شهسوار ملک هستی

 

شهسوار ملک هستی

 

با ظهوری آسمانی آفتابی ناگهان

مشرق از مغرب برآرد تا بگرداند زمان

 

مرگ را گردن زند با تیغ عالم­گیر عشق

تا بباراند به صحرای عدم، باران جان

 

می­زند با زخمه­ های  داد بر تار وجود

آن که دارد شور رستاخیز هستی در بیان

 

خوش نوازد زهره چنگی به آهنگ طرب

با طلوع نام او در بزمگاه اختران

 

تا برافروزد چراغ مرده جان را به تن

می ­دمد در ظلمت اندیشه ­ی خورشید روان

 

شهسوار ملک هستی داد را می­گسترد

در شعاع اسم اعظم بیکران در بیکران

 

آسمان در آسمان آیینه ­باران می­کند

هر که را باشد نشانی زآن وجود بی ­نشان

 

ای من گم­گشته چشم بسته ­ی دل باز کن

تا ببینی در نگاهش گردش هفت آسمان

 

گرگ را با میش بینی در چراگاه زمین

یوسف ما چون برآرد سر ز چاه لامکان

 

آنچه خواهد آرزومندی به دوران ظهور

می­نماید در بهشت دیدگانش عین آن

 

راحت از هنگامه سخت قیامت بگذرد

هر که دارد از امام عاشقان خط امان

 

جلوه­ های تازه دارد هر زمان چون ماه نو

از درخشان خانه­ ی آیینه یار مهربان

 

عاشقان او سر از کوی مغان برداشتند

همچو حافظ مست از خمخانه­ ی پیر مغان

 

چشم ­هامان مانده بر راهش به شام انتظار

باز کی رخ می ­نماید آفتاب ناگهان

 

 

نصرالله مردانی

13 / 8 / 1380

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

مرغ بهشتی اقبال

 

مرغ بهشتی اقبال

 

همچو من مرغک بشکسته پر و بالی نیست

ناله ­ای سوخته­ام، هم ­نفسم نالی نیست

 

مرو از پیش من ای مرغ بهشتی اقبال

که به سر بی ­تو مرا سایه اقبالی نیست

 

ای همایی که شدی مطلع فال غزلم

در همه دفتر دل خوش­تر از این فالی نیست

 

حالی از عاشق دلداده اگر می ­خواهی

گفتن حال جز آشفتن احوالی نیست

 

جان فدایت شب و روزم به خیال تو خوش است

شب و روزی که در آن نقش مه و سالی نیست

 

تا به جان شعله کشد آتش عشق تو مدام

نفسم از دم سوزان غمت خالی نیست

 

یاد تو در همه­ جا میوه ­ی باغ نظر است

غیر تصویر تو در آینه تمثالی نیست

 

 

نصرالله مردانی

26 / 5 / 1379

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

غروب غربت

 

غروب غربت

 

در آسمان نگاهت گل ستاره شکفت

ز برق چشم تو در جان من شراره شکفت

 

بیا که چون گل آتش هنوز می­سوزم

ز سوز راز نهانی که آشکاره شکفت

 

نیامدی و شب آمد سیاه شد روزم

چه تلخ در شب بی ­ماه من ستاره شکفت

 

شبی که سر به کنار تو داشتم تا صبح

هزار کوکب اشکم در آن کناره شکفت

 

ز بس که دیده­ ی بارانی ­ام به گریه نشست

به سبزه ­زار رخت غنچه بهاره شکفت

 

دلت به حال دلم در غروب غربت سوخت

عجب که آتش آهم به سنگ خاره شکفت

 

نسیم باغ لبت تا وزید بر لب من

گل ترانه به لب­ های من دوباره شکفت

 

 

نصرالله مردانی

5 / 8 / 1348

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

نبض تاریخ

 

نبض تاریخ

 

ای شهیدی که ز خون تو کفن رنگین است

شهر در سوگ تو ماتم­ زده و غمگین است

 

سرخی خون تو هرگز نشود پاک از خاک

دلت آیینه­ی خورشید حقیقت ­بین است

 

بیرق سرخ تو افراشته بر بام جهان

سینه ­ات سنگر ایمان به ­خون ­آذین است

 

به سر خاک تو خون جوش زند تا به ابد

روشن از پرتو نام تو چراغ دین است

 

روح خورشیدی و اسطوره­ ی هستی با تو

بی ­تو بر دوش زمان ثانیه­ ها سنگین است

 

سیل فریاد تو دیواره اعصار شکست

نبض تاریخی و تاریخ ز تو خونین است

 

 نعره خون تو ضحاک زمان رسوا کرد

مرگ این­گونه به از زندگی ننگین است

 

در افق ­های شهادت به خدا پیوستی

راز جاوید شدن، معنی بودن این است

 

 

نصرالله مردانی

10 / 8 / 1357

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 19 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

سپیده می ­آید

 

سپیده می ­آید

 

صدای سم سمند سپیده می ­آید

یلی سینه ی ظلمت دریده می ­آید

 

گرفته بیرق تابان عشق را بر دوش

کسی که دوش به دوش سپیده می ­آید

 

طلوع برکه خورشید تابناک دل است

ستاره ­ای که ز آفاق دیده می ­آید

 

 بهار آمده با کاروان لاله به باغ

به دشت ژاله گل نودمیده می ­آید

 

به سوی قله بی ­انتهای بیداری

پرنده ­ای که به خون پرکشیده می ­آید

 

در آن کران که بود خون عاشقان جاری

شهید سر از تن بریده می ­آید

 

به پاسداری آیین آسمانی ما

گزیده ­ای که خدا برگزیده می ­آید

 

 

نصرالله مردانی

19 / 9 / 1362

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

رقص واژگون

 

رقص واژگون

 

من واژگون من واژگون من واژگون رقصیده ­ام

من بی ­سر و بی ­دست و پا در خواب خون رقصیده ­ام

 

میلاد بی­ آغاز من هرگز نمی­ داند کسی

من پیر تاریخم که بر بام قرون رقصیده ­ام

 

فردای ناپیدای من پیداست در سیمای من

این­سان که با فرداییان در خون کنون رقصیده ­ام

 

منظومه­ ای از آتشم، آتشفشانی سرکشم

در کهکشانی بی­نشان خورشیدگون رقصیده ­ام

 

ای عاقلان در عاشقی دیوانه می ­باید شدن

من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ­ام

 

پیراهن تن پاره کن عریانی جان را ببین

من در جهان دیگری از خود برون رقصیده ­ام

 

با رقص من در آسمان رقصان تمام اختران

من بر بلندای زمان بنگر که چون رقصیده­ ام

 

 

نصرالله مردانی

20 / 11 / 1361

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

ختم رسل

 

ختم رسل

 

ای بارقه­ ی پاکی، مهر از تو شکوفا شد

تو معنی لولاکی، هستی ز تو پیدا شد

 

تو لم ­یزلی بودی، نور ازلی بودی

هم­راز علی (ع) بودی، آدم ز تو گویا شد

 

«می» آمده مست از تو، سرمستی هست از تو

در صبح الست از تو، گل ­غنچه ­ی دل وا شد

 

ای چشمه ­ی زایند در جاری آینده

هستی ز تو پاینده عالم ز تو برپا شد

 

خشبو شده گل با تو، اندیشه­ ی کل با تو

ای ختم رسل با تو عشق آمد و شیدا شد

 

روییده گل از نامت وز خرمی گامت

با زم­زم پیغامت رود آمد و دریا شد

 

تو از من و ما دوری، سرمنزل منظوری

در وادی شب نوری روشن ز تو سینا شد

 

بوی احدی بویت، خوی صمدی خویت

خورشید دل از رویت سر برزد و زهرا (س) شد

 

آیین درخشانت، گلخانه قرآنت

پیمانه­ ی پیمانت پویایی فردا شد

 

 

نصرالله مردانی

28 / 11 / 1369

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 13 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

دریا گریستیم

 

دریا گریستیم

 

ای آفتاب بی­ تو چه شب­ ها گریستیم

چون ابر تیره در شب یلدا گریستیم

 

آتش گرفت خیمه گردون ز آه ما

با آنکه در عزای تو دریا گریستیم

 

پشت قضا خمید و دو چشم قدر گریست

با ما که خون ز دیده سراپا گریستیم

 

هر چند یک جهان ز فراقت گریستیند

ما عاشقان کوی تو شیدا گریستیم

 

ما در غروب چشم تو ای آفتاب خاک

با قدسیان عالم بالا گریستیم

 

در ساحل خروش تو ای جاری مدام

چون موج بر بلندی غوغا گریستیم

 

بی ­سایبان دست تو در غربتی عظیم

امروز تا همیشه ی فردا گریستیم

 

بی ­موج پرتلاطم دریای دست ­ها

می ­رفت ناخدای دل و ما گریستیم

 

آبی نداشت چشمه ی چشمان ما دگر

آتش در این مصیبت عظمی گریستیم

 

 

نصرالله مردانی

29 / 3 / 1368

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

موج­ خیز نگاه

 

موج­ خیز نگاه

 

من و خیال تو هرشب به خلوت مهتاب

نشسته­ ایم غریبانه با دلی بی­تاب

 

کنار ساحل آرامت ای تمامی عشق

نشسته ­ام من در خود شکسته مثل حباب

 

ز موج­ خیز نگاهت نگاه تشنه­ ی من

مدام نوشد و هرگز نمی ­شود سیراب

 

چگونه مست نباشم از آن دو ساغر مست؟

که مست می­ رود از چشم تو نگاه شراب

 

شبی که چشم به راهت ستاره باران بود

به روی دامن مهتاب دیدمت در خواب

 

زبانه زد ز دلم آتشی به نام غزل

که سوخت بر لب من هر چه بود واژه ی ناب

 

به جستجوی تو با پای دل، جوان رفتم

چه پیر می­بَرَدم عشق در زمان شباب

 

 

نصرالله مردانی

12 / 3 / 1376

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()

قانون عشق

 

قانون عشق

 

این سیل لحظه­ ها که زجا می ­برد مرا

از هرچه هست و نیست جدا می ­برد مرا

 

رودی که از ازل به ابد می­ کشد زمان

دانی که از کجا به کجا می ­برد مرا؟

 

با رقص صوفیانه بر امواج جذبه ­ها

تا بحر بی­کرانه ­ی «لا» می­ برد مرا

 

هر جا نواخت، چنگ محبت نوای دل

آهنگ نینوا ز نوا می­ برد مرا

 

تنهاترین پرنده ­ی عاشق دل من است

آنجا که هست مهر و وفا می ­برد مرا

 

در کوچه ­باغ یاد تو ای مهربان­ترین

بوی گلم که باد صبا می ­برد مرا

 

قانون عشق و شور تماشایی جنون

تا چشمه زلال شفا می ­برد مرا

 

بر دوش آفتابم و دست بلند عشق

دستی که در هوای خدا می ­برد مرا

 

گلبانگ آسمانی آن روح سرمدی

تا قله­ های قاف بقا می ­برد مرا

 

ای دوزخ زمین که ز ما گر گرفته ­ای

می­آید آن که از من و ما می ­برد مرا

 

نصرالله مردانی

20 / 4 / 1371

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 فروردین 1390    | توسط: مخف    |    | نظرات()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات