... ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت

 

... ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت

 

محمد قائم خانی

 

اوضاع مدینه به هم ریخته است. همه چیز تحت الشعاع حادثه­ای است که چندی بیش از آن نمی­گذرد.

-        علی جانشینش شده است.

-        از اول هم معلوم بود که چنین می­شود.

-        نه، این همه شیخ و بزرگ که دور و برش بودند،...

-        او هیچ­گاه با شیوخ و روسا و بزرگان رابطه خاصی نداشته است.

-        خجالت بکشید. شما درباره پیامبر حق (صلی ا... علیه و آله و سلم) چنین سخن می­کنید؟ چرا حرمت ایشان را نگه نمی­دارید.

نه بزرگان، که همه مردم، التهاب و شگفتی فضا را درک می­کنند. در مدینه چه خبر است؟

اوضاع مدینه به هم ریخته است. همه چیز تحت الشعاع حوادثی است که چندی بیش از وقوع آنان نمی­گذرد. اصلاً خود انزال سوره مائده که تا همین اواخر ادامه داشت، اوضاع را به شکل خاصی درآورد. مردم هر از چند گاهی، آیاتی می­شنیدند با تکرار لغاتی خاص؛ که همه­چیز را به هم می­ریخت. چه پژواک عجیبی داشت در گوش مردم: «نعمت، اهل کتاب، ولی، نعمت، یهودیان،...» بعد علی (علیه السلام) به مأموریت یمن فرستاده شد. هنوز به سفر بود که موسم حج رسید. خبر، تمام حجاز را به هم ریخت: «این، حج آخر است...» حجۀ الوداع اوضاع را پیچیده­تر کرد.

-        چرا حج آخر؟

-        یعنی...

خود سفر کم التهاب داشت، توطئه منافقین هم مزید بر علت شد. قصد کشتن رسول آخرین، آن هم دو بار؟ مگر چه شده بود؟ چرا منافقین چنین به تکاپو افتاده بودند؟ و حادثه اصلی... اعلام جانشینی علی بن ابی­طالب (علیه السلام) توسط رسول حق (صلی ا... علیه و آله و سلم) در راه برگشت. چندی نبود که حج تمام شده و مردم به مدینه رسیده بودند، که باز هم دستوری جدید آشفاگی­ها و شگفتی­ها را بیشتر کرد. هنوز تبعات این دستور به جای است. در مدینه چه خبر است؟

اوضاع مدینه به هم ریخته است. همه چیز تحت الشعاع دستوری است که چندی بیش از صدور آن نمی­گذرد. خبر تازه از دهان مردم افتاده است: «سپاه اسلام باید به سرکردگی اسامه سوی روم حرکت کند.»

-        کجا؟ روم؟

-        آری.

-        دستور پیامبر (صلی ا... علیه و آله و سلم) است؟ آن هم در این اوضاع؟

-        بـَـَـَـلـِـِه، آن هم با چه تأکیدی! «لعنت بر کسی که از سپاه اسامه سرپیچی کند.»

-        این را خود پیامبر (صلی ا... علیه و آله و سلم) فرموده­اند؟

عده­ای رفته­اند و عده­ای مانده­اند. سپاه در بیرون شهر اردو زده و در حال سامان دادن به امور است که خبری جدید... در مدینه چه خبر است؟

اوضاع مدینه به هم ریخته است. همه چیز تحت الشعاع بیماری حبیب آفریدگار است. پیچیدگی اوضاع جامعه کم نبود که بیماری به سراغ تن شریف پیامبر آمد. آری تن شریف، و نه چون ادعای موهن آن... آن جمله باورنکردنی را که به امین وحی بگویند، دیگر حرمت چه چیزی باقی  می­ماند؟ مگر چه می­خواست؟ می­خواست بنویسد آنچه را که جلوگیری می­کرد از فتنه پیش روی امت. چرا مانع اجرای دستور شدند؟

و در میانه این همه آشوب و تنش و بلوا، قابض الارواح، روح ملکوتی پیامبر موعود را به آسمان­ها برد. بسته شد، راه وحی بسته شد! حال چه کند بشر با آسمان در بسته؟

مردم در فضای غبارآلود شهر غوطه می­خوردند که رحلت پیامبر (صلی ا... علیه و آله و سلم)، همه را در انفعالی عظیم فرو برد. حالا آن که به تازگی، به جانشینی حضرت ایشان منصوب شده، به کار غسل و کفن رسول اعظم است. اما گروهی بزرگ از صحابه، ساعتی از رحلت جانگدازش نگذشته، به کار تعیین جانشین مشغول شده­اند. چه کنند مردم مدینه؟ این چه فتنه عظیمی است که چون شب سیاه به ایشان روی آورده است؟ در مدینه چه خبر است؟؟؟

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 بهمن 1389    | توسط: مخف    |    | نظرات()

و قلبی که به درد آمد

و قلبی که به درد آمد

دیگر  چه چیزی مانده است؟ دیگر چه چیزی مانده که زیر پای وقاحت شان له نشده باشد؟ دیگر چه چیزی مانده است که باید برای آن فریاد زد ولی مردم تحمل کرده اند؟ آنها تا کجا قصد رفتن دارند و صبر ما را تا کجا می پندارند؟ نکند هنوز هم باید گفت قصد اعتراض داشته اند؟ مگر عاشورا شبیه 16 آذر (روز دانشجو) است که بهانه راه پیمایی دارند؟ پرچم «یا حسین» را در عاشورا پاره کنند و سپس بگویند این در درگیری با پلیس و لباس شخصی ها اتفاق افتاده است!

مگر این مردم چه گناهی مرتکب شدند که باید این همه تاوان پس بدهند؟ مردم به یک نفر برای ریاست جمهموری رای مثبت دادند و به دیگری رای منفی، همین. درگیری طولانی پس انتخابات، تخریب لوازم عمومی و خصوصی، ایجاد فضای تردید و مهمتر از آن بدبینی شدید، ایجاد دودستگی و شکاف در میان مردم، توهین به آرمان ظلم ستیزانه آنها در 13 آبان، متشنج کردن فضای دانشگاه ها، اهانت به مراد مردم خمینی کبیر (ره) و آخر سر هم فاجعه ای که بزرگترین داغ ها را بر قلب ملت گذارد به چه جرمی بر این مردم تحمیل شد؟ به جرم حفاظت از جمهوریت نظام! که خود آقایان هم می دانند که ضامن بقای اسلامیت کشور همین جمهوریت است. مبادا کسی فکر کند که منظور از «جمهوری ایرانی» حذف اسلامیت نظام به وسیله جمهوریت است. اگر کسی واقعا به دنبال «جمهوری ایرانی» باشد، به همین «جمهوری اسلامی» می رسد. چراکه ایرانیان آماده فداکاری در راه اسلام اند! جمهوری ایرانی دشمنی با اسلامیت و جمهوریت نظام است، همزمان. جمهوری ایرانی پشت پرده حکومت پادشاهی کثیفی است که قرار بود با کنار زدن اسلام از حکومت، سایه شوم دیکتاتوری را بار دیگر بر سر مردم زخم خورده از سلطنت بگستراند.

بگذریم. سوال این است که چه کسی این بلا را بر سر ما آورد؟ یک جواب سطحی این است که اینها همه بی دین اند و سر در خور آمریکا دارند؟ این جواب برای آنها که می خواهند در بروند. اما به آن که واقعیت را می خواهد چه باید گفت؟ صحنه های پخش شده از صدا و سیما مربوط به گستاخان شان بود اما واقعیت این است که در این اتفاقات مدعیان دین داری هم حضور داشتند! حتی بعضی هاشان شب های محرم را عزاداری هم کرده بودند!! و این نه جای تعجب دارد برای کسی که تاریخ کربلا را شنیده است. چه کسی مقصر است؟

می توان همه تقصیرها را بر گردن استکبار انداخت، مثل همیشه. و خود را تبرئه کرد، باز هم مثل همیشه. اما واقع امر چیز دیگری است؟ واقعیت آن است که آن روز که امر به معروف و نهی از منکر را با همه اهمیتش ترک کردیم باید منتظر چنین روزی هم می شدیم. واقعیت آن است که آن روز که به بهانه سازندگی، همه آنچه از جنگ مانده بود را کنار زدیم و با فارغ التحصیلان اروپا و آمریکا و کانادا مشغول اداره مملکت گشتیم، باید فکر امروز روزی را هم می کردیم. واقعیت آن است که وقتی تمام فرهنگ کشور را تقدیم هنرمندانی کردیم که جز غرب و جایزه های چشم نواز جشنواره های آنان قبله و کعبه دیگری ندارند، باید صابون چنین هتک حرمت هایی را به تنمان مالیدیم. وقتی آن همه فریاد ولی فقیه را در مورد شبیخون فرهنگی چیزی شبیه شعارهای دهان پرکن سیاسیون خودمان حس کردیم، باید پیش بینی امروزمان را نیز می نمودیم. وقتی برای شناخت رفتار جامعه خودمان در تمام دانشگاه ها، حتی دانشگاه امام حسین (ع)، سراغ ماکس وبر و پوپر و ... را گرفتیم باید پی بی اعتبار شدن عاشورای امام حسین (ع) را هم به خودمان می مالیدیم. وقتی مردم را در ادارات بر اساس پول جیبشان دسته بندی کردیم و شیر نفت را مستقیم در حلقوم اندکی بالانشیم تهرانی باز نمودیم، باید به پیسی خوردن امروزمان را هم به حساب می آوردیم.

هنوز برای توبه دیر نشده است. هنوز راه امر به معروف و نهی از منکر باز است؟ هنوز ولی در حال دفاع از اسلام می باشد و راه برای اطاعت مفتوح. هنوز هم می توان راه و رسم کسب حلال را آموخت. هنوز می توانیم به انتظارمان روحی دوباره ببخشیم و وارد خیمه صاحب الزمان (عج) شویم. راستی فکر کردیم که چه آمد بر سر قلب خونین خون خواه حسین (ع) در عاشورای سال گذشته؟

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 بهمن 1389    | توسط: مخف    |    | نظرات()

صدا و سیما و مسیحی که زینب ندارد

 

صدا و سیما و مسیحی که زینب ندارد

محرم است و همه ایران در تکاپوی عزاداری برای سالار شهیدان. که این سرزمین چشمه محبت خاندان رسول است... صدا و سیما هم از این شور و احساس بی نصیب نیست. هر شبکه ای برنامه ای دارد؛ سریال، گفتگو، پخش مداحی، سخنرانی  و و و ...

خوش حال اند؛ مدیران فرهنگی مملکت. خوشحال اند از این همه! فعالیتی که برای پسر فاطمه (س) انجام می دهند. «این حجم از برنامه عاشورایی در کدام رسانه دیگری جز صدا و سیمای ما پخش می شود؟» من هم یکی از همین مخاطبانم و می شنوم آنچه دل و زبان آقایان می گوید. نمی توانم ساکت بمانم: من که عاشورایی در صدا و سیما نمی بینم! اشتباه فکر نکن، صدای من و تو به تلوزیون نمی رسد. ولی اگر می رسید فکر می کنی چه جوابی می دادند؟ بگذریم، وقت تنگ است و حرف بسیار. فعلاً من از برنامه های محرم سیما می گویم، در معرض نقد و نظر شما. که الباقی همه فسانه است ...

حسینی که در این رسانه قرار دارد برای من نامأنوس است. حسین رسانه ملی اصلا شبیه آن که ما مردم می شناسیم نیست، فاصله زیادی با شهید سال 61 هجری در بیابان سوزان کربلا دارد. البته شباهت های زیادی هم دارد اما مطمئنم که او هم نیست. باور ندارید؟ شباهت هاشان که معلوم است. هر دو پسر پیغمبرند، هر دو امام سوم شیعیان اند، هر دو فرزند علی و زهرا هستند، هر دو در نینوا مدفون اند، ... اما یک فرق مهم باعث می شود تا من و تمام سینه زنان شهید غریب اسلام یقین کنیم که این حسین همان امام سوم ما نیست! این حسین، شناسنامه ایست و امام ما حقیقتی است در دل ما.

حسین شناسنامه ای صدا و سیما خوب حرف می زند. از همه چیزهای خوب می گوید. حتی سخن از جهاد و امر به معروف و نهی از منکر هم می گوید. اما در زندگی مردم و از جمله خود سیما اثری ندارد. زندگی سیما، سریالی است که پخش می کند. زندگی سیما آن مجری برنامه زنده مذهبی است که عین یک ربات روی صندلی می نشیند و حرف های خوبی می زند اما هیچ کس او را «نوکر دستگاه امام حسین (ع)» نمی داند، او اجرا می کند نه نوکری. زندگی سیما آن کارشناسی است که قرار است از دل حادثه کربلا فرهنگ خودی بیرون بکشد اما درنهایت فقط بلندگویی می شود برای فرهنگ نحس غربی، البته با لباسی از عزای محرم!

حسین ما اما خواب از چشم ما ربوده است. اگر حسین (ع) ما نبود ما چه مرضی داشتیم که یک دهه، «زندیگیمان» را تعطیل کنیم؟ اگر امام سوم ما نبود، چه چیز ما را به هر چه حقیقت است پیوند می داد و چه چیز ما را از هرچه باطل است بیزار می ساخت؟ اگر سالار شهیدان نبود ما به چه امیدی با دست خالی پشت سر خمینی می ایستادیم؟ که حکومت شاه، حکومت طاغوت است. اگر سرور آزادگان تاریخ نبود چه چیز ما را با شوق به زیر شنی های تانک های دشمن بعثی می فرستاد؟ که صدام اجیر شده شیطان بزرگ است؟ و اگر پسر علی، امیر مومنان (ع) نبود چه چیز باعث می شد از غم برادرانی که در یمن به جرم ایمان، پاره پاره می شوند خواب نداشته باشیم؟ که هواپیماهای وهابیون بی شرف و آمریکاییان بی حیثیت، تن کودکان بی پناه صعده را می درد.

حسین صدا و سیما چون مسیح عیسویان است. که فقط موعظه می کند، که فقط لبخند می زند، که همه رنجها را تحمل کرده تا دیگران راحت باشند، که بالای صلیب رفته تا بنی اسرائیل به خدا نزدیک گردند. اما مسیح (ع) هم برای ما حسینیان مردی دیگر است. مسیح (ع) ما موعظه می کند و ثروتمندان را انذار می دهد. مسیح (ع) ما به پابرهنگان و ستمدیدگان لبخند می زند و در عوض در برابر رومیان کافر عبوس و شدید است. مسیح (ع) ما همه رنجها را تحمل کرده تا حساب روحانیون دنیا پرست یهود را از دین خالص موسی (ع) جدا کند. مسیح (ع) ما تا بالای صلیب رفتن را به جان خریده است تا قبل از آمدن محمد مصطفی (ص)، هر که هوس پیمودن راه خدا را دارد تکلیف خویش را با جهاد مشخص کند. البته خدا عیسی بن مریم (س) را به آسمانها برد، اما حسین بن علی (ع) ... چه کسی چون حسین وعده را با خدای خویش به پایان رسانید؟ هیچ کس. حتی انبیاء الولعزم هم تظاره گر صحنه آرایی حسین (ع) در کربلا هستند.

راستی چرا حسین صدا و سیما شبیه عیسی غرب گشته است؛ بی آزار و قدیس! چرا حسین آنها خواب از دیدگان میراث خوران شهیدان نمی رباید اما آن ابی عبدا... که روح ا...الموسوی به ما شناساند خواب از چشم همه مستکبران عالم می رباید؟ چرا حسین (ع) اسلام ناب محمدی (ص) همه زندگی ما را جهت می بخشد ما حسین اسلام اشرافیت و تن پروری هیچ کاری به کسب و خواب و خوراک پیروان خویش ندارد؟

شما نیز بگردید. اصلاً همین الآن خواندن ادامه نوشته را رها کنید و پاسخ این سوال را بیابید؟ اما من جواب خویش می گویم. شاید حقیقت همین باشد: «حسین (ع) اسلام نابی که رسول خدا (ص) آورد زینب (س) دارد» ولی حسین سیما چنین خواهر و پیامبری ندارد! به حسین سیما بنگرید، اگر زینب را دیدید. اگر هم زینب باشد، حسین را نخواهید یافت. آخر چه کنند با زینب که هیبتش تمام کاخ یزید را به بازیچه می گیرد؟ آخر چه کنند با زینبی که کربلا را تفسیر کرده است و تکلیف همگان را معین نموده؟ آخر چه کنند زینبی که بزرگترین مستکبر زمانه را چون موشی ضعیف در پیش چشم اطرافیانش تحقیر نمود؟

حسین اگر تنها باشد، می توان او را چیزی کرد شبیه عیسایی که مردم مغرب زمین می شناسند. قدیسی که هیچ کار با جامعه و طبقات آن و فرهنگ کنونی جامعه ندارد. حسین تنها را می توان شهید کرد؛ نه تنها خودش را، بلکه تمام اندیشه و تعلیماتش را هم. اما حسین (ع) اگر زینب (س) داشته باشد (که در واقعیت هم داشت) همه بساط ظلم را برخواهد چید، هم خودش و هم راهش. اگر زینب (س) در کاروان حسین (ع) باشد، می آفریند عزاداری بسیجی های کم سن و سال را، شب قبل از عملیلت. که همه مکرها و دسیسه های دشمن قدار را برهم می زد. می شود همان که تمام جبهه متحد کفر و نفاق جهانی را هشت سال پشت درب های ایران اسلامی نگه داشت و داغ تصرف حتی یک وجب از خاک آن را بر دلهای کثیفشان نهاد. اما اگر زینب (س) نباشد، عزاداری پاکستانی های مقیم نیویورک از آن در می آید که در روز عاشورا، پلیس برای دسته بزرگشان خیابان را غُرُق می کند اما همین آدمها فردای آن روز روانه سر کار می شوند تا درنهایت مجموع کارها و پولهاشان بشود بمبی که بر سر مردم شیعه یمن و شافعیان مظلوم غزه فرود می آید.

من با تمام وجود از حسین روشنفکران بیزارم و از آن برائت می جویم. حسینی که در مخفیانه ترین حالت، سیما را اشغال کرده و بر عزاداری «ساده» مردم کوچه و بازار خرده می گیرد. و در وقیحانه ترین حالت هم، قافیه می شود برای «میرحسین»، تا طرفداران جنبش سبز  او را در برابر دین رسول خدا (ص) علم کنند.

نوشته شده در تاریخ شنبه 9 بهمن 1389    | توسط: مخف    |    | نظرات()

شمشیر شکسته عبیدا... و خنجر تیز کوفیان

 

شمشیر شکسته عبیدا...  و خنجر تیز کوفیان

عیسی (ع) پیامبری است که تمام قامت در برابر شبکه ظلم و ستم علمای یهودی قد برافراشت و علم مبارزه را در برابر دیدگان امپراطوری روم بر زمین کوبید. بعد آن همه سختی نیز در اثر توطئه یهودیان و رومیان و نیز خیانت یکی از یاران در معرض شهادت قرار گرفت. اما خدای تعالی او را به آسمان ها برد تا نشانه ای باشد برای بشریت و ذخیره ای از برای موعود (عج). برای مسیحیان کنونی اما مسیح (ع)، تنها قدیسه ایست که با فدا کردن جان خویش آدمیان را از دست گناه آسودگی بخشید و ننگ از دامان بشریت کوتاه کرد. که کن هر آنچه خواهی اکنون، ای انسان!

حسین (ع) امامی است که تمام قامت در برابر شبکه ظلم و ستم علمای خودفروخته منافق قد برافراشت و علم مبارزه را در برابر دیدگان حکومت جور امیه بر زمین کوبید. بعد آن همه سختی، در اثر طوتئه ابن زیاد، طمع عمر سعد، سنگدلی شمر و خیانت کوفیان شیعه امیرالمومنین (ع) به شهادت رسید. خدا وی و یارانش را به خون غلتیده می خواست و خانواده اش را اسی اراده فرموده بود تا حسین نشانه ای باشد برای تمام بشر، چراغی باشد برای هر که در سینه اش قلبی دارد و ذخیره ای باشد برای حیات جبهه حق تا ظهور موعود (عج). برای شیعیان سالار شهیدان رمز مقاومت و امید جهاد و دلیل حیات است. که تو چگونه ساکت نشینی وقتی عزیز دل زهرا (س) بر خاک گرم نینوا افتاده، ای انسان!

مقطع زمانی اول: دی 87 ، سالگرد میلاد عیسی مسیح (ع)، و محرم سبط النبی (ص).

بوش که همه چیزش را از دست داده بود با همکاری اسرائیل برنامه نهایی را طرح ریزی و اجرا کردند؛ قتل عام غزه. کردند هر آنچه که خواستند شاید که اندک مایه ظفری به چنگ آید اما ... اما خروش رهبر مسلمانان جهان بر سر استکبار همه چیز را به هم ریخت. جهان اسلام به پا خاست، چرا که ملت ایران به پا خاسته بودند. ملت همه کار کردند؛ از راهپیمایی در نماز جمعه تا تجمع فرهنگیان مقابل سازمان ملل. از تجمع دانشجویان در فرودگاه جهت اعزام به غزه تا تحصن در برابر سفارت اردن و دفتر حافظ منافع مصر و حضور در باغ قلهک. این خشم مقدس و انقلابی، این وحدت یکپارچه و این شور بی پایان همه از برای چنگ زدن این مله به سرور سهیدان بود. غزه کربلا شده بود و ملت غیور ایران سپاهی برای روانه شدن تا کربلا! صد حیف ام که این بار اما راه بسته بود. مسیحیان اما به کریسمس خود پرداختند الا بعضی افراد که هنوز ته مانده دلشان چیزی از عاطفه مانده بود. جالب اینجاست که این بار نیز یهودیان قتل و فتنه به پا کرده بودن! کی؟ در سالگرد میلاد مسیح (ح). کجا؟ محل تولد پسر مریم پاک، غزه. ولی مسیح مبارز برای انها مرده است. مسیح تنها یک قدیس است!

مقطع زمانی دوم: خرداد 88 ، پای صندوق های رأی، میلاد دخت النبی (ص).

ملت ایران حماسه ای آفریدند که انگشت تعجب همگان را در دهانشان برد. 85 درصد مردم ایران در انتخاباتی شرکت کردند که چشم مستکبران عالم بدان دوخته شده بود. در انتخابات سال 2008 آمریکا که کلی جمعیت آمدند و اوباما را تا کاخ سفید حلواحلوا کردند و رکورد شکستند و برای جهان الگو شدند، مشارکت کمی از 60 درصد بیشتر شد. اتحاد و همدلی مردم ایران به اوج خود رسیده بود و این یعنی قدرت جمهوری اسلامی. بعد از ظهر 22 خرداد آمریکا در بدترین وضعیت ممکن قرار داشت. ملتی که شش ماه قبل با حمیتی خاص شوری در جهان اسلام برپا کرده بودند، حالا در یک صحنه بی نظیر، همه مسلمانان را به نظاره جمهوری اسلامی دعوت می نمودند. که ایران الگوست! چه مانده برای آمریکا کنون؟ دیگر به کجای جهان اسلام چشم طمع بدوزد؟ که این ملت ید واحده اند.

مقطع زمانی سوم: خرداد 88 ، فردای انتخابات، میلاد دخت النبی (ص).

شیشه می شکنند، سطل آتش می زنند، اتوبوس داغان می کنند و حتی خودپرداز نابود می سازند ... چه شده؟ جمهوری اسلامی در انتخابات تقلب کرده است! گسترش می یابد، سطل های بیشتر و مغازه های بیشتر. موتور ها و اتومبیل ها هم که اضافه شده اند ... راهپیمایی هم چاشنی می شود، تجمع ها هم آغاز می گردد ... و در نهایت شکافی عمیق، بین ملت اتفاق می افتد، تفرقه جای اتحاد را می گیرد، شک و ظن جای اعتماد و الفت را پر می کند. و می شود آنچه ک هنباید بشود، ملت ضعیف می شود. مشاجرات و جدل ها کار خود را می کنند و زخمی عمیق بر پیکر امت وارد می سازند. البته که این زخم ها ایران را از پای در نمی آورد اما قدرت جهاد و جنگاوری اش را که می کاهد.

مقطع زمانی چهارم: پاییز 88 ، نزدیک به محرم سبط النبی (ص).

دیکتاتور یمن کمر به قتل عام شیعیان (زیدیان) صعده می بندد. برای بار پنجم یا ششم حمله آغاز می کند. این بار با تمام قوا و همکاری آل سعود. عربستان کافر ترسو نیز یورش می آورد؛ که امنیت ما هم در خطر است!! میریزند و می کشند محبین امیرالمونین (ع) را. این بار اما ملت ایران سرگرم جنبش سبز است. این زخم آن قدر عمیق هست که ملت فعلا توانایی پشتیبانی از مظلوم دیگری را نداشته باشد ... البته نوع جبهه بندی در این جنگ به گونه ایست که دست جمهوری اسلامی چون جنگ غزه باز نیست. (هنوز که کاری نکرده متهم به برافروختن جنگ در کشور سنی یمن است!!) ولی این نکته نباید ما را به اشتباه اندازد که آنچه عربستان را چنین گستاخ در قتل عام کرده است، مشغول بودن بزرگترین ملت مبارز منطقه در درون خود است. اگر جریان بعد از انتخابات و خط نفاق سبز به وجود نمی آمد، ملت غیور ایران چنان درسی به وهابیان خونخوار می داد که دیگر فکر چنین گستاخی و درندگی را برای بار دیگر به خود ندهند.

همیشه وقتی جبهه حق در قدرت است دشمن جرأت نگاه چپ هم ندارداین خط نفاق و دورویی است که به صحنه می آید و ضرباتی سهمگین بر پیکره امت اسلام وارد می سازد. در غدیر، پس از نا امیدی مشرکین، منافقان مانع تحقق خواست الهی شدند. در صفین هم از معاویه کاری بر نیامد اما خوارج پایان جنگ را چنان کردند. در جریان امام حسن (ع) نیز معاویه از طریق فرماندهان سپاه خود حضرت، پذیرش صلح را بر ایشان تحمیل کرد. در کربلا نیز  کاری از عبید ا... ساخته نبود اگر کوفیان دورو با مسلم نمی کردند آنچه کردند را. در جریان کودتای سبز پس از انتخابات ایران هم] اگر نبود پشتیبانی ولی عصر (عج) و انجام وظیفه نایبش آیۀا... خامنه ای به صورتی تام و تمام، (روشنگری و تعیین مرز حق و باطل برای مردم و مدارا با سران فتنه تا حد امکان) معلوم نبود چه بر سر این ملت شهید داده می آمد ...

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 8 بهمن 1389    | توسط: مخف    |    | نظرات()

جانبازی «جون» و اندیشه روشنفکران

 

جانبازی «جون» و اندیشه روشنفکران

شک کرده است. می گوید از کجا معلوم همه این ها بازی نباشد؟ نکند واقعاً همان است که یزید گفت : «لعبت هاشم بالمل کِ و لاخبر جاء و لا وحی نزل». هاشمیان با حکومت داری بازی کردند و چند صباحی با کشتن دیگر قریشیان بر گرده مردم سوار گشتند، اما معاویه با زیرکی همه چیز را پس گرفت و انتقام از هاشمیان ستاند؛ عوض سرهایی که در بدر بریده شدند. شاید جوابش برای شما بدیهی به نظر برسد اما او ...

تنش به تن روشنفکران خورده بود و همه چیز را از چشم مادیات می دید؛ «که آدم هر کاری می کند، حتما منفعتی در آن نهفته است». و منفعت حسین (علیه السلام) هم که معلوم است؛ فقط حکومت. شرایط آن موقع شبه جزیره عربستان هم به گونه ای بود و صحنه طوری چیده شده بود که گمان او را تقویت نیز می نمود. حسین (علیه السلام) خود بزرگ بنی هاشم بود و با اهل و خانواده نیز آمده بود. یارانش هم از بزرگان بودند؛ طبقه صاحب نفوذ. چه در کوفه و چه در دیگر نقاط. «حسین (علیه السلام) اگر یار می خواست چرا به سراغ سران می رفت؟ چرا با بدنه صحبت نمی کرد؟ زهیر بن قین که بود؟ جبیب بن مظاهر چه طور؟» و آنقدر ذائقه اش تغییر کرده که هیچ توجیهی از برای اینها در کَتَش نمی رود. چگونه می توانستم «نظام قبیله ای» را برایش توضیح دهم؟ به قول خودش دید جامعه شناسانه داشت و برای هر جریانی، به دنبال علتی می گشت. «اصحاب کربلا در قمار خشن حکومت بازی را باختند!» دهانم بسته بود و هیچ نمی توانستم بگویم. فاصله مان زیاد بود. او حسین (علیه السلام) را یک وارث قدرت اما رانده از حکومت می دید و من اباعبدا... را زنده کننده دین محمد (صلی ا... علیه و آله و سلم). او در ظاهر سوی کعبه خم و راست می شود اما اندیشه اش بر غربیان سجده می کند و افکارش قبله ای جز «علم» ندارد. و من سوی مسجد الحرام نماز می خوانم و حسین (علیه السلام) را باطن همان کعبه می دانم! هم کلامی مان ممکن نبود، «آخر او روشنفکر شده بود». و روشنفکران را به معنای «سر نهادن بر امر جانان» راهی نیست. که اگر بود در هشت سال جنگ حق و باطل، به گوشه ای نمی خزیدند و فلسفه نمی بافتند. جَنمی نشان می دادند و سلاحی در دست می گرفتند. حاشا که جز پراکندن جملات عاطفی بی مغز  کاری کرده باشند و جز بی کار خواندن مستضعفین سینه سپر کرده، علمی تولید کرده باشند.

ام همین طور هم که نمی شد رهایش کرد. باید حجت را تمام می کردم، شاید که به راه آید و چشمی به واقعیت باز کند. «جون هم از همین طبقه بود؟ او را هم اغفال کرده بودند». غلام ابوذر بود که به پسر فاطمه (علیها السلام) رسیده بود. عاشورا که شد، اباعبدا... آزادش کرد؛ که هر جا می خواهی برو. نه که نرفت، اصرار  و الحاح که اجازه جانبازی بگیرد. «آیا در روز عاشورا هم به از دست رفتن حکومت شک داشت؟ یا هنوز به دنبال منفعتی بود؟» او را بتوانیم توجیه کنیم، کار حسین را چه بنامیم؟ که سرش به دامن گرفت و حتی صورت بر صورت غلام خویش بگذاشت؟ نکند آنجا هم خدای نکرده قصد فریب و نمایش داشته است؟

رها کنم آن غرب زده عقل گرا را (البته به ادعای خودش) که این جماعت مرعوب علوم غربی را به ساحت عقل نورانی اسلامی راهی نیست. رها کنمش و بر بالین غلام سیاه حسین (علیه السلام) و ارباب کریمش روم که یک رجز بیشتر نداشت: «امیری حسین و نعم الامیر»

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 بهمن 1389    | توسط: مخف    |    | نظرات()

انقلابی­های امت پیامبر (ص)

 

انقلابی­های امت پیامبر (ص)

می­گویی «ما اهل کوفه نیستیم ...» و من آرزو می­کنم این طوری باشد. اما اهل کوفه نبودن یعنی چه؟ اهل کدام کوفه نیستی؟ کوفه عراق؟ «این را که همه می­دانند». کوفه زمان علی؟ زمان حسین؟

کوفیان چه کردند؟ کجا کم آوردند؟ اصلا کوفیان چه کسانی بودند؟ کوفیان انقلابیون زمان معاویه و یزید بدوند؟ حزب ا...ی­های امت پیغمبر (صلی ا... علیه و آله وسلم) بودند! کوفیان آماده به قیام بودند؟ کوفیان «ادعا»ی ولایتی بودن داشتند. اگر نداشتند که حسین (ع) را از شهر وحی سوی خود نمی­خواندند. مگر هر شهری جرئت و «جگر» این دعوت را دارد؟ آن هم با هجده هزار نامه! و تو چه می­دانی که هجده هزار یعنی چه؟

کوفیان­شمشیر برای یاری اباعبدا... تیز کردند ولی در نهایت بر پیکر یاران و عزیزانش فرود آوردند. فکر کردی چون «می­خواهی» که در خیمه حسین (ع) باشی، خود به خود تا آخر همان جا ماندگاری؟ نه خدا با کسی عقد اخوت بسته و نه رحمت بی­کران سید شهیدان خلاف اختیار تو عمل خواهد کرد؟ مبادا چشم باز کنی و ببینی که در مجالس سالار شهیدان می­گریی، اما در خانه و اداره و مدرسه و دانشگاه و ... بر پیکر اسلام جدش و یاوران صدیق عصر حاضرش زخمه می­زنی ...

من اما دوست دارم یکی از اهالی کوفه باشم! باور نمی­کنی؟ اهل آن کوچه کوفه که مسلم بر دیوار غریبی­اش تکیه داده بود. و البته از آن کوچه فقط اهل خانه «طوعه» باشم؛ شیزن پیری که از تمام شهر، فقط او مسافر حسین را پذیرا شد. نمی­خواهم چون پسرش باشم که غریب کوفه را به زر و سیمی بفروخت. می­خواهم در گروه طوعه جای بگیرم؛ اگر راهم دهند!

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 بهمن 1389    | توسط: مخف    |    | نظرات()

ندای آسمانی

 

ندای آسمانی

درخت عشق بسی کهن شده و روزگار گذرانده، اما هر روز جوان تر گشته و بالنده تر شده است. سایه گسترده و شکوفه داده است. شکوفه داده و در تمام دوران غیبت، آرزو داشته که میوه بدهد. کنون میوه ای تک بر شاسار درخت عشق بنشسته و هر روز بیش از گذشته پخته و معطر می شود. عطر می پراکند و عاشقان بیشتری را گرد درخت جمع می کند. اما این میوه برای درخت، تحقق آرزو نیست. دل خوشی گذران عمر در قرن پانزدهم است. وگرنه درخت هر روز به فکر ساختن بهشت زمین است و هر شب، خواب باغ زیبای آخر دنیا را می بیند. رویای ملک نهایی، بیش از پیش در جانش نقش می بندد. آرزو می کند و چشم بر میوه نو رسیده خویش می دوزد. عطر می پراکند و بیشتر عاشق پیدا می کند. و عشاق در هوای روی ذخیره خدا، دل به دریای مبارزه با کفر و نفاق می زنند و خون خویش به پای درخت کهن می کنند. خون عاشقان حضرت حق، در تمام رگ های درخت می دود و او را برای هر چه بیشتر ریشه دواندن در کربلا به هیجان می آورد. درخت منتظر است، منتظر آن دوران طلایی، منتظر تبدیل شدن همه شکوفه ها به میوه.

درخت بوی میوه اش را هر روز بیش از پیش در هوا می پراکند تا فراخوانی باشد که «یا عشاق الارض!» «وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ». درخت عشق از هیجان نزدیکی ظهور به شوق آمده و شاخ به باد سپرده می خواند که «ای عاشقان و بی دلان، بیایید و شتابید بدین سمت، بدین سو، به سوی یار بی مثال و شکر دهانِ من». و این آوازِ نعره مانند، صبح و شام در گوش شیعیان انقلاب کرده ایران می پیچد که «الرحیل و الرحیل، لقای یار نزدیک است»...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 بهمن 1389    | توسط: مخف    |    | نظرات()

بوی سیب -2-

 

بوی سیب

ادامه از قبل...

قرن چهارده هجری رو به پایان بود. دشمنان در هوای به آتش کشیدن تمام زمین بودند. کشتار و فحشا و شیطنت های جهانی هر روز بیشتر می شد. حالا سایه درخت عشق تمام زمین را فرا می گرفت. برگ هایش به شماره نبودند و شکوفه ها یکی پس از دیگری سر بر می آوردند. تا آنکه شکوفه ای در شاخه «ایران» سر بر آورد. همچون گذشته به سرعت مورد حمله دژخیمان و ددمنشان قرار گرفت. شکوفه در جایی بیرون آمده بود که دیوان و ددان قدرتی بسیار داشتند و همه چیز را در کنترل خویش درآورده بودند. ضربات بسیای زدند، اما شکوفه از شاخه نیفتاد. ضعیف و بی رمق گشت ولی هنوز بر شاخه بود. شکوفه خواست میوه بدهد. مثل همیشه تیغ ها بیرون آمد تا حیات شکوفه را پایان بخشد. اما این بار باغبان هوای دیگری در سر داشت. خدا اراده کرده بود که درخت عشق میوه دهد و بغبان غایب از نظر، اراده خدا بود در زمین. دیوان سیه رو، سال ها زخم زدند و شکوفه پانزده سال بر جای خویش ماند. تا آنکه در زمستانی از سالهای ابتدایی قرت پانزدهم، در بهمن ماه، شکوفه به میوه بدل گشت.

ترس تمام وجود هرچه شاگرد شیطان بود را فرا گرفت. همه جمع شدند تا میوه را از درخت برچینند. دو سال ضربه زدند اما میوه بزرگ و بزرگ تر شد. میوه برگ می شد و بوی دل انگیز خود را در اطراف می پراکند. در همان دو سال اول بوی میوه در بیشتر زمین پراکنده شد. درخت باز هم شکوفه می داد و شکوفه های دیگر هم هوس میوه دادن می کردند. بد اندیشان و کج روان بر همه آنها یورش بردند و قطع نمودند. عشاق به خون غلتیدند و خون خویش به پای درخت ریختند. برای دیوان، اوضاع هر روز بدتر و بدتر می شد. به این نتیجه رسیدند که باید همه با هم بزنند، با هر آنچه که در دست دارند. پیش آمدند و هشت سال با هرچه که داشتند به میوه کوفتند. اما اثری نداشت. خون عاشقان به پای درخت عشق می ریخت و آن را قوی تر می کرد. بعد گذشت هشت سال، خسته شدند و دست از زدن کشیدند.

در تمام مدت رشد عشق، زمانی که دوران نهالی را پشت سر گذاشت و درختی شد، برخی از شیاطین راهی برگزیدند تا به جای ظربه زدن بر آن، سم به پای درخت بریزند و خشکش سازند. البته این حیله هم ثمر نبخشید و درخت بر جای ماند، اما اگر نبود این سمها، طولی نمی کشید که درخت شکوفه می داد و شکفه میوه می شد و بساط ابلیس را از زمین جمع می کرد. وقتی هشت سال ایستادگی میوه بر درخت همه مخالفان را به زانو در آورد، شیاطین راه عوض کردند. جز اندکی که مراقب دیگر شموفه ها بودند، همگی به سراغ تهیه انواع و اقسام سموم رفتند. سم تولید کردند و به پای درخت دیختندف اما باز هم سودی نبخشید. البته رشد آن را بسیار کند کرد، اما چاره ساز نشد. میوه رشد کرد و رشد کرد.

حال ابلیس لعین، توجه خویش را معطوف این میوه کرده تا به هر وسیله که شده، ثمره درخت پهناور عشق را مدوم سازد. جوانه کوچک عشق که در خاک کربلا پنهان شده بود، بعد گذشت قرن ها به بار نشسته است، با ریشه ای محکم در کربلا. ابلیس همه قوا را جمع کرده تا فکری برای میوه درخت عشق کربلا بکند، اما این بار حق تعالی اراده ای دیگر گرفته و باغبان الهی به کاری جز گذشته مشغول است. حالا همه چشم ها معطوف درخت کربلاست، سلام بر درخت عشق. سلام بر عشق «علیه السلام».

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 بهمن 1389    | توسط: مخف    |    | نظرات()

بوی سیب -1-

 

بوی سیب

عشق را در خاک کربلا کاشت، خاکی که پس از آن رنگ معجزه گرفت. عشق نهان کرده در خاک را به خون خویش و خاندان رسول ا... (ص) و یاران ذوب شده در اسلام، آبیاری کرد. آبی که معجزه عشق را در تمام زمین جاری ساخت. عشق در خاک شدده و آبیاری گشته را به دست باغبانی صالح و صبور سپرد تا از گزند طوفان کفر و برق نفاق و زلزله جهل در امام بماند. باغبانی که تا سر درآوردن عشق از خاک، همه چیز خود را فدا کرد.

عشق در خاک کربلا کشته و کاشته شد. با خون برترین کشتگان سیراب گردید. با مراقبت باغبان جوانه زد و سر از خاک بیرون کشید. به سرعت و باورنکردنی به گونه ای که تعجب کافران و منافقان را برانگیخت. جوانه عشق در مجلس یزید سر از خاک بیرون کشید. زندگی عشق به خون وابسته بود. جوانه زدن عشق هم پس از اولین خون ریخته شده در کربلا به روز عاشورا بود. اما از این پس هم به خون نیاز بود تا رشد آن ادامه پیدا کند. آن یهودی دعوت شده در مجلس یزید که با آیت چوب خیزران مسلمان شد، جوانه عشق پنهان شده در کربلا بود. اسرا به مدینه بازگشتند و به رهنمایی باغبان، به مراقبت از جوانه تازه رشد کرده عشق پرداختند. مختار قیام کرد تا جوانه دیگر عشق باشد. حال دیگر آن جوانه کوچک خود نهالی شده بود و جوانه زده و برگ دادن کار عادی او محسوب می شد. قیام زید بن علی بن الحسین (ع) هم جوانه سبز و بزرگ دیگری بود. نهال عشق جوانه می زد و عاشقان خون خویش به پایش می ریختند و رشد آن را سریع تر می کردند. نهال درختی شد و جوانه ها زد و برگ ها داد و باغبانانی الهی به مراقبت از آن پرداختند. چراکه بزرگ شدن درخت همان و یورش گرگ صفتان و تباه دینان همان. روزی نبود که دشنه ها به سراغ برگ ها نیایندو اغلب هم موفق می شدند. اما باز جوانه ای تازه و برگی تازه. هر از چند گاهی تبری هم برای قطع درخت بلند می شد و اگر می توانست ضربه هم می زد، اما باغبانان محافظ، نگهش می داشتند و ترمیمش می کردند.

دیگر کار به جایی رسید که برگ درخت انداختنی نبود. چند برگی کنده می شد و هزاران برگ می رویید. حالا وقت شکوفه دادن بود. البته قبل از این هم شکوفه هایی چند بر سرشاخه ها ظاهر می شدند، اما به سرعت قطع می گردیدند. دوران غیبت فرا رسیده بود و باغبان از نظرها پنهان گشته بود. حال شاگردان مکتب باغبانان الهی، خود را سپر بلایا کردند تا درخت همچنان بزرگ و برگ تر شود.  کمی که گذشت، شکوفه ها چنان زیاد شدند که دیگر ریختن همه آنان نیز ممکن نبود. درخت عشق چنان بزرگ شده بود که سایه اش بیشتر گستره زمین را فرا می گرفت. شکوفه ها بر درخت بودند، زیاد و فراوان. اما هنگام تبدیل آنها به میوه، باز هم دستانی پیدا می شدند و قطعشان می کردند. درخت عشق رشد می کرد و برگ می داد و شکوفه به بار می آورد، همه با آبیاری خونهای عاشقان. درخت که بزرگمی شد، طوفان ها هم سهمگین تر می شدند و رعد و برق ها قوی تر. دشنه ها و شمشیرهای بیشتری از نیام بیرون می آمد و تبرهای بزرگ تری برای قطع آن بالا می رفت.

ادامه دارد...

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 بهمن 1389    | توسط: مخف    |    | نظرات()

عشق است به آسمان رسیدن

 


عشق است به آسمان رسیدن

کربلا، و تو چه می دانی که کربلا چیست؟ کرب و بلا ریزجزئی از کربلای حسین (ع) است. تشنگی کنار آب، گرسنگی، آوارگی در بیابان گوشه ای از نقشه بزرگ نقاشی اعجاب انگیز اباعبدا... (ع) است. دست جدا فتاده و پای بریده، سر بر نیزه و بدن زیر سم رفته، لب های چوب شده و گلوی تیغ دیده، گوش خونین گوشواره از دست داده، پای رنجور دوان در صحرای نینوا، تن سنگینی زنجیر کشیده، پوست آتش لمس کرده و موهای پریشان شده، بخشی از داستان سیدالشهدا (ع) است.

چیست کربلا؟ آرامگاه عشاق و اولیای خدا، مهبط فرشتگان عرش برین. مطاف ملکوتیان.

چیست کربلا؟ میدان برادری عقل و جنون، پایگاه پرواز پروانه و پوسیدن پیله کرم زبون، تالار غلتیدن عشق در خون.

کربلاست پاسدار حرمت مکه و آبروی مدینه و عطش کوفه. کربلاست معروف در آسمان و شناخته شده میان جنت­ساکنان و بر فراز شده تا لامکان. کربلاست مایه رشک جنت و ترس حجیم.

نم گوشه چشم آدم (ع) و تقربش فقط و فقط ماجرای اشرف اولادش در کربلا بود. کربلا صحنه ددمنشی وارثان قابیل بود و به خون غلتیدن وارثان خون به نا حق ریخته هابیل. طوفان نوح (ع) ورقی بود از کتاب طوفان کربلا که تا همیشه تاریخ توفنده است و در تمام زمین از تاب نمی افتد. خلیل در گلستان آرمیده، به گلستانی می نگرد که در کربلا به آتش عشق حق سوخت و بوی عطرش هستی را نوازش داد. کربلا قربانگاه عظیم ذبح عالم است که ابراهیم (ع) و اسماعیل (ع) را از عظمت خویش به وادی حیرت کشانده. یوسف صدیق (ع) در کربلا بزرگ منادی توحید را می بیند که خواب از چشمان هرچه فرعون ربوده. موسی (ع) جاری کربلا را می بیند که تمام سپاه شیطان را تا روز موعود ریشه کنی بساط ابلیس، یکباره در خود کشیده و غرقشان ساخته. کلیم، مناجات سرور شهیدان را در طور کربلا به نظاره نشسته است. عظمت کربلا ملک سلیمان (ع) را به بازی گرفته است. عیسی (ع) عروج انسان را از مسلخ کربلا مشاهده گر است و خوار شدن همیشگی هرچه دنیاپرست دین فروش را می بیند. و محمد (ص) ...

چه گوید زبان از حال محمد (ص) در کربلا؟ چه سری است میان این چهارده سرور هستی با کربلا؟

در کربلا بود که بقای دین آخرین رسول (ص) تضمین شد. کربلا بود که نقاب اسلام از چهره کریه سلسله منافقان امت پیامبر (ص) برداشت و رسوای تاریخشان ساخت. در کربلا دست یهود که از آستین امویان ناپاک بیرون آمده بود قطع گردید. در کربلا بود که فداکاری های صدیقه طاهره (س) به ثمر نشست. کربلا بود که حقانیت علی (ع) را به اثبات رساند. کربلا بود که مظلومیت مجتبی (ع) را به تصویر کشید. کربلا بود و سالار شهیدان و یک تاریخ. کربلا پی محکمی بود برای ساختمان نورانی و تابان اسلام تا ائمه هدی (ع) آجر به آجر و با خون دل پیش برند و برای روز آخر به دست امام غایب از نظر بسپارند.

کربلا، و تو چه می دانی که کربلا چیست؟ چشم دل باز کن تا نقش خونین کربلا بینی و گوش جان بگشا تا نغمه حزین کربلا شنوی.

کربلا، و تو چه می دانی که کربلا چیست؟ بخوان داستان کربلا را. بخوان به نام پروردگارت قصه نا تمام کربلا را. بخوان از شعر کربلا تفسیر قرآن را...

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 2 بهمن 1389    | توسط: مخف    |    | نظرات()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic