جاده مانده است و من و این سر باقی مانده

جاده مانده است و من و این سر باقی مانده

 

 

جاده مانده است و من و این سر باقی مانده

رمقی نیست در این پیکر باقی مانده

 

نخل ها بی سر و شط از گل و باران خالی

هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده

 

توئی آن آتش سوزنده ی خاموش شده

منم این سردی خاکستر باقی مانده

 

گرچه دست و دل و چشمم همه آوار شده است

باز شرمنده ام از این سر باقی مانده

 

روزو شب گرم عزاداری شب بوهاییم

من و این باغچه ی پرپر باقی مانده

 

شعر طولانی فریاد تو کوتاه شده است

در همین اسب و همین خنجر باقی مانده

 

پیش کش باد به یک رنگی ات ای پاک ترین

آخرین بیت در این دفتر باقی مانده

 

تا ابد مردترین باش و علمدار بمان

با توام ای یل نام آور باقی مانده

 

 

سعید بیابانکی

 

  • برچسب ها: شعر،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

باده وحدت

باده وحدت

 

سر بر آرید حریفان که سبویی بزنیم

خواب را رخت بپیچیم و به سویی بزنیم

 

باز در خم فلک باده وحدت صافی است

سر بر آرید حریفان که سبویی بزنیم

 

ماهتاب است و سکوت و ابدیت، ما نیز

سر سپاریم به مرغ حق و هویی بزنیم

 

خرقه از پیر فلک دارم و کشکول از ماه

تا به دریوزه شبی پرسه به کویی بزنیم

 

چند بر سینه زدن سنگ محبت باری

سر به کوی در آینه رویی بزنیم

 

آری این نعره مستانه که امشب ما راست

به سر کوی بتِ عربده جویی بزنیم

 

خیمه زد ابر بهاران به سر سبزه که باز

خیمه چون سرو روان بر لب جویی بزنیم

 

بیش و کم سنجش ما را نسزد ور نه که ما

آن ترازوی دقیقیم که مویی بزنیم

 

شهریارا سر آزاده نه سربار تن است

چه ضرورت که دم از سر مگویی بزنیم

 

محمدحسین شهریار

  • برچسب ها: شعر،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

ارباب زمستان

 

ارباب زمستان

 

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

 

ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد

زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

 

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

 

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

 

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید

که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

 

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

 

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را

 

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد، بیگانه دیدیم آشنایان را

 

به هر فرمانِ آتش عالمی در خاک و خون غلتید

خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

 

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس

که می گیرند در شهر و دیار ما گدایان را

 

محمدحسین شهریار

  • برچسب ها: شعر،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

جمال بقیت اللهی

 

جمال بقیت اللهی

 

سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی

ستاره، کوکبه آفتابِ خرگاهی

 

به لاجورد افق ته کشیده برکه شب

مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی

 

صلای رحلت شب داد و طلعت خورشید

خروس دهکده از صیحه سحرگاهی

 

به جستجوی تو ای صبح، در شبان سیاه

بسا که قافله آه کرده ام راهی

 

نمانده چشمه آب بقا به ظلمت دهر

بجز چراغ جمال بقیت اللهی

 

برآی از افق ای مشعل هدایت شرق

بر آر گله این گمرهان ز گمراهی

 

ز سایی که به خاک افکنی خوشم چه کنم؟

همای عرش کجا و کبوتر چاهی

 

بشارتی به خدا خواندن و خدا دیدن

که این بشر همه خودبینی است و خودخواهی

 

به گوش آنکه صدای خدا نمی شنود

حدیث عشق من افسانه ای بود واهی

 

تو کوه و کاه چه دانی که شهریارا چیست

به کوه محنت من بین و چهره کاهی

 

 

محمدحسین شهریار

  • برچسب ها: شعر،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 24 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

شعری برای جنگ

شعری برای جنگ

 

 

آری

شب موقع بدی است

هر شب تمام ما

با چشم های زل زده می بینیم

عفریت مرگ را

کابوس آشنای شب کودکان شهر

هر شب لباس واقعه می پوشد

اینجا

هر شام خامشانه به خود گفته ایم :

شاید

این شام ، شام آخر ما باشد

اینجا

هر شام خامشانه به خود گفته ایم :

امشب

در خانه های خاکی خواب آلود

جیغ کدام مادر بیدار است

که در گلو نیامده می خشکد ؟

اینجا

گاهی سر بریده ی مردی را

تنها

باید ز بام دور بیاریم

تا در میان گور بخوابانایم

یا سنگ و خاک و آهن خونین را

وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم

در زیر خاک ِ گل شده می بینیم :

زن روی چرخ کوچک خیاطی

خاموش مانده است

اینجا سپور هر صبح

خاکستر عزیز کسی را

همراه می برد

اینجا برای ماندن

حتی هوا کم است

اینجا خبر همیشه فراوان است

اخبار بارهای گل و سنگ

بر قلبهای کوچک

در گورهای تنگ

اما

من از درون سینه خبر دارم

از خانه های خونین

از قصه ی عروسک خون آلود

از انفجار مغز سری کوچک

بر بالشی که مملو رویاهاست

- رویای کودکانه ی شیرین -

از آن شب سیاه

آن شب که در غبار

مردی به روی جوی خیابان

خم بود

با چشم های سرخ و هراسان

دنبال دست دیگر خود می گشت

باور کنید

من با دو چشم مات خودم دیدم

که کودکی ز ترس خطر تند می دوید

اما سری نداشت

لختی دگر به روی زمین غلتید

و ساعتی دگر

مردی خمیده پشت و شتابان

سر را به ترک بند دوچرخه

سوی مزار کودک خود می برد

چیزی درون سینه ی او کم بود ....

اما

این شانه های گرد گرفته

چه ساده و صبور

وقت وقوع فاجعه می لرزند

اینان

هر چند

بشکسته زانوان و کمرهاشان

استاده اند فاتح و نستوه

- بی هیچ خان و مان -

در گوششان کلام امام است

- فتوای استقامت و ایثار -

بر دوششان درفش قیام است

باری

این حرفهای داغ دلم را

دیوار هم توان شنیدن نداشته است

آیا تو را توان شنیدن هست ؟

دیوار !

دیوار سرد سنگی سیار !

آیا رواست مرده بمانی

در بند آنکه زنده بمانی ؟

نه !

باید گلوی مادر خود را

از بانگ رود رود بسوزانیم

تا بانگ رود رود نخشکیده است

باید سلاح تیز تری برداشت

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست...

 

 

منبع:سایت تبیان

 

الف ها 3

  • برچسب ها: شعر،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

شعری برای جنگ

شعر از قیصر امین پور

 

شعری برای جنگ

 

می خواستم

شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر قلم زبان دلم نیست

گفتم :

باید زمین گذاشت قلمها را

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

باید سلاح تیزتری برداشت

باید برای جنگ

از لوله ی تفنگ بخوانم

- با واژه ی فشنگ -

می خواستم

شعری برای جنگ بگویم

شعری برای شهر خودم - دزفول -

دیدم که لفظ ناخوش موشک را

باید به کار برد

اما

موشک

زیبایی کلام مرا می کاست

گفتم که بیت ناقص شعرم

از خانه های شهر که بهتر نیست

بگذار شعر من هم

چون خانه های خاکی مردم

خرد و خراب باشد و خون آلود

باید که شعر خاکی و خونین گفت

باید که شعر خشم بگویم

شعر فصیح فریاد

- هر چند ناتمام -

گفتم :

در شهر ما

دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست

اینجا

وضعیت خطر گذرا نیست

آژیر قرمز است که می نالد

تنها میان ساکت شبها

بر خواب ناتمام جسدها

خفاشهای وحشی دشمن

حتی ز نور روزنه بیزارند

باید تمام پنجره ها را

با پرده های کور بپوشانیم

اینجا

دیوار هم

دیگر پناه پشت کسی نیست

کاین گور دیگری است که استاده است

در انتظار شب

دیگر ستارگان را

حتی

هیچ اعتماد نیست

شاید ستاره ها

شبگردهای دشمن ما باشند

اینجا

حتی

از انفجار ماه تعجب نمی کنند

اینجا

تنها ستارگان

از برجهای فاصله می بینند

که شب

چه قدر موقع منفوری است

اما اگر ستاره زبان می داشت

چه شعرها که از بد شب می گفت

گویاتر از زبان من گنگ

 

ادامه دارد...

 

الف ها 3

  • برچسب ها: شعر،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

غزال غزل

غزال غزل

 

ف. حسین زاده

 

مطرب از دفتر حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگریم که ز عهد طربم یاد آمد

غزال غزل وحشی است و انیس مجنون بیابان نشین... آن درد نیز که کار عاشق شیدا را به تغزل و ترنم می­کشاند، جز در سینه­ی مجنون وحشی بیابان نشین لانه نمی­کند.

شهر، عادات و تعلقات است و مردمان اهل عادتند. این مجنون مردم گریز است و آن غزل مردم نفور... و اگر شاعر نباشد چه کسی مردمان را به ترک عادت بخواند؟

شاعر نبی نیست و پروای عقل مردمان ندارد و بر اونیست که طریق رفتن را تعلیم کند. او به ترک عادت می­خواند و عالم خلاف عادات، هم عالم وهم است هم عالم عشق. عالم عادات عالم حقیقت و معنی نیست اما چه بسا شاعران که گمگشتگان دیار وهمند و چه قلیلند شاعرانی که آنان را درد عشق بخشیده­اند و شرف حضور.

این درد نیز دردی است که مقیمان شهر عادت دشمنش می دارند زیرا که از عیش هر روزینگی بازشان می دارد. وزغ آنچنان با مرداب خو می گیرد که دریای آزاد را دشمن می دارد. شعر، آواز امواج آن دریای دور ونزدیک است.دور است زیرا که مردمان ، دلبستگان کرانه ی عادتند و نزدیک است اگر روی از عادات و تعلقات برتابیم.دل شاعر نهنگ دریای ژرف است و غزال بیابانهای دور ...اهل هجرت که کاروانیان و کشتی نشستگان ،خوب می دانند این خمودی که شهرنشینان را گرفته است از چیست.

مردمان مسافر کاروان مرگند اما خود نمی دانند. مرگ کاروان سفر زندگی است. کجاوه ثابت می­نماید اما کاروان در سفر است. شاعر مرگ­اندیش است و اهل حضور و این همه را به مشاهده در می­یابد، نه با عقل که با دل. شاعر پروای عقل ندارد و در عمق دل محضر حقیقت را بی واسطه در می­یابد.

شاعر حکایت­گر این حضور است، نه به زبان عقل که زبان عبارت است، به زبان دل که زبان اشارت است و او در این میانه واسطه­ای بیش نیست. شعر است که او را بر می­گزیند و از زبان و قلمش باز می تابد. فیضان باران را دارد و غلیان آب چشمه را و فوران آتش فشان را. چون باران طبعی لطیف دارد و از آسمان می­ریزد، چو آب زلال است و جوششی بی­خودانه دارد، و چون آتش فشان، سوزان است و فورانی مهیب دارد.

شاعر درویشی خانه به دوش است و در شهر عادات و خانه­ی تعلقات سکنی نمی­گیرد. در شهر دلتنگ است. شاعر اگر چه از خانه و شهر می­گریزد اما از اصحاب السبیل نیست که چون سائلان در رهگذر مردمان خانه بگیرد. شعر یاد وطن مالوف آدمی است و وطن مالوف نه اینجاست که اهل عادت چون موش کور در ظلمت خاک ساخته­اند. شاعر هرگز دعوت به خاک نکرده است و این جماعت شاعر نمایان را که چشم به مائده­های زمینی گشوده­اند کجا می­توان شاعر دانست؟ شعر اینان جز بازتاب انفعالات نفسانیشان نیست، نه از حضور در آن خبری است.

نه از درد فراق نه از شیدایی جمال و هیبت جلال و نه از مستی و بیخودی.....

مستان آب انگور از عقل گسسته­اند، اما آن عهد را با جهل باز بسته­اند .اما مستان می الست از عقل گسسته­اند تا به عشق باز پیوندند. اینان عقل را خراب  کرده­اند تا نقش خودپرستی را ویران کنند و شرف حضور یابند:

به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

شعر امروز نیز همراه با شاعران به درک اسفل هر روزینگی هبوط کرده است.

Ø    برگرفته ازکتاب فردایی دیگر از شهید سید مرتضی آوینی

 

الف ها 3

  • برچسب ها: شعر،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

هنوز و شاید همچنان...

امید مهدی‌نژاد

 

هنوز و شاید همچنان...

 

ای گیاهِ برآمده! ابتری، بی‌بری هنوز

ای درختِ خزان‌زده! از گیاهان سری هنوز

می‌پرید ای پرندگان روزی از قیدِ آشیان

مانده بر شانه‌های‌تان اثری از پری هنوز

ای دل، ای تودۀ هوس! کی می‌آیی به راه پس؟

صبح شد، ظهر شد، ولی لازمِ بستری هنوز

بعدِ عمری رفو شدن، نو شدن، زیر و رو شدن

در همان کاری، ای فلک! سفله می‌پروری هنوز...

*

آسمانا! به خون بخوان ماجرا را به گوشِ ابر

تشنه مانده‌ست بر زمین نخلِ بارآوری هنوز

دشنه‌ای در غلافِ خون، بیرقی سبز سرنگون

می‌درخشد در آفتاب تیغۀ خنجری هنوز

لاله‌ها سبز می‌کنند خونِ گرمِ حسین را

آتشی سرخ روشن است زیرِ خاکستری هنوز

 

 

الف ها 3 

  • برچسب ها: شعر،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 3 اردیبهشت 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

شهسوار ملک هستی

 

شهسوار ملک هستی

 

با ظهوری آسمانی آفتابی ناگهان

مشرق از مغرب برآرد تا بگرداند زمان

 

مرگ را گردن زند با تیغ عالم­گیر عشق

تا بباراند به صحرای عدم، باران جان

 

می­زند با زخمه­ های  داد بر تار وجود

آن که دارد شور رستاخیز هستی در بیان

 

خوش نوازد زهره چنگی به آهنگ طرب

با طلوع نام او در بزمگاه اختران

 

تا برافروزد چراغ مرده جان را به تن

می ­دمد در ظلمت اندیشه ­ی خورشید روان

 

شهسوار ملک هستی داد را می­گسترد

در شعاع اسم اعظم بیکران در بیکران

 

آسمان در آسمان آیینه ­باران می­کند

هر که را باشد نشانی زآن وجود بی ­نشان

 

ای من گم­گشته چشم بسته ­ی دل باز کن

تا ببینی در نگاهش گردش هفت آسمان

 

گرگ را با میش بینی در چراگاه زمین

یوسف ما چون برآرد سر ز چاه لامکان

 

آنچه خواهد آرزومندی به دوران ظهور

می­نماید در بهشت دیدگانش عین آن

 

راحت از هنگامه سخت قیامت بگذرد

هر که دارد از امام عاشقان خط امان

 

جلوه­ های تازه دارد هر زمان چون ماه نو

از درخشان خانه­ ی آیینه یار مهربان

 

عاشقان او سر از کوی مغان برداشتند

همچو حافظ مست از خمخانه­ ی پیر مغان

 

چشم ­هامان مانده بر راهش به شام انتظار

باز کی رخ می ­نماید آفتاب ناگهان

 

 

نصرالله مردانی

13 / 8 / 1380

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

مرغ بهشتی اقبال

 

مرغ بهشتی اقبال

 

همچو من مرغک بشکسته پر و بالی نیست

ناله ­ای سوخته­ام، هم ­نفسم نالی نیست

 

مرو از پیش من ای مرغ بهشتی اقبال

که به سر بی ­تو مرا سایه اقبالی نیست

 

ای همایی که شدی مطلع فال غزلم

در همه دفتر دل خوش­تر از این فالی نیست

 

حالی از عاشق دلداده اگر می ­خواهی

گفتن حال جز آشفتن احوالی نیست

 

جان فدایت شب و روزم به خیال تو خوش است

شب و روزی که در آن نقش مه و سالی نیست

 

تا به جان شعله کشد آتش عشق تو مدام

نفسم از دم سوزان غمت خالی نیست

 

یاد تو در همه­ جا میوه ­ی باغ نظر است

غیر تصویر تو در آینه تمثالی نیست

 

 

نصرالله مردانی

26 / 5 / 1379

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

غروب غربت

 

غروب غربت

 

در آسمان نگاهت گل ستاره شکفت

ز برق چشم تو در جان من شراره شکفت

 

بیا که چون گل آتش هنوز می­سوزم

ز سوز راز نهانی که آشکاره شکفت

 

نیامدی و شب آمد سیاه شد روزم

چه تلخ در شب بی ­ماه من ستاره شکفت

 

شبی که سر به کنار تو داشتم تا صبح

هزار کوکب اشکم در آن کناره شکفت

 

ز بس که دیده­ ی بارانی ­ام به گریه نشست

به سبزه ­زار رخت غنچه بهاره شکفت

 

دلت به حال دلم در غروب غربت سوخت

عجب که آتش آهم به سنگ خاره شکفت

 

نسیم باغ لبت تا وزید بر لب من

گل ترانه به لب­ های من دوباره شکفت

 

 

نصرالله مردانی

5 / 8 / 1348

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

نبض تاریخ

 

نبض تاریخ

 

ای شهیدی که ز خون تو کفن رنگین است

شهر در سوگ تو ماتم­ زده و غمگین است

 

سرخی خون تو هرگز نشود پاک از خاک

دلت آیینه­ی خورشید حقیقت ­بین است

 

بیرق سرخ تو افراشته بر بام جهان

سینه ­ات سنگر ایمان به ­خون ­آذین است

 

به سر خاک تو خون جوش زند تا به ابد

روشن از پرتو نام تو چراغ دین است

 

روح خورشیدی و اسطوره­ ی هستی با تو

بی ­تو بر دوش زمان ثانیه­ ها سنگین است

 

سیل فریاد تو دیواره اعصار شکست

نبض تاریخی و تاریخ ز تو خونین است

 

 نعره خون تو ضحاک زمان رسوا کرد

مرگ این­گونه به از زندگی ننگین است

 

در افق ­های شهادت به خدا پیوستی

راز جاوید شدن، معنی بودن این است

 

 

نصرالله مردانی

10 / 8 / 1357

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 19 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

سپیده می ­آید

 

سپیده می ­آید

 

صدای سم سمند سپیده می ­آید

یلی سینه ی ظلمت دریده می ­آید

 

گرفته بیرق تابان عشق را بر دوش

کسی که دوش به دوش سپیده می ­آید

 

طلوع برکه خورشید تابناک دل است

ستاره ­ای که ز آفاق دیده می ­آید

 

 بهار آمده با کاروان لاله به باغ

به دشت ژاله گل نودمیده می ­آید

 

به سوی قله بی ­انتهای بیداری

پرنده ­ای که به خون پرکشیده می ­آید

 

در آن کران که بود خون عاشقان جاری

شهید سر از تن بریده می ­آید

 

به پاسداری آیین آسمانی ما

گزیده ­ای که خدا برگزیده می ­آید

 

 

نصرالله مردانی

19 / 9 / 1362

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

رقص واژگون

 

رقص واژگون

 

من واژگون من واژگون من واژگون رقصیده ­ام

من بی ­سر و بی ­دست و پا در خواب خون رقصیده ­ام

 

میلاد بی­ آغاز من هرگز نمی­ داند کسی

من پیر تاریخم که بر بام قرون رقصیده ­ام

 

فردای ناپیدای من پیداست در سیمای من

این­سان که با فرداییان در خون کنون رقصیده ­ام

 

منظومه­ ای از آتشم، آتشفشانی سرکشم

در کهکشانی بی­نشان خورشیدگون رقصیده ­ام

 

ای عاقلان در عاشقی دیوانه می ­باید شدن

من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ­ام

 

پیراهن تن پاره کن عریانی جان را ببین

من در جهان دیگری از خود برون رقصیده ­ام

 

با رقص من در آسمان رقصان تمام اختران

من بر بلندای زمان بنگر که چون رقصیده­ ام

 

 

نصرالله مردانی

20 / 11 / 1361

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

ختم رسل

 

ختم رسل

 

ای بارقه­ ی پاکی، مهر از تو شکوفا شد

تو معنی لولاکی، هستی ز تو پیدا شد

 

تو لم ­یزلی بودی، نور ازلی بودی

هم­راز علی (ع) بودی، آدم ز تو گویا شد

 

«می» آمده مست از تو، سرمستی هست از تو

در صبح الست از تو، گل ­غنچه ­ی دل وا شد

 

ای چشمه ­ی زایند در جاری آینده

هستی ز تو پاینده عالم ز تو برپا شد

 

خشبو شده گل با تو، اندیشه­ ی کل با تو

ای ختم رسل با تو عشق آمد و شیدا شد

 

روییده گل از نامت وز خرمی گامت

با زم­زم پیغامت رود آمد و دریا شد

 

تو از من و ما دوری، سرمنزل منظوری

در وادی شب نوری روشن ز تو سینا شد

 

بوی احدی بویت، خوی صمدی خویت

خورشید دل از رویت سر برزد و زهرا (س) شد

 

آیین درخشانت، گلخانه قرآنت

پیمانه­ ی پیمانت پویایی فردا شد

 

 

نصرالله مردانی

28 / 11 / 1369

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 13 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic