه ادامه داشت. بعد صدایم را بالا بردم و از پدر محمد گفتم. «ما هر کاری می­کنیم شما یه گیری میدین. می­دونی بابای ممد چی­کار کرد؟ هیچی! یکی همون­جا زد زیر گوشش، یکی هم بعدا موقعی که ممد می­خواست بره اردوی مدرسه. همین. حتی وقتی پول دوا درمون دختره رو داد، هیچ کاری باهاش نداشت. بعد دو هفته هم سوئیچ موتور رو داد مامان ممد، تا بده دستش. نه دختره چیزیش شد، نه ممد. الکی سر هیچی هم بهونه نگرفتن که «تو حق نداری»، «تو حق نداری.» همش گیر...»

-        خب برو پسر همون مامان و بابا باش.

این را که گفت، دنیا روی سرم خراب شد. نفس کش آمد و چشمتنم قرمز گشت. مشت محکمی به دیوار زدم و به سمت اتاقم رفتم. لباس پوشیدم و بیرون زدم. در خیابان ول می­گشتم تا اینکه ساعت 12 شد. اول خوش گذشت. رفتم سراغ امیر، داداش عباس، یک دل سیر اذیتش کردم. سه سال از ما کوچک­تر است. بعد هم رفتم پارک. تا 9:30 را یک­طوری گذراندم. اما بعد از آن... تنها که شدم، هزار تا فکر و خیال کردم. یک وقت به مامان و بابا ایراد می­گرفتم، یک موقع به خودم. یک موقع می­زدم به خیالات تا سرم را گرم کنم. چه شبی بود آن شب! جانم به لبم رسید. بالاخره تصمیم گرفتم که به خانه برگردم. به زور گام برمی­داشتم. هم نمی­توانستم نروم، هم نمی­توانستم بروم. با چه سختی وحشتناکی به در خانه رسیدم!

ولی همه­ی آن­ها یک طرف، وارد خانه شدن هم طرف دیگر... بابا هم فهمیده بود و همراه مامان، منتظرم بود. ان یک سیلی که از بابا خوردم، کم­ترین جای دردناکش بود. چه شبی بود آن شب، چشمتان روز بد و شب بد را نبیند!...

ساعت یک بود که همگی به رخت­خواب رفتیم. من که خوابم نبرد. تا 3 بیدار بودم. مامان هم نخوابید. گریه می­کرد. البته صدای گریه­اش نمی­آمد. ولی صدای گاه­گاه بغض یا ناله­ی سکسکه­مانندش نشان می­داد که دارد گریه می­کند. از بابا هیچ صدایی نمی­آمد، ولی خواب­آلودگی صبح و چشمان سرخش نشان می­داد که او هم دیر خوابیده است. چه رنگی داشت آن لباس! تمام روز و شب آن هفته را برایم سیاه کرد!!!

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 10 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

قرآن در نگاه امیرالمومنین (ع)

قرآن در نگاه امیرالمومنین

 

وَ اِنَّ الْقُرْآنَ ظاهِرُهُ اَنیقٌ، وَ باطِنُهُ عَمیقٌ،
قرآن ظاهرش زیبا، و باطنش عمیق و ناپیداست،
لاتَفْنى عَجائِبُهُ، وَ لا تَنْقَضى غَرائِبُهُ

شگفتى هایش تمام شدنى نیست، و غرائبش پایانى ندارد،

وَلا تُكْشَفُ الظُّلُماتُ اِلاّ بِهِ.
و تاریكیها جز با قرآن از فضاى حیات زدوده نگردد.

نوشته شده در تاریخ جمعه 9 دی 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic