داستان

داستان

 

از دیرباز دو نوع اثر در ایران وجود داشته است: آثار خاص برگزیدگان با نثری فنی و متکلف، و آثاری برای توده مردم کوچه و بازار با نثری ساده و سهل و روان. کتاب های نوع اول را فضلا و ادبا و وزرای دانشمند شاهان و امیران تألیف کرده اند. اما کتاب های نوع دوم اغلب نویسنده ندارند یا آفریننده واقعی آن­ها معلوم نیست و قصه ها را کاتبان یا نقالان به کتابت درآورده اند.

 

قصه گویان در ازای مبلغ ناچیزی قصه می گفتند. مردم فرودست جامعه به شنیدن قصه ها علاقه بسیاری داشتند. همین مسئله قصه گویان را به جمع آوری قصه ها و احیانا به نوشتن انها راغب می کرد. قصه های به جای مانده، اغلب با انشای همین نقالان نوشته شده که با برگان و درباریان و اشراف سر و کاری نداشتند تا از آن­ها صله و خلعتی دریافت کنند. آن­ها به همان اندک پولی که از مردم می گرفتند، روزگار می گذرانیدند. در کتاب های تاریخ از بعضی از این قصه گویان که در کار خود چیره دست بودند، یاد شده است.

 

قصه ها به بیان روایتی است و حالت ها و کیفیت ها پیش چشم می آید و وضعیت ها و موقعیت ها در لحظه، در جنب و جوش و حرکت تجسم می یابد. این ها همه خصوصیت هایست که برای بیان رمان و داستان های کوتاه و بلند  کمال یافته امروزی عنوان می کنند، یعنی خصوصیت هایی نمایشی و تصویری.

 

امروز اگر نویسنده ای در قالب قصه با همان مصالح و مواد و همان سنخ قهرمان ها و آدم ها و فضاهای خاص آن، داستانی بنویسد و معنا و دیدگاه های امروزی را درون آن به کار گیرد و به قصه جنبه امروزی و تازه ای بدهد، داستان جنبه داستان های خیال و وهم را پیدا می کند.

 

قصه های دیروزی به وقایع عام و کلی قهرمان ها و شخصیت های شریر می پرداختند. اما داستان های کوتاه و رمان های امروزی به جزئیات حوادث و وضعیت و موقعیت ها و خوصصیت های فردی و روان شناختی شخصیت ها و آدم ها توجه دارند.

 

برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 7 خرداد 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

داستان

داستان

 

قصه های عامیانه شکلی ساده و ابتدایی دارند و بیانی نقلی و روایتی. زبان اغلب آنها نزدیک به گفتار و محاوره عامه مردم و پر از اصطلاحات و لغات و ضرب المثل های عامیانه است.

 

منشأ همه انواع نثر (نثر خطابه، نثر مکتوب مرسل ساده و عالی، نثر فنی وزین و متکلف) نثر گفتاری است. نثر گفتاری یا محاوره ای نثری است که در گفت و گوی مردم به کار می رود و لغات و تعبیرات، خود به خود به زبان گوینده جاری می شود. معمولا برای بیان معانی و مفاهیم، انتخابی از میان لغات صورت نمی گیرد و مفاهیم به نحوی سهل و ساده با رعایت قاعده های کلی زبان ادا می شود.

 

هدف نثر گفتاری یا محاوره ای ادای مقصود و غرض گوینده به ساده ترین صورت آن می باشد و تقریبا همین خصوصیت­هاست که وقتی به کتاب ها راه می یابد، نثر مکتوب مرسل ساده را به وجود می آورد. بعد در نثر مرسل عالی، نثر معقول ترین پیرایش و آرایش را به لحاظ موضوع ها و مفهوم های متنوع و مختلف می پذیرد. این تطور در پالایش و پاکیزگی نثر گفتاری در جهتی است که آشفتگی ها و بی نظمی های زیان­مند را از میان بر می دارد. در نثر مرسل عالی نیز همچنان هدف ابلاغ مقصود نویسنده به ساده ترین و رساترین صورت ممکن است. تنها امتیازی که نثر مرسل عالی نسبت به نثر مرسل ساده دارد، نظارت سنجیده ایست که نویسنده بر بیان اعمال می دارد و لغات و تعبیراتی را که بیشتر منظور او را می رساند، برای ادای مفهوم و غرض خود بر می گزیند. این گزینیش، اولین گام هایی است که نثر در جهت فنی شدن بر می دارد و در مرحله های بعد، با تقلید از ضوابط و قیود شعری، به سوی آرایش و پیرایش بیشتر می رود. ویژگی های نثر گفتاری متن های ادبی فارسی، به تدریج از میان می رود و نثر نوشتاری فنی به جای آن رواج می یابد.

 

برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی      

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 6 خرداد 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

داستان

داستان

 

قصه های بلند عامیانه را تقریبا می توان در سه گروه کلی از هم جدا کرد و الگوهای آن­ها را مورد مطالعه و بررسی قرار داد؛ گرچه گروه سوه این قصه های بلند که در واقع مجموعه قصه های کوتاه و بلند است نیز، متنوع و گوناگون می باشد و نمی توان محتوای آن­ها را در خط و زمینه واحدی آورد، اما از جهاتی به هم شبیه اند.

گروه اول قصه های بلند، زمینه و بن مایه ای عشقی و عاطفی و عدالت خواهانه دارد. گروه دوه قصه های بلند عامیانه، زمینه دینی و مذهبی و بن مایه عقیدتی دارد. گروه سوم قصه هایی است که زمینه و بن مایه متنوعی دارد و به شیوه و روال ساختمانی «هزار و یک شب» ساخته شده است.

 

نکته مهمی که گروه اول را از دو گروه دیگر جدا می کند تک زنی و یک معشوقی است. در این گروه قهرمان اصلی قصه، برای رسیدن به وصال محبوبش، بدبختی ها و سختی های بسیاری را بر خود هموار می کند.

... نکته مهم دیگر آنکه موضوع این گروه قصه ها و شکل ساختمانی شان و قهرمان های آن­ها چنان به هم شبیه اند که گویی یکی از آن­ها مأخذ قرار گرفته و قصه های دیگر از روی آن بازنویسی شده است.

 

هماندی و شباهت سیر تمامی حوادث در «داراب نامه» یا «فیروزنامه» اثر بیغمی با «سمک عیار»، بسیار زیاد است. به طور کلی «داراب نامه» از قالب و موضوع سمک عیار گرده برداری کرده است. الگو و محتوای این قصه های بلند در قصه های کوتاه بسیاری نیز دیده می شود، مثلا در قصه نارنج و ترنج و چهل گیس.

 

«اسکندر نامه»ها، «رموز حمزه» یا «امیر حمزه»، «ابومسلم نامه» و «حسین کرد شبستری» از گروه دومند و از الگو و محتوای واحدی پیروی می کنند. در این گروه از قصه ها برخلاف گروه اول، سودای عشق و عاشقی قهرمان ها را به هم نمی اندازد بلکه تعصب بر دین و مذهب است که آن­ها را به جنگ و جدال با یکدیگر وامی دارد. دیگر اینکه در این گروه قصه ها، قهرمان ها به زن واحدی قانع نیستند و هر شهر یا خطه ای را که فتح می کنند، دختر شاه یا امیر آن را به زنی می گیرند.

 

آوردن داستان در داستان از ویژگی  قصه های هندی است که در «مهابهاراتا» و دیگر کتاب های هندی نظیر آن­ها را می توان یافت. ایت نحوه قصه گویی از یک سنت کهن آریایی سرچشمه گرفته است.

 

قصه گویی های گروه سوم، همه به صورتی به زنان مربوط می شود و زنان در این گروه قصه ها نقش اساسی و مهمی دارند، در حالی که در دو گروه دیگر زنان چنین خصوصیتی ندارند. جز اینکه گاه به لباس پهلوانان درآیند و نبرد کنند و در عین حال با پهلوانان عشق بازی کنند، کار دیگری نمی کنند.

 

برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 خرداد 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

داستان

داستان

 

شادروان دکتر محمدجعفر محجوب، قصه های عامیانه را به هشت دسته تقسیم کرده است:

قصه هایی که صرفا زاده تخیل داستان سرایان است و هیچ گونه اصل و ریشه تاریخی ندارد، مانند «امیر ارسلان»، «ملک بهمن»، «بدیع الملک»، «نوش آفرین»، «گوهرتاج».

قصه هایی که ریشه تاریخی یا حماسی دارد، اما به مرور ایام پیرایه ها بر آن بسته شده و رنگ تاریخی خویش را از دست داده است، مانند «رموز حمزه» یا «امیر حمزه»، «اسکندر نامه»، «رستم نامه» و «حسین کرد».

قصه هایی که قهرمانان آن­ها بزرگان دین هستند. این گونه قصه ها حاوی سرگذشت های افسانه آمیز خاندان رسالت و کوشش آن ها در راه اشاعه ترویج دین مبین اسلام است. نمونه بارز این گونه قصه ها «خاور نامه» است که قهرمان آن امیرالمومنین علی (ع) است.

قصه هایی که در اصل بر روی حوادث تاریخی دور می زند و نویسنده آن، گاه به مقتضای تعصب دینی شاخ و برگی بدان افزوده و دلیری قهرمانان را بیش از آنچه بوده جلوه داده است، مانند «مختار نامه» که حاوی قصه نبردهای مختار بن ابوعبید جراح ثقفی است که به خونخواهی شهیدان کربلا قیام کرد.

قسمت دیگر از این گونه قصه ها، سرگذشت هایی است که جنبه عاشقانه یا جنبه های دیگر دارد. زمینه اصلی این قصه ها علاوه بر عشق عبارت است از: نیکوکاری و احسان، انتقاد اجتماعی، بیان و اثبات بعضی اصول اخلاقی و جلوگیری از مفاسد. گاه نیز منظور نویسنده صرفا بیان سرگذشت و مشغول کردن خواننده است. بعضی از این گونه کتاب ها، با اندک تغییر و تبدیلی از روی کتاب های قدیم، مانند «الف لیل و لیله» و «سندباد نامه» و نظایر آنها نگاشته شده است. برای مثال از این گونه کتاب ها می توان «هفت پیکر بهرام گور» (تحریر منثور قصه های نظامی) و قصه «حاتم طایی» و «دختر برزخ بازرگان»، «چهار درویش»، «سلیم جواهری»، «دلیله محتاله و مکر زنان» و دیگر کتاب ها نام برد.

گاه نیز اتفاق می افتد که جانوران بازیگر صحنه های قصه قرار می گیرند. نام قصه های چهل طوطی و خاله سوسکه و آقاموشه و موش و گربه را همه شنیده اند.

بعضی اوقلات نیز حدیث یا روایتی دینی منشأ قصه قرار می گیرد. کتاب مختصر «عاق والدین» و بعضی کتاب های دیگر، نمونه این قصه هاست. البته شرح شهادت یاران حضرت امام حسین  (ع) را که هر یک در جزوه ای تدوین شده است، از این دسته باید مستثنی کرد.

قصه های عامیانه بزرگان و دانشمندان. مثنوی های کوتاه شیخ بهایی موسوم به «نان و حلوا» و «شیر و شکر» در میان این گونه قصه ها طبع شده و انتشار یافته است. گاه نیز متأخران قصه هایی را از منابع خارجی اقتباس کرده و افسانه ای پرداخته اند، مانند «عزیز و غزل» اثر شرف الدین حسینی گیلانی معروف به نسیم شمال.

بعضی از قصه های عامیانه ایرانی هست که به علت داشتن جنبه های مختلف ممکن است آن­ها را در دو یا سه طبقه از طبقات بالا جای داد و شاید بعضی دیگر را بتوان یافت که به درستی در هیچ یک از طبقاتی که که نام بردیم جایگین نشود.

 

برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 خرداد 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

داستان

داستان

 

حکایت اخلاقی نیز مثل افسانه تمثیلی گاهی از خصوصیت های تمثیلی برخوردار است اما شخصیت های آن مردمانند. حکایت اخلاقی برای ترویج اصول مذهبی و درس های اخلاقی نوشته شده.

 

افسانه پریان، قصه هایی است درباره پریان، دیو ها، جن ها، غول ها، اژدهاها و دیگر موجودات مافوق طبیعی و جادوگرانی که حوادثی شگفت آور و خارق العاده را می آفرینند و در زندگی افراد بشر اغلب از بدجنسی و گاه از مهربانی تغییراتی به وجود می آورند. افسانه پریان اغلب پایانی خوش دارد و بخشی از ادبیات عامیانه است و از سنت شفاهی قصه گویی ملت ها سینه به سینه به ما رسیده است. بعضی منشأ قصه های پریان را کتاب «هزار و یک شب» دانسته اند.

 

افسانه پهلوانان، قصه هایی است که در آنها از نبرد میان پهلوانان و قهرمانان واقعی و تاریخی و افسانه ای صحبت می شود. این نوع افسانه ها در میان جهان اسطوره و جهان علم، جهان خیال و وهم و جهان واقعی معلقند.

 

اسطوره (اساطیر)، قصه ای است درباره خدایان و موجودات فوق طبیعی که ریشه اصلی آنها اعتقادات دینی مردم قدیم است و خواستگاه و آغاز زندگی و معتقدات مذهبی و قدرت های مافوق طبیعی و اعمال قهرمان های آرمانی را بیان می کند.

 

صورت های گوناگون قصه های منثور متن های ادبی فرسی پیش از انقلاب مشروطیت را می توان با توجه به جنبه غالب آن­ها تقریبا به اقسام زیر تقسیم کرد:

قصه هایی در فنون و رسوم کشورداری و آیین فرمانروایی و مملکت داری و لشکرکشی و بازرگانی و علوم رایج زمان و عدل و سیرت نیکوی پادشاهان و وزیران و امیران.

قصه هایی که بازگوکننده شرح احوال و ذکر کرامات عارفان و بزرگان دینی و مذهبی است.

قصه هایی که در آن­ها مفاهیم عرفانی و فلسفی و دینی به وجه تمثیل یا نمادین (سمبلیک) بیان می شود.

قصه هایی که جنبه های واقعی و تاریخی و اخلاقی آن­ها به هم آمیخته است و بیشتر از نظر نثر و شیوه نویسندگی مورد توجه است و به عنوان نمونه ای از بلاغت در ایجاز مورد بررسی و مطالعه قرار می گیرد.

قصه هایی که جنبه تاریخی دارد و اغلب در ضمن وقایع کتاب های تاریخی آمده است.

قصه هایی که از زبان حیوانات ماجراهای آن­ها روایت می شود و اعمال و احساسات انسان به حیوانات نسبت داده می شود که اغلب جنبه تمثیلی و نمادین دارد و بر مفاهیم معنوی و اخلاقی تأکید می ورزد.

قصه های که محتوای گوناگون دارد، از معرفت آفریدگار و معجزات پیامبران و کرامات اولیاء و تاریخ ملوک و خلفا و سلسله های پادشاهی و احوال شاعران و ادیبان و گروه ها و طبقات مختلف مردم گرفته تا موضوع های اخلاقی و فضایل انسانی و عجایب دریاها و شهرها و طبایع  حیوانات.

قصه هایی که حاوی سرگذشت ها و ماجراهای شاهان و امیران و بازرگانان و مردان و زنان گمنامی است که بر حسب تصادف با وقایع عبرت انگیز و حکمت آموز و حوادث شگفتی روبه رو شده اند.

 

مقامه قصه ای است که در آن بیشتر به عبارت پردازی و سجع سازی و صنایع لفظی توجه بشود و قصه بر محور درونمایه، موضوع واحدی بگردد.

 

ممکن است نویسنده یک واقعه تاریخی را موضوع داستان خود قرار دهد اما در پرداخت و خلق دوباره آن، خلاقیت ذهنی او دخالات داشته و نویسنده، واقعه را با تمام ویژگی های داستانی باز آفریده باشد. قصه «حسنک وزیر» و قصه های نظیر آن که در کتاب های تاریخی و گاهی در تفسیرها آمده است، از چنین کیفیتی برخوردار اند.

 

برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

داستان

داستان

 

قصه ها، اغلب ساختمانی نزدیک به لطیفه ها دارند. می دانیم که لطیفه، روایت داستانی مفرح و کوتاهی است درباره شخصی یا حادثه ای یا وضعیت و موقعیتی. بنیاد آن بر پیوند حلقه های واقعی و تصادفی حادثه ای استوار است. لطیفه از پیوستن این حلقه ها به یکدیگر تکوین و تحقق می یابد و معمولا حلقه آخری است که موجب شگفتی و خنده می شود.

 

اختلاف لطیفه با داستان در این است که داستان از نظر ساختاری و معنایی در طی زمان تحول یافته و انواع گوناگونی را به وجود آورده است. حال آنکه لطیفه ساختار خود را حفظ کرده و تنها از نظر معنایی متحول شده است. از این رو تعریف داده شده، بر لطیفه های گذشته و لطیفه های امروزی مطابقت دارد.

 

گاهی لطیفه از نظر ساختاری و معنایی به قصه و داستان کوتاه شبیه می شود، زیرا از نظر حجم گسترش می یابد و حکایتی و داستانکی را به وجود می آورد؛ در این صورت از آن به عنوان قصه یا داستانک لطیفه وار نام می برند.

 

داستان های لطیفه واری هستند که خصوصیتی نوعی دارند و در آن­ها خصلت عمیق انسانی و دیرپایی به نمایش گذاشته شده است؛ از این داستان ها به عنوان داستان های لطیفه وار تیپیک نام می برند. از نمونه های بارز داستان های لطیفه وار «هدیه مغان» اثر اُ.هنری (نویسنده امریکایی، 1862 – 1910) و «کباب غاز» نوشته جمال زاده و «عروسک پشت پرده» از هدایت است. از نمونه داستان های لطیفه وار تیپیک، داستان «حربا»، «مرگ کارمند» و «خواب آلوده» از آنتوان چخوف و «مسیو الیاس» نوشته صادق چوبک است.

 

افسانه تمثیلی، اغلب قصه کوتاهی است درباره حیوانات که از آن با عنوان افسانه حیوانات نیز یاد شده است. در افسانه تمثیلی گاهی انسان و اشیاء نیز شخصیت های اصلی هستند. افسانه تمثیلی به علت خصوصیت تمثیلی آن دارای دو سطح است، سطحی حقیقی و سطحی مجازی. در سطح حقیقی قصه ای درباره موضوعی نقل می شود ولی در سطح مجازی، درونمایه قصه یا خصلت و سیرت شخصیت قصه اشاره به موضوع دیگری دارد.

 

برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 خرداد 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

داستان

 داستان


11 ویژگی عمده قصه های عامانه: خرق عادت، پیرنگ ضعیف، مطلق گرایی، کلی گرایی و نمونه کلی، ایستایی، زمان و مکان فرضی و تصوری، همسانی قهرمان ها در سخن گفتن، نقش اساسی سرنوشت، شگفت آوری، استقلال یافتگی حوادث (اپیزودی) و کهنگی.

 

حوادث خارق عادتی که در قصه ها اتفاق می افتد، شبکه استدلالی حوادث قصه ها را سست می کند و خواننده نمی تواند آن ها را باور کند زیرا با تجربیات عینی و مشاهدات حسی او مطابقت ندارد. از این نظر اغلب در قصه ها روابط علت و معلولی حوادث از نظم منطقی و معقولی برخوردار نیست، نظمی که پیرنگ داستان کوتاه و رمان امروزی را به وجود می آورد.

 

قهرمان های قصه ها یا خوبند یا بد، حد میانی وجود ندارد. قهرمان های نه خوب نه بد، در قصه ها غالبا وجود ندارند. معنای قصه ها از برخورد خوبی ها با بدی ها پدید می آید. قهرمان های خوب و نیک سرشت با نیروهای اهریمنی و شخصیت های شریر می جنگند و حوادث قصه ها را می آفرینند.

 

در قصه ها به شرح کلیات و احوال اکتفا می شود و به جزئیات وضعیت و موقعیت ها و وقایع و خصوصیت های روحی و خلقی قهرمان ها و شخصیت های شریر توجهی نمی شود.

 

این مطلق گرایی باعث شده است که شخصیت ها از انسان های عادی جدا شوند و به عنوان «نمونه» و «مثل» از خصلت های عمومی و کلی بشر عرضه شوند.

 

شخصیت های قصه ها، «ایستا» هستند و اغلب خصوصیت روحی و خلقی ثابتی دارند، یعنی به نتایج اعمالشان واکنش نشان نمی دهند. از این رو، در قصه ها شخصیت ها تحولی نمی پذیرند.

 

در قصه ها زمان ومکان فرضی اند و تصوری. مشخص نیست که قصه ها مربوط به چه زمانی است. به حدس و گمان باید دریافت که این قصه ها به چه دوره ای تعلق دارد و بازگو کننده وضع اجتماعی و سیاسی مردم کدام دوره است.

 

در قصه ها، قهرمان ها را نمی توان از نحوه مکالمه و سخن گفتنشان از همدیگر تشخیص داد. اختلافی میان شاهزادگان ادب آموخته و تربیت یافته با سرکردگان لشکر و عامه مردم تربیت نیافته نیست.

 

تقدیر و سرنوشت در قصه ها نقش اساسی دارد. سرنوشت در انواع ادبی یونان و روم باستان مثل حماسه و تراژدی و کمدی نیز نقش بنیادنی و اساسی را بازی می کند و قهرمان ها گرفتار تقدیرند و بازیچه خدایان و ایزدان.

 

خواننده حس می کند که نقال قصه ها، سعی وافری دارد که خواننده و شنونده را با ماجرا ها و حوادث خلق الساعه و خرق عادت به اعجاب و شگفتی وا دارد. شاید این تمایل از آنجا ناشی می شود که در اصل، قصه ها برای گفتن و خلق کردن نقل شده و بعدها به صورت مکتوب درآمده.

 

قصه های بلند فارسی در کل از حوادث استقلال یافته تشکیل شده است و این حوادث، در عین حال که به خودی خود کاملند، رابطه ای غیرمستقیم با هم دارند که پیرنگ ابدایی قصه های بلند را به وجود می آورد و تار و پود قصه ها را به هم می بافد.

 

معنا و مضمون قصه ها نمی تواند نو و امروزی باشد و موضوع قصه ها، قدیمی و کهنه و مربوط به زمان های دور و جوامع گذشته و از یاد رفته است.


برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 خرداد 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

داستان

داستان


به آثاری که در آنها تأکید بر حوادث خارق العاده بیشتر از تحول و پرورش آدم ها و شخصیت هاست، قصه می گویند. در قصه محور ماجرا بر حوادث خلق الساعه می گردد.

 

شگفتی آور است که قصه های کهن و قدیمی تر، بیشتر ناظر بر حقایق و مظاهر زندگی اند تا قصه های متأخرتر که اغلب به خیال پردازی های نامعقول و منحط روی آورده اند و از موازین عقلی و حسی دور شده اند. علت این انحطاط را باید در اوضاع و احوال جوامع گذشته جست و جو کرد و در پستی و بلندی های تاریخ ایران.

                             

در قصه های بلند قدیمی نظیر «سمک عیار»، «داراب نامه»، «فیروزنامه»، «اسکندرنامه» کالیستنس دورغین و ... گزارنده و فراهم آورنده قصه ها، خود ادیب و فاضل و تا حدودی به علوم و معارف زمان خود آشناست و از این نظر در نگارش قصه ها همه این مسائل را مد نظر دارد و چنان مفردات و خصلت های قصه ها را کنار هم می نشاند که لااقل برای مردم روزگار خودش معقول و پذیرفتنی باشد.

 

هدف قصه ها، به ظاهر خلق قهرمان و ایجاد کشش و بیدار کردن حس کنجکاوی و سرگرم کردن خواننده یا شنونده است و لذت بخشیدن و مشغول کردن، اما در حقیقت درونمایه و زیربنای فکری و اجتماعی قصه ها ترویج و اشاعه اصول انسانی و برادری و برابری و عدالت اجتماعی است. قهرمان ها در بند سودای خصوصی و شخصی نیستند و اغلب درگیر مبارزه با پلیدی ها و بی عدالتی ها و ستمگری ها هستند و در این مبارزه خستگی ناپذیرند و هیچ عاملی نمی تواند آنها را از این راه باز دارد.

 

قهرمان ها اغلب از نژاد پادشاهان و بزرگانند و و از خصلت های بزرگی و آزادگی و اصیل­زادگی برخوردار. زیبارو و خوش اندام و اهل بزم و رزم و در هر فوت و فنی کاملند. هدف آنها گذشته از ترویج اصول انسانی و دینی روی کار آوردن شاهان عادل و رعیت پرور است. با شاهان ستمگر و ظالم می جنگند و آنها را از تخت پادشاهی سرنگون می کنند و همیشه در کار خود پیروزند.

 

در قصه کمتر به فضا و محیط معنوی و اجتماعی و خصوصویت ذهنی و روانی و دنیای تأثرات درونی شخصیت ها توجه می شود، در حقیقت در قصه ها قهرمان وجود دارد و در داستان ها، شخصیت اصلی.


برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

داستان

 داستان

در چین قصه هایی از هزار سال قبل و کمی بعد از میلاد مسیح در دست است. از جمله آنها قصه «دیدار از سرزمین مستان» اثر وانگ چی است که تاریخ آن به 6 قرن بعد از میلاد مسیح می رسد.

 

هومر حماسه سرای یونانی حماسه های خود را شش قرن پیش از میلاد مسیح سروده است. حماسه «ایلیاد» قصه جنگ یونانیان با اهالی شهر ترواست و فتح این شهر به دست آنها. حماسه «ادیسه» سرگردانی ادیسه یا یولیس؛ شاه ایتاکا از شهر و زن و فرزندش و گرفتار مصایب و ماجراهای بسیار شدن و بازگشتش به شهر زادگاهش و رهایی زنش از دست خواستگاران است.

 

در اروپا، از قرون وسطی و دوره نوزایی (رنسانس) افسانه های تمثیلی و افسانه های پریان و قصه های «دکامرون» اثر جیوانی بوکاچیو (نویسنده و شاعر ایتالیایی، 1313 – 1375) به جا مانده است.

 

«از افسانه نویسانی که بعد از لافونتن در قرن هیجدهم کسب معروفیت کردند در فرانسه می توان ژان پیر فلوریان (1753 – 1794)، در انگلستان جان گی (1685 – 1732) و در آلمان گوتارد لسینگ (1729 – 1781) را نام برد اما در دو قرن گذشته، بیشتر از کشورهای اروپای باختری در روسیه افسانه نویسی رواج داشته است.»

 

کتب داستانی دوره اشکانیان و ساسانیان: کتاب هزاردستان، کتاب خرافه و نزهه، کتاب الدب و الثعلب (خرس و روباه)، کتاب روزبه یتیم، کتاب نمرود ملک بابل.

این احتمال وجود دارد که برخی از این آثار تألیف ایرانیان پس از اسلام باشد. ابن الندیم در جای دیگر از کتاب خود از کتاب های ایرانیان و غیر ایرانیان که ابان لاحق به شعر عربی برگردانیده است، نام می برد: کتاب کلیله و دمنه، بلوهر و بوذاسف، سندباد، مروک، الصیام و الاعتکاف (روزه داری و گوشه گیری). بیشتر این کتاب ها اصل هندی دارد که به پهلوی ترجمه شده بوده است. از این اطلاعات می توان نتیجه گرفت که در زبان پهلوی دو دسته افسانه وجود داشته است. یک دسته داستان هایی که اصل ایرانی داشته و دسته دیگر افسانه هایی که از کتب ملل دیگر ترجمه شده بوده است.

 

«هزار و یک شب» یا «هزار افسان» یکی از شگفت انگیزترین و غنی ترین و معروف ترین کتاب های قصه دنیاست.

اگرچه ابن ندیم و بسیاری اصل «هزار و یک شب» را از ایران می دانند، بنابر تحقیق فن هامر پوگشتال آلمانی و دخویه هلندی و استرپ دانکارکی «هزار و یک شب» اصل هندی دارد و قبل از حمله اسکندر به ایران، از هندوستان به ایران آمده و به «هزار افسان» معروف شده است و در قرن سوم هجری به عربی برگردانده شده و از بغدا به مصر رفته و در آنجا قصه هایی به آن اضافه شده و در حدود قرن دهم هجری در مصر تدوین یافته و به صورت «الف لیل و لیله» کنونی درآمده است.


برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی

 


نوشته شده در تاریخ جمعه 30 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

داستان

داستان


قصه تاریخچه ای بسیار قدیمی دارد. مجموعه ای از قصه هایی که تاریخ آن به حدود چهار هزار سال پیش از میلاد مسیح می رسد، از فرهنگ و تمدن مصری باقیمانده است. شاید بتوان گفت که مصری ها اولین ملتی هستند که قصه را به ادبیات جهان هدیه کردند. موضوع این قصه ها متنوع است، از قصه هایی درباره سحر و جادو و ارواح گرفته تا افسانه های تمثیلی و قصه های پرماجرا و عاشقانه:

«قصه های دیگر عبارتند از: «تصرف یافا»، «شاهزاده محکوم»، «قصه های جادوگران»، «ارباب و برده» و «تبعید سینوحه».

حکایت «دو برادر یا آنپو و باتا» (نوشته حدود 3200 ق.م؛ نسخه حدود 1300 ق.م). شاید کهن ترین قصه موجود در مضمون «همسر فوطیفار» باشد. این قصه آمیزه ایست از جادو و تناسخ و کینه جویی. دو زن جفاکار برای شوهرانشان بدبختی به بار می آورند، اما سرانجام به سزای کردار خود می رسند و شوهران کامیاب می شوند.

«ملوان کشتی شکسته» (نسخه حدود 2500 ق.م). ملوانی که تنها بازمانده کشتی طوفان زده ای است، به «جزیره نعمت ها» می رسد. ماری سخنگو رهایی او را پیشگویی می کند. پیشگویی درست از آب در می آید و ملوان با هدایایی شگفت انگیز به دربار فرعون باز می گردد.

«قصه سنتنا» (نوشته حدود 1300 ق.م؛ نسخه حدود 400 ق.م). این قصه، حکایت از سرقت از کتابی جادویی دارد که دانش آموزی آن را از گوری می رباید. بعد پشیمان می شود و کتاب را باز می گرداند و به جبران گناه می پردازد.»

 

بعد از قصه های مصری، ادبیات آشورب- بابلی از جماه منظومه حماسی گیلگمش قدیم ترین قصه به جا مانده است که قدمت آن به حدود 2000 ق.م میرسد. حماسه گیلگمش از مجموعه قصه های پراکنده تشکیل شده است و بر همه آثار حماسی بعد از خود تأثیر گذاشته است. درونمایه گیلگمش خصوصیتی تمثیلی دارد و به معنای آن است که چون از مرگ گریزی نیست پس باید از زندگی نهایت بهره را گرفت.

 

گیلگمش یکی از پادشاهان ستمگر آشوری است و با ابانی یا انکیدو که خدایان برای رهایی مردم از ستمکاری او آفریدند، می جنگد و بر او پیروز می شود. بعد گیلگمش با ابانی دوست می شوند و هر دو با خوم ببه، نگهبان جنگل می جنگند و او را می کشند. وقتی ابانی بر اثر خواست خدایان مریض می شود و می میرد، گیلگمش به جستجوی گیاهی می رود که خوردن آن عمر جاودانی به او می دهد. گرچه گیاه را ته دریا پیدا می کند، ماری آن را می بلعد. منظومه این معنا را در بر دارد که هیچ انسانی نمی تواند عمر جاودانی داشته باشد، گر چه به زورمندی گیلگمش باشد.

 

هندی ها نیز به ذخیره ادبیات داستانی جهان بسیار افزوده اند؛ بسیاری از قصه هایی که در جهان پخش شده، اصل و بنیادی هندی دارد. معروف ترین این قصه ها، مجموعه «پنچاتنترا» یا «پنج موقعیت برای دانا شدن» است. نوشتن آن را در قرن پنجم میلادی به ویشنو سارما که شخصیتی تاریخی و حکیمی برهمن است، نسبت می دهند. پنچاتنترا در پنج باب برای آموزش شش شاهزاده جوان تألیف یافته است و این باب ها در «کلیله و دمنه» تحت عنوان های «شیر و گاو»، «دوستی کبوتر و زاغ و موش و باخه و آهو»، «بوف و زاغ»، «بوزینه و باخه» و «زاهد و راسو» آمده.


برگرفته از ادبیات داستانی جمال میرصادقی

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

داستان

داستان


داستان توالی حوادث واقعی و تاریخی یا ساختگی است، بنابراین تسخیر عمل به وسیله تخیل را ارائه می دهد.

 

ادبیات به هر اثر شکوهمند و ممتازی گفته می شود که در آن عامل تخیل دخیل باشد و در ضمن با دنیای واقعی نیز ارتباط معنی داری داشته باشد.

 

ادبیات داستانی (داستان)

قصه

         اسطوره

          حکایت اخلاقی

         افسانه تمثیلی (فابل)

         افسانه پریان

         افسانه پهلوانان

رمانس

          رمانس روستایی

         رمانس شهسواری

         رمانس عاشقانه

داستان کوتاه

         داستانک (داستان کوتاه کوتاه)

          داستان بلند

رمان

          رمان کوتاه

         ناولت

 

در پیرنگ نقل حوادث با تکیه بر موجبیت و روابط علت و معلولی می آید و نویسنده می تواند ترتیب توالی زمانی داستان را به دلخواه بر هم زند و وقایع را پس و پیش کند و نظم جدیدی به آنها بدهد و برای آنها آغاز، میانه و پایان تعیین کند و بکوشد در آن شخصیتی را پرورش دهد و به ویژگی های آن بپردازد و او را به عمل وا دارد، یا درونمایه ای را برجسته کند یا صحنه مناسبی برای حدوث وقایع برگزیند.

 

اطلاق قصه بر شورت استوریِ غربی صحیح نیست و موجب شلوغی ذهن و سردرگمی خواننده می شود.

 

ایران نیز از جمله کشورهایی است که به داشتن قصه های کهن معروف شده و نامش در فرهنگ های ادبی و دایرۀ المعارف ها در کنار چین، هند، مصر، سومر، بابل و یونان آمده است، کشورهایی که زادگاه قصه های کهن بوده اند.

 

قصه ها تأثیر عظیمی در ساخت و روند زندگی ما داشته اند. از همان آغاز، عادت به داستان خواندن را در ما به وجود آوردند و تخیل ما را نیرو و گسترش دادند.


برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

ماهیت هنر

ماهیت هنر

ماهیت هنر اسلامی

صحیفه امام    ج‏21   ص : 145 و 146  

هنر در مدرسه عشق نشان دهنده نقاط كور و مبهم معضلات اجتماعى، اقتصادى، سیاسى، نظامى است. هنر در عرفان اسلامى ترسیمِ روشن عدالت و شرافت و انصاف، و تجسیم تلخكامى گرسنگانِ مغضوبِ قدرت و پول است ..

 

عدم اصالت داشتن ابتذال در هنر

صحیفه امام    ج‏18   ص :  217 

ساختن تئاترى كه مطابق با اخلاق انسانى- اسلامى باشد زحمت دارد و سینما هم اگر بخواهد چنین باشد نیازمند به صرف مدت‏ها وقت است. و هرگز در متن سینما و تئاتر نوشته نشده است كه باید مركز فساد باشند و هنر آنها هم كه عبارت بود از چیزهاى مبتذل، جز این نبود كه افراد و جوانان ما را در دانشگاهها و خارج و داخل طورى تربیت كنند كه همه را منحرف سازد

 

 

بیان تجلی حقیقت

بیانات در دیدار فعالان عرصه هنر دفاع مقدس ۱۳۸۸/۰۶/۲۴ - ۱۹:۳۰

شما كه دفاع مقدس را روایت میكنید، بخصوص آنهائى كه روایت هنرى میكنند، در واقع آئینه‏اى هستید در مقابل یك مظهر جمال و جلال، كه او را منعكس میكنید. آنچه كه در دوران آن هشت سال از بروز خصلتهاى والا و پسندیده‏ى انسانى، از شجاعت، از ایثار، از اخلاص، از صدق و صفا، از بروز تدبیرهائى كه از یك جوان چنین تدابیرى انتظار نمیرفت - این برجستگیهائى كه در دوره‏ى هشت سال دفاع مقدس به وجود آمد - اتفاق افتاد، با هزینه‏هاى زیادى هم همراه بود. چقدر جان عزیز فدا شد، چقدر ثروت مال و ثروت وقت مصرف شد. شما امروز آنها را در واقع با كار هنرى خودتان بازآفرینى میكنید. همان تأثیراتى را كه آن حادثه میتوانست در یك نسل، در یك جامعه باقى بگذارد، شما با این نوشته‏ى خودتان، با این فیلم خودتان، با این كار هنرى خودتان كه بازآفرینى آن حادثه است، در مخاطب خودتان ایجاد میكنید. این خیلى كار بزرگى است، خیلى كار مهمى است؛ شما براى آن تابلوى پرشكوه و پر از ریزه‏كارى و ظرافت و زیبائى آئینه میشوید.

 

بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در دیدار اصحاب فرهنگ و هنر

هنر گوهر بسیار گرانبهایى است كه ارزش و گرانبهایىِ آن فقط بدین جهت نیست كه دلها و چشمهایى را به خود جذب مى‏كند - خیلى از چیزهایى كه هنرى نیست، ممكن است چشمها و دلهایى را به خود جذب كند - نه، این یك موهبت و عطیه الهى است. حقیقت هنر - هر نوع هنرى - یك عطیّه الهى است. اگرچه بُروز هنر در چگونگىِ تبیین است، اما این، همه حقیقت هنر نیست؛ پیش از تبیین، یك ادراك و احساس هنرى وجود دارد و نكته اصلى آن‏جاست. بعد از آن كه یك زیبایى، یك ظرافت و یك حقیقت ادراك شد، از آن هزار نكته باریكتر ز مو كه گاهى آدمهاى غیر هنرمند نمى‏توانند یك نكته‏اش را هم درك كنند، هنرمند با همان روح هنرى و با آن چراغ هنر كه در درون او برافروخته شده است، ظرایف و دقایق و حقایقى را ابراز مى‏كند. این مى‏شود هنر واقعى و حقیقى كه ناشى از یك ادراك و یك بازتاب و یك تبیین است.

 

بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در دیدار اصحاب فرهنگ و هنر

البته هنر از ثروتهایى نیست كه یكسره با كدّ یمین و عرق جبین به دست آمده باشد. تا قریحه و استعداد هنرى در شما نباشد، هر قدر هم كه زحمت بكشید، باز همچنان در آن خَم اوّل باقى خواهید ماند. آن قریحه، كار و دستاورد شما نیست؛ آن را به شما داده‏اند.

 

ادامه دارد...

 

الف ها 3

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

جگر گوشه

جگر گوشه

 

-         حالا چرا وصیت­نامه­شو رو سنگ جدید ننوشتن؟ البت، خوب شد اون شعرو پاک کردن. به قول ننه­اش، وصله نچسب بود. اما حیف اون چند جمله که حالا نیست...

-         جوون! اینا که اینجان همه شهیدن. نه؟

-         آره، همه این قبر سیاها، مال شهداست.

-         رو سنگ قبر اونا هم، نه وصیت هست و نه شعر ؟

-         نه.

-         پس یحیی و یوسف و بقیه، همه مثل هم شدن. البته خدا که بدونه کافیه، اما اگه یکی بگه که اون همه پول که واسه یحیی جمع کردن چی شد، چی باید بگم؟ علی می­دونه کم از بچم نذاشتم براش. بعضیا فکر می­کردن یحیی بچه منه.

-         یعنی الآن قبر هادی نعمتی هم مثّ بقیه است؟

-         آره مادر.

-         چه قبه و بارگاهی داشت! باباش مخالف رفتنش بود، اما اونم رفت. اون­قدر رفت تا شهید شد. باباش که دیگه پسرش رو از دست داده بود، کلی واسه قبرش خرج کرد. شاید اندازه کل بقیه قبرا! چه پولی داشت! با این صد برابر اینا هم تموم شدنی نبود.

-         بلند شو خانوم، بلند شو. بریم خونه دنبال اون عکسه بگردیم. همونی که یوسف و یحیی با هم انداختن، کنار ماشین، بغل هم. عکاس می­گفت تفنگ دست یحیی، مال خودش نبود. از اون کوچیکاش بود، همون که شبیه اسباب بازیه.

نگاهی به جوان کنارش انداخت و ادامه داد:

-         پسرم نذاشته بود عکس بگیره. اول تفنگ­شو داد دست یحیی. آخه اون لحظه، یحیی تفنگ­شو نیاورده بود. اونم در عوض، قرآن­شو داد به یوسف. واسه همین، بعد اون عکس، من همه­اش فکر می­کردم یوسف تو جنگ فقط قرآن می­خونه. یحیی هیچ­چی نداشت. نه پدر و مادر، نه محله درست درمونی. حتی تو عکس تفنگم نداشت!

پیرمرد کمی صبر کرد. آهی کشید و پس از چند لحظه گفت: ولی خودش همیشه می­گفت «من امام­رو دارم، همین بسه.»

-         آره، بلند شو بریم. اینا خونه­های یوسف و یحیی من نیستن.

بلند شدند. مرد دست زنش را گرفت و آرام به راه افتاد. البته بعد از خداحافظی از جوان. جوان رفتن­شان را نگاه می­کرد. بعد نگاهی به سنگ قبرها انداخت. «من تا حالا فکر می­کردم همه شهدا مثل هم بودن. واسه همین خوشحال شدم وقتی سنگ قبرارو یکی کردن. اما مثل اینکه...»

نکاهی به آسمان انداخت.

-         اما مثل اینکه اتفاق دیگه­ای افتاده. به نفع بعضیا ضبط شدن، اونم یه جا!

راه افتاد. خواست شعر همیشگی را بخواند. هر جمعه که زیارت آقا تمام می­شد و داخل حیاط می­آمد، شروع به خواندن می­کرد. آرام و حزین؛ «یوسف گم­گشته باز آید...» طبق عادت شروع به خواندن کرد؛ «یوسف گم­گشـ...» دیگر نخواند. برگشت و به قبرها نگاهی انداخت. با خود گفت: «گم نشده بود که بخواد پیدا بشه. فقط یه نشونی گذاشته بود تا ما گم شده­ها پیداش کنیم. که اونم با همتِ «فرهنگی کاران» ما... ما دیگه واقعاً گم شدیم. مگه اینکه «دستی از غیب برآید و کاری بکند»...»

 

الف ها 3

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

جگر گوشه

جگر گوشه

 

جوان زن و شوهر را بالای قبر آورد.

-         همینه.

-         اینی که اینجاست؟

-         آره، همینه دیگه.

-         نه، اشتباه می­کنی جوون. درسته من سواد ندارم، ولی سنگ قبرش رو خوب یادمه. می­دونم چی شکلی بود.

-         آره پسرم. منم یادمه. این شکلی نبود اصلاً. سفید بود سنگش. خودم گفتم دو جمله از وصیت نامه­شو رو سنگ قبرش بنویسن.

-         البته یادم هست یه بیت شهر هم زیرش نوشته بود. ما که نگفتیم، اما بقیه اصرار کردن. ما هم گفتیم باشه. نوشته بود:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور          کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

-         اما یوسف که گم نشده بود. تازه اگه برمی­گشت، دوباره می­فرستادمش. جواب حضرت زهرا(س) رو چی می­دادم؟

-         ولی یوسف فلاحی اینه. سال 65 هم شهید شده، تو شلمچه. حتماً هم کربلا پنجی بوده.

-         آره، با رفیقش با هم شهید شدن. اونم بغل دستش خوابید. یه بچه یتیم بود، یحیی جلالی.

-         با هم دفنشون کردیم. ما پول نداشتیم واسه یوسف خرج کنیم. واسه همین از این آلمینیومی­ها نذاشتیم. ولی یه عکس بالا سرش گذاشتیم. پول یوسفو به زحمت جور کردیم. چند روز بعد یحیی اومد، البته خودش که نه. ظاهراً پلاکش همراش نبوده. یه تیکه ورق تو جیبش پیدا کرده بودن. وصیت­نامه­اش بود. کلی از جمله­هاش خوندنی نبودن. ولی به هر صورت اسم ما رو توش دیده بودن. واسه همین فرستادن دنبال ما.

-         آخه از اول با هم بزرگ شده بودن. با هم آشنا شده بودیم. خودم هر وقت تو جیب یوسف کشمش می­ذاشتم، می­سپردم به یحیی هم بده. سهمش محفوظ بود...

-         خلاصه کار خدا بود. اهالی مسجد محل پول گذاشتن واسه دفنش. می­خواستیم با آبرو دفن بشه. دوست نداشتیم خرج دفنشو غریبه بده.

-         خودمم. تحویل گرفتم. من وصی­ش نبودم اما... بالاخره با پول جمع شده یه سنگ براش گرفتیم، گرون­تر. دورتادورشم آلمینیوم زدیم. عکس و گل­اَلَکی هم واسش گذاشتیم. قرآن کوچولو نداشتیم. مغازه سر کوچه یکی هدیه داد. عکس امامِ­شم، یکی از مسجدیا آورد. امامش قاب داشت. اما مال یوسف نه، یه عکس کوچیک امام داشتم. مال خودم بود، گذاشتم برا یوسفم...

-         اون موقع­ها که چششش نمی­دید، اون­قدر جلو می­اومد تا دستش برسه به یحیی. از همه قبرای دیگه دم و دستگاه بزرگ­تری داشت. بعدش منو صدا می­زد. من بالا سر یوسفم می­نشستم، اونم شروع می­کرد با یحیی درد دل کردن.

پیرزن نگاهی به دوتا قبر انداخت.

-         راستی­راستی این دوتا یوسف و یحیای منن؟

-         آره نشونی­تون اینو میگه.

نشستند، دوتایی. برای هردو فاتحه خواندند.

-         یوسف من! بیا ببین اینا چی میگن. من که قبرتو یادمه... یادته اومدن دم در خونه؟ گفتن که می­خوان قبرتو درست کنن. یه چیزایی گفتن که من سر در نیاوردم. آقات اون موقع حالش خوب نبود. اگه می­دونستم...

-         حالا چرا سنگ قبرشو سیاه گذاشتن؟ حداقل همون رنگی می­ذاشتن.

-         حاج آقا! الآن بیشتر سنگ قبرا رو سیاه می­ذارن.

مادر نگاهی به پسر کرد، یعنی که «این چه حرفیه؟» بعد انگار که مجبور باشد توضیح واضحات بدهد، جواب داد: من به بقیه مرده­ها چی­کار دارم؟ اما اون که نمرده، شهید شده. شهدا همشون زنده­ان. یادمه یوسف فقط محرم و صفر، سیاه می­پوشید. همیشه لباس سفیدش مرتب و تمیز بود. الآنم لباسش باید سفید باشه، نه سیاه.

 

ادامه دارد...

 

الف ها 3

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

جگر گوشه

جگر گوشه

 

مرد و زن به زیارت آقا رفتند. دم در جدا شدند. یکی درِ آقایان و دیگری، درِ خانم­ها. مرد داخل رفت. زیارت کرد، چه زیارتی! آمد و کفشش را گرفت. متوجه نشد که چطور زیارت کرده است. عجله­ای نداشت. آرام راه می­رفت. از رواق امام­زاده بیرون آمد و در حیاط قدم زد. به نرده­ها رسید. چپ و راستش را نگاه کرد. دلش می­خواست به زیارت شهدا برود اما... دلش نمی­کشید. نمی­دانست چرا.

پسر در حال زیارت آقا بود. بعد کدتی طولانی، ضریح را رها کرد و ایستاد. قطره آخر اشک از چشمانش سرازیر شد. رو به ضریح، عقب­عقب آمد تا از اتاق خارج شد. به سمت کفش­داری رفت. به در رسید. از در خارج شد و کفشش را پوشید. وارد حیاط شد. به سمت در اصلی پیچید. خواست تا انتها برود و خارج شود. ناگهان چیزی، از گوشه چشم، توجهش را جلب کرد. سر برگرداند. سکو را دید. یک پیرزن و یک پیرمرد روی آن نشسته بودند. آرام به نظر نمی­رسیدند. شک کرد. با خودش گفت: «خیلی طبیعی به نظر نمی­رسند!» به سمتشان حرکت کرد.

-         پدرجان می­توانم کمکتان کنم؟

-         سلام پسرم. اگه بتونی دعات می­کنم. پسرم رو پیدا نمی­کنم.

-         پسرتون رو. اسمش چیه؟ بفرما تا بگم صداش کنن. تو حیاط امام­زاده باشه می­شنوه.

-         یوسف فلاحی. اما اون جوری پیدا نمیشه. خیلی وقته که اینجاست. رفته پیش آقاش...

پسر منظور مرد را نفهمید. «رفته پیش آقاش، مگه آقاش شما نیستین؟» در فکر بود که ناگهان متوجه حرف پیرمرد شد. گفت: شهید شده؟ خب الآن پیداش می­کنم. این طرفه یا اون طرف؟

بعدِ اشاره­ی پیرمرد، قصد حرکت کرد. قبلِ حرکت، رو به پیرزن گفت: سلام حاج خانوم. ببخشید من یادم رفت سلام کنم، الآن پیداش می­کنم و می­برمتون سر مزار.

رفت و پیدا کرد. هیچ کاری نداشت. روی قبر مشکی رنگ، درشت نوشته بود:

یوسف فلاحی

تولد             3/6/1342

شهادت     دی ماه 1365

محل شهادت      شلمچه

 

ادامه دارد...

 

الف ها 3

نوشته شده در تاریخ شنبه 10 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic